۴۰ هفته که کامل شد رفتم سونوگرافی برای وزن بچه ببینم در چه حاله وایسم دردام شروع شن یا برم برای بستری. رفتم و وزن نی نیم ۳۷۰۰ بود و شکرخدا همه چیش خوب زنگ زدم ماماهمراهم گفت برو بیمارستان با این شرایط دیگه بستریت میکنن. معاینمم دو سانت و نیم بود. اومدم خونه همه کارامو انجام دادم تا شب رفتم بیمارستان تامین اجتماعی اما معاینم کرد گفت برو تو اصلا بزا نیستی و دو هفته هنوز جا داری و فلان
البته منم دردام تقریبا شروع شده بودن اما نامنظم. گفتم وزن بچم بالاس دکترم نامه داده این بیشتر نمیتونه تو شکمم بمونه و میترسم و فلان. قبول نکردن که نکردن. تازه بهم کلیم بی احترامی کردن که تو خودت به این هیکلی بایدم بچه ی چهار و خورده ای به دنیا بیاری و فلان که بماند و به خدا سپردمشون. با ناراحتی شبو رفتم خونه ی مامانم اما هی درد داشتم و سبو نخوابیدم. صبح زود همسرم پاشد گفت بریم بیمارستان بوعلی اینجوری نمیشه تا کی وایسیم. چون دردام خیلی زیاد بود اما متاسفانه اصلا منظم نمیشد. رفتیم پیش دکترم معاینم کرد و نامه ی بوعلی داد و رفتیم بیمارستان

۱۱ پاسخ

با عرض معذرت بالا میاوردم و شرایطم اصلا خوب نبود. که دیگه گفتم بی دردی می‌خوام مامام فوری پیگیری کرد و بردنم اتاق خصوصی و دکتر بیهوشی که آقا بود اومد که یکم تلخ بود برام تو اون شرایط یه مرد منو ببینه. آمپول از کمر تزریق شد و فوری روی تخت خوابوندم و پنج دقیقه ی شیرین رو گذروندم. آروم آروم بودم. که ساعت دیگه شده بود یکونیم. پاشدم سرپا راحت راحت شروع کردم ورزش و حتی با همسرم تماس گرفتم صحبت کردیم و اما ازترسم چیزی نخوردم چون میترسیدم بالا بیارم. آخرش رفتم روی تخت حالت سجده شدم و هی کمرمو قر دادم. مامام گفت هی دفع داشتی بگو. اما من حدود ده دقیقه این پوزیشنو داشتم فقط فشار شدید به واژنم کم کم حس میکردم و آخرشم فشار خیلی زیاد به کمرم که وقتی به مامام گفتم گفت خوب بخواب ببینم چه خبره. معاینم کرد گفت هشت سانتی اینجا ساعت شده بود دو. همون لحظه مامای شیفت اومد معاینم کرد گفت اینکه ده سانته. یعنی انگار کل دنیارو به من دادن در عرض نیم ساعت فول شده بودم

۲. رفتم بخش زایمان معاینم کردن ۳ سانت کامل باز بودم و رحم پایین و خیلی نرم شده بود دهانه ی رحمم دیگه بستری کردن و با دکترم ( صغری ربیعی) تماس گرفتن که آمپول فشار شروع کنیم یا نه که دکترم گفتن نه چون درد داره خطرناکه و احتمال اینکه رحم آسیب ببینه هست بذارین خودش با دردای خودش پیش بره. برام توپ آوردن و شروع کردم ورزش و کارای مختلفی که بلد بودم تا بشم چهار سانت و زنگ بزنن ماماهمراهم بیاد. اما تا عصری من همون سه سانت موندم با درد دیگه چون به شب خورد آمپول فشار نزدن بهم و منم در کمال ناباوری خیلی زیادی دردام قطع شد متاسفانه یعنی من شبو بدون درد الکی موندم بیمارستان. گفتن شیش صبح آمپول فشار تزریق میکنن. منم از پنج صبح آماده شدم نماز خوندم و دعا و موهامو شونه کردم و بافتم و آماده ی آماده شدم. اما هی عقبی افتاد تا آخر ساعت نه و نیم اومدن بردنم اتاق درد. آمپول فشار تزریق شد حدودا ساعت شده بود ده صبح. از لحظه ی تزریق آمپول فشار دردام کاملا منظم شد و یک دقیقه یه بار بود. که راستش عجیب تحملش برام سخت بود که زنگ زدم مامانم اومد پیشم که خیلی خوب بود آرومم کرد. نیم ساعتی گذشت اومدن معاینم کردن سه به چهار بودم و هنوز چهار نشده بودم اما دردام وحشتناک بود دیگه مامانمو بیرون کردن که کیسه ابمو بزنن چون برای خود رحمم خطرناک بود بیشتر از این فشار اما باز نمیشد. دیگه کیسه ابو زدن زنگ زدم ماماهمراهم فوری اومد. شروع کردیم ورزش و هرکاری که می‌گفت منم با تمام آمادگی ذهنی و روحی که از قبل داشتم ترس برم داشته بود و دستور پان می‌لرزید وقتی انقباضام شروع می‌شد.

