۱۰ پاسخ

آره مادر هم میگیرن

آره عزیزم یه آزمایش کلی میگیرن و همه چی مشخص میشه حتی اینکه فاویسم نداشته باشه

آره هپاتیت و،،،اینا رو از مادر میگیرن
یادم نیس سه تا ازمایش گفتن من دادم بردم برا بیمارستان

عزیزم فدات بشم مگه ایدز الکیه آدم علایم داره.

جواب آزمایش کی میاد ؟ که خیالت راحت بشه ی نفس بکشی

چون عزیزم داری زیادی بخش فکر می‌کنی خوب اگه داشت که دوراز جون به قول خودت همسرت هم داشت .بخدا به امام حسین این آزمایش ها دکتر برای منم نوشت قشنگ یادمه برای اکثر زن های حامله مینویسن؟ الان بارداری؟

شما هنوز نگراان اون موضوع هستی؟ عزیزم بخدا الکی وسواس داری خودتو داغون میکنیاااا

مواد مشخص میشه تو خونه بچه هم میره یبار بیمارستان بودم یه خانمه بچشو ازش کرفتن چون خودش مواد مصرف میکرده بردنش ان سی یو بهش نمیدادن.
جدیدا هم شنیدم کلا بچرو ازوشن می‌گیرند میدن بهزیستی هرمادری معتاد باشه

آزمایش میگیرن ولی نمی‌دونم چه ازمایشیه‌ و اینکه بله اگه مادر مصرف داشته باشه تو خون بچه مشخص میشه

تو روخدا جواب دهید

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت 1۰
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅ گلزار
جورابهاشو در میاورد و گفت :به تو هم میگن زن، دیدی زهرا چطور اکبر رو سر افراز کرد ...همه جا حرفشون شده ...پدرم داره براشون سنگ تموم میزاره ...
امیر سالاری که من چشم به راهش بودم حالا شده بچه برادرم‌...
اون بیرون همه خوشحال بودند، مخصوصا اکبر که قراره بشه خان بعدی و من باید بخاطر این دختر حسرت بخورم ...
اون روزای مادرم پر از درد بود و ناراحتی .. بچش هنوز کوچیک بود که مادرم دوباره باردار شد و سر یکسالگیش موقع زایمان رسید ...
امیر سالار یه پسر بانمک بود که جدای از وارث بودنش ،قیافه شیرینی داشت ...مامان میگفت همون نوزادیشم نمیخندید ،درست مثل حاجی صفر انگار خون خانی تو رگهاش بود ...
مامان کم کم عادت کرده بود و چشم به راه تو راهی جدید بود که با اومدنش همه چیز رو درست کنه ...حمیده یک ساله راه میرفت و همبازی خوبی با امیر سالار بودن ...
از روزی که امیر بدنیا اومده بود باید تمام‌ وعده ها سر سفره حاجی صفر بود و حاجی بیشتر وقتها با خودش میبردش بیرون ...
همه میدونستن چه عشق عمیقی به سالارش داره ...بارداری دوباره زهرا همه جا پیچیده بود و میگفتن اون پسر زاست و قراره بازم پسر بیاره ...
مادرم‌ دوباره دردهاش شروع شد و اینبار هم زایمان راحتی داشت ...
زن خیری محکم به رون پای مادرم زد و گفت: دختر بچه تلف شد ...
حمیده بی قرار مادرش بود و زنعمو زهرا به پشتش بسته بودش و نمیزاشت کسی نگهش داره ...محبت زنعمو بی نهایت بود ...زن ساده ای بود ...
بالاخره بچه بدنیا اومد ...
صدای گریه اش که پیچید ...مادرجون جلو اومد و گفت :بچه چیه ؟