با عرض معذرت بالا میاوردم و شرایطم اصلا خوب نبود. که دیگه گفتم بی دردی میخوام مامام فوری پیگیری کرد و بردنم اتاق خصوصی و دکتر بیهوشی که آقا بود اومد که یکم تلخ بود برام تو اون شرایط یه مرد منو ببینه. آمپول از کمر تزریق شد و فوری روی تخت خوابوندم و پنج دقیقه ی شیرین رو گذروندم. آروم آروم بودم. که ساعت دیگه شده بود یکونیم. پاشدم سرپا راحت راحت شروع کردم ورزش و حتی با همسرم تماس گرفتم صحبت کردیم و اما ازترسم چیزی نخوردم چون میترسیدم بالا بیارم. آخرش رفتم روی تخت حالت سجده شدم و هی کمرمو قر دادم. مامام گفت هی دفع داشتی بگو. اما من حدود ده دقیقه این پوزیشنو داشتم فقط فشار شدید به واژنم کم کم حس میکردم و آخرشم فشار خیلی زیاد به کمرم که وقتی به مامام گفتم گفت خوب بخواب ببینم چه خبره. معاینم کرد گفت هشت سانتی اینجا ساعت شده بود دو. همون لحظه مامای شیفت اومد معاینم کرد گفت اینکه ده سانته. یعنی انگار کل دنیارو به من دادن در عرض نیم ساعت فول شده بودم
۲. رفتم بخش زایمان معاینم کردن ۳ سانت کامل باز بودم و رحم پایین و خیلی نرم شده بود دهانه ی رحمم دیگه بستری کردن و با دکترم ( صغری ربیعی) تماس گرفتن که آمپول فشار شروع کنیم یا نه که دکترم گفتن نه چون درد داره خطرناکه و احتمال اینکه رحم آسیب ببینه هست بذارین خودش با دردای خودش پیش بره. برام توپ آوردن و شروع کردم ورزش و کارای مختلفی که بلد بودم تا بشم چهار سانت و زنگ بزنن ماماهمراهم بیاد. اما تا عصری من همون سه سانت موندم با درد دیگه چون به شب خورد آمپول فشار نزدن بهم و منم در کمال ناباوری خیلی زیادی دردام قطع شد متاسفانه یعنی من شبو بدون درد الکی موندم بیمارستان. گفتن شیش صبح آمپول فشار تزریق میکنن. منم از پنج صبح آماده شدم نماز خوندم و دعا و موهامو شونه کردم و بافتم و آماده ی آماده شدم. اما هی عقبی افتاد تا آخر ساعت نه و نیم اومدن بردنم اتاق درد. آمپول فشار تزریق شد حدودا ساعت شده بود ده صبح. از لحظه ی تزریق آمپول فشار دردام کاملا منظم شد و یک دقیقه یه بار بود. که راستش عجیب تحملش برام سخت بود که زنگ زدم مامانم اومد پیشم که خیلی خوب بود آرومم کرد. نیم ساعتی گذشت اومدن معاینم کردن سه به چهار بودم و هنوز چهار نشده بودم اما دردام وحشتناک بود دیگه مامانمو بیرون کردن که کیسه ابمو بزنن چون برای خود رحمم خطرناک بود بیشتر از این فشار اما باز نمیشد. دیگه کیسه ابو زدن زنگ زدم ماماهمراهم فوری اومد. شروع کردیم ورزش و هرکاری که میگفت منم با تمام آمادگی ذهنی و روحی که از قبل داشتم ترس برم داشته بود و دستور پان میلرزید وقتی انقباضام شروع میشد.
🥲همجا همینجوریه ذره ای درک ندارن فقط اذیت میکنن
از خدا میخوام هرچه زودتر بتونی سرپا بشی
هم روحی هم جسمی
الان فقط فقط ب خودت برس
اولویت خودتی
الان بخودت برس ک بتونی ب پسرت برسی چون فعلا اون چیزی یادش نمی مونه متوجه نیست.
الان ب خودت نرسی خدا نکرده فردا روز خاطره بد برا پسرت هم درست میشه
آخی عزیزم چقدر اذیت شدی ، خوب ذلیل شده ها این قدر ادم اذیت میکنن که همه میخوان برن سزارین بشن. اصلا به زن زائو به چشم دشمن نگاه میکنن ، حرفشو باور ندارن ، حالا خداروشکر پسرت سالم بدنیا آوردن.