🥲همجا همینجوریه ذره ای درک ندارن فقط اذیت میکنن

از خدا میخوام هرچه زودتر بتونی سرپا بشی
هم روحی هم جسمی
الان فقط فقط ب خودت برس
اولویت خودتی
الان بخودت برس ک بتونی ب پسرت برسی چون فعلا اون چیزی یادش نمی مونه متوجه نیست.
الان ب خودت نرسی خدا نکرده فردا روز خاطره بد برا پسرت هم درست میشه

آخی عزیزم چقدر اذیت شدی ، خوب ذلیل شده ها این قدر ادم اذیت میکنن که همه میخوان برن سزارین بشن. اصلا به زن زائو به چشم دشمن نگاه میکنن ، حرفشو باور ندارن ، حالا خداروشکر پسرت سالم بدنیا آوردن.

۷. هر پرستاری نیومد بالاسرم می‌گفت اخی تو همونی که اینجوری شده اخی بچه ها نگاش کنید چقدر رونگو روش پریده و فلان
بگذریم. تمام این مدت مامانم کنارم بود و اونم با دردای من اشک می‌ریخت
فرداش ساعت سه و نیم مرخص شدیم
من دو روز تو بیمارستان درد کشیدم و الان بعد پنج روز که از زایمانم میگذره هنوزم روحم درد می‌کنه. درد جسمی میگذره اما زخم روحی که برداشتم خوب شدنی نیست. اینکه چرا زودتر متوجه وزن بالای نی نیم نشدن و مستقیم سزارین نشدم یا اینکه اون پرستار با اشتباهش باعث پارگی زیاد داخلی من شد. یا ماماهمرام که لحظه ی آخری نیومد و یکی دیگه رو فرستاد( اینو تو تعریفام نگفتم و نمیخوامم اسمی از اون ماما بیارم و ازش راضی نیستم و دینم گردنشه. در صورتی که مامای بسیار معروفی هستش تو همدان)
به هر حال اون چند روز گذشت و من الان پسرمو دارم و همه چی فدای یه تار موش

۶. بعداً فهمیدم کلی از داخل بخیه خوردم و کلیم از بیرون. تا چند ساعت نباید تکون میخوردم و بالشت نباید زیر سرم می‌بود. کل وجودم یخ بود و خونی. کم کم که تاثیر بی حسی رفت من تا خود صبح درد کشیدم و گریه کردم. دلم واقعا به حال خودم می‌سوخت و چی فکر میکردم چی شد
من طبیعی زایمان کرده بودم اما الان با یه سزارینی فرقی نداشتم. درد هردو رو داشتم

۵. بعدکل وجودم یخ کرده بود و حال داد و بیداد نداشتم. دکترم از جاش پاشد گفت میرم بیاریدش اتاق عمل. فوری همه شروع کردن به انجام یه کاری روی من. یکی قرص زیرزبونی مینداخت دهنم یکی شکممو ماساژ میداد و تند تند آنژیوکت به دستام وصل میکردن و ....
یدفه بدنم شروع کرد لرزیدن زیاد و دوتا پتو انداختن روم تا ببرنم. بردنم اتاق عمل اونجا گفتن جا نداریم برم گردوندن بخش زایمان. تمام این مدت من زیر دوتا پتو میلرزیدم. دلم به حال خودم می‌سوخت
دوباره بعد بیست دقیقه بردنم و اینسری مستقیم رفتم اتاق عمل و همون دکتر بیهوشی اومد با یه مرد دیگه که نمیدونم وظیفش چی بود و دکترم و دوتا پرستار خانم. من دوباره اینجا توپول بی حسی گرفتم ( شد دوتا در عرض دو ساعت)
دیگه بقیشو یادم نیست با اینکه بیحسم کردن کمر به پایین ولی من از شدت خونریزی بیهوش شده بودم. بعدش بیدار شدم دیدم تو ریکاوریم و بالاخره ساعت شیش و نیم بردنم بخش زنان.