۷. هر پرستاری نیومد بالاسرم میگفت اخی تو همونی که اینجوری شده اخی بچه ها نگاش کنید چقدر رونگو روش پریده و فلان
بگذریم. تمام این مدت مامانم کنارم بود و اونم با دردای من اشک میریخت
فرداش ساعت سه و نیم مرخص شدیم
من دو روز تو بیمارستان درد کشیدم و الان بعد پنج روز که از زایمانم میگذره هنوزم روحم درد میکنه. درد جسمی میگذره اما زخم روحی که برداشتم خوب شدنی نیست. اینکه چرا زودتر متوجه وزن بالای نی نیم نشدن و مستقیم سزارین نشدم یا اینکه اون پرستار با اشتباهش باعث پارگی زیاد داخلی من شد. یا ماماهمرام که لحظه ی آخری نیومد و یکی دیگه رو فرستاد( اینو تو تعریفام نگفتم و نمیخوامم اسمی از اون ماما بیارم و ازش راضی نیستم و دینم گردنشه. در صورتی که مامای بسیار معروفی هستش تو همدان)
به هر حال اون چند روز گذشت و من الان پسرمو دارم و همه چی فدای یه تار موش
۶. بعداً فهمیدم کلی از داخل بخیه خوردم و کلیم از بیرون. تا چند ساعت نباید تکون میخوردم و بالشت نباید زیر سرم میبود. کل وجودم یخ بود و خونی. کم کم که تاثیر بی حسی رفت من تا خود صبح درد کشیدم و گریه کردم. دلم واقعا به حال خودم میسوخت و چی فکر میکردم چی شد
من طبیعی زایمان کرده بودم اما الان با یه سزارینی فرقی نداشتم. درد هردو رو داشتم
۵. بعدکل وجودم یخ کرده بود و حال داد و بیداد نداشتم. دکترم از جاش پاشد گفت میرم بیاریدش اتاق عمل. فوری همه شروع کردن به انجام یه کاری روی من. یکی قرص زیرزبونی مینداخت دهنم یکی شکممو ماساژ میداد و تند تند آنژیوکت به دستام وصل میکردن و ....
یدفه بدنم شروع کرد لرزیدن زیاد و دوتا پتو انداختن روم تا ببرنم. بردنم اتاق عمل اونجا گفتن جا نداریم برم گردوندن بخش زایمان. تمام این مدت من زیر دوتا پتو میلرزیدم. دلم به حال خودم میسوخت
دوباره بعد بیست دقیقه بردنم و اینسری مستقیم رفتم اتاق عمل و همون دکتر بیهوشی اومد با یه مرد دیگه که نمیدونم وظیفش چی بود و دکترم و دوتا پرستار خانم. من دوباره اینجا توپول بی حسی گرفتم ( شد دوتا در عرض دو ساعت)
دیگه بقیشو یادم نیست با اینکه بیحسم کردن کمر به پایین ولی من از شدت خونریزی بیهوش شده بودم. بعدش بیدار شدم دیدم تو ریکاوریم و بالاخره ساعت شیش و نیم بردنم بخش زنان.
۴. گفتن هر موقع حس فشار داشتی زور بزن برام عجیب بود که گفتن آمپول بی حسی تاثیرش دو ساعته ولی من وقتی فول شدم یک ساعت از تزریق گذشته بود اما من دردام دوباره شروع شدن. با هر انقباض زور میزدم اما متاسفانه زورام خیلی خوب نبودن تا دو و بیست دقیقه زور میزدم که نتیجه بخش نبود اصلا. که دیگه اینجا تقریبا دکترم اومده بود و چندتا ماما و ماما همراهمم بودن. وقتی از من ناامید شدن یه ماما با فشار زیادش به بالای شکمم سر بچه رو آورد پایین دقیقا بین استخونای واژنم. از درد اون فشار هرچی بگم کم گفتم التماس میکردم فشار ندن که همشون سعی میکردن قانعم کنن این برای بچه خوبه چون خیلی وقته سرش گیر کرده. قرار شد با انقباض بعدی من زور بزنم و اونم فشار بده که با درد خیلی وحشتناک و جیغای شدید من پسرم اومد بیرون.
اون حسی که میگن دردا تموم میشه و همه چی یادت میره رو من تجربه نکردم. خیلی لذت بخش بود پسرمو همه ی وجودمو گذاشتن روی سینم اما یه جای کار میلنگید من حالم خوب نبود. تا اینجا فقط خودم حالیم بود که داغونم. پسرمو بردن اونیکی اتاق وزنش هزارماشاالله ۴ کیلو و ۱۰۰ بود که معلوم شد سونوگرافی خطا داده. در اصل من باید سزارین میشدم.
شماره ی همسرمو ماما همراهم گرفت زنگ زد گفت بیا کنار خانومت باش و نی نی دنیا اومده. دکترم برگشت که بخیه هامو بزنه گفت بگید شوهرش نیاد بعد یه کدی اعلام کرد و از در و دیوار ماما و پرستار میریختن داخل اتاق . هزار بار دستشو کرد تو رحمم و درآورد که بعداً فهمیدم دنبال جای خونریزی میگرده چون من به طرز عجیبی خونریزی داشتم و پیدا نمیکردن از کجا. دردای اون لحظه از خود زایمان بدتر بود وقتی مرتب شکممو فشار میدادن و گاز استریل میبردن تو شکمم تا جای خونریزی رو پیدا کنن.
مامات کی بود؟ازش راضی بودی؟
بعدش چیشد
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.