۴. گفتن هر موقع حس فشار داشتی زور بزن برام عجیب بود که گفتن آمپول بی حسی تاثیرش دو ساعته ولی من وقتی فول شدم یک ساعت از تزریق گذشته بود اما من دردام دوباره شروع شدن‌. با هر انقباض زور میزدم اما متاسفانه زورام خیلی خوب نبودن تا دو و بیست دقیقه زور میزدم که نتیجه بخش نبود اصلا. که دیگه اینجا تقریبا دکترم اومده بود و چندتا ماما و ماما همراهمم بودن. وقتی از من ناامید شدن یه ماما با فشار زیادش به بالای شکمم سر بچه رو آورد پایین دقیقا بین استخونای واژنم. از درد اون فشار هرچی بگم کم گفتم التماس میکردم فشار ندن که همشون سعی میکردن قانعم کنن این برای بچه خوبه چون خیلی وقته سرش گیر کرده. قرار شد با انقباض بعدی من زور بزنم و اونم فشار بده که با درد خیلی وحشتناک و جیغای شدید من پسرم اومد بیرون.
اون حسی که میگن دردا تموم میشه و همه چی یادت می‌ره رو من تجربه نکردم. خیلی لذت بخش بود پسرمو همه ی وجودمو گذاشتن روی سینم اما یه جای کار می‌لنگید من حالم خوب نبود‌. تا اینجا فقط خودم حالیم بود که داغونم. پسرمو بردن اونیکی اتاق وزنش هزارماشاالله ۴ کیلو و ۱۰۰ بود که معلوم شد سونوگرافی خطا داده. در اصل من باید سزارین میشدم.
شماره ی همسرمو ماما همراهم گرفت زنگ زد گفت بیا کنار خانومت باش و نی نی دنیا اومده. دکترم برگشت که بخیه هامو بزنه گفت بگید شوهرش نیاد بعد یه کدی اعلام کرد و از در و دیوار ماما و پرستار میریختن داخل اتاق . هزار بار دستشو کرد تو رحمم و درآورد که بعداً فهمیدم دنبال جای خونریزی میگرده چون من به طرز عجیبی خونریزی داشتم و پیدا نمیکردن از کجا. دردای اون لحظه از خود زایمان بدتر بود وقتی مرتب شکممو فشار میدادن و گاز استریل می‌بردن تو شکمم تا جای خونریزی رو پیدا کنن.

مامات کی بود؟ازش راضی بودی؟

بعدش چیشد

سوال های مرتبط

مامان معجزه(رادین) مامان معجزه(رادین) ۷ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دوم#

روز چهارشنبه ۱۱ تیر از غروب بعد داشتن رابطه بدون جلوگیری دردام خیلی زیاد شد و فاصله کم اما باز قابل تحمل بود اما به وضوح مشخص بود تاثیرش . شب رو با قرص مسکن استامینوفن صبح کردم اما ساعت ۴ باز بیدار شدم نتونستم بخوابم درد کولیکی توی کمرم و قسمت لگن داشتم که می‌گرفت ول میکرد صبح شوهرم رو بیدار کردم که بریم بیمارستان اما چون بیمارستان خصوصی کمی از ما دور بود گفتم بریم دولتی معاینه بشم اول که آیا اصلا تغییر کردم یا نه بعد برم رفتم بیمارستان و اونجا گفتن ۲ سانتی نوار قلب بچه رو گرفتن خوب بود و گفتن فعلا زایمانی نیستی برو دردات بیشتر شد بیا منم ساعت یک ظهر آمدم خانه ماما بیمارستان گفت افاسمان خوبی داری عصر بیا دوباره معاینه شو اومدم ورزش کردم حمام کردم رو توپ کار کردم دردام بیشتر شد شدتش فاصله ش هم کمتر شد تقریبا زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان خصوصی که بهت نامه دادم معاینه کنن رفتم اونجا معاینه شدم گفت ۲ فینگری تعجب کردم با این همه درد که بیشتر شده چرا هنوز ۲ سانتم اونجا هم نوار قلب دادم خوب بود اما چون درد داشتم و انقباض ثبت شد بستری شدم ساعت ۱۰ شب برای زایمان طبیعی عصر قبل از اینکه بیام بیمارستان دکترم گفت روغن کرچک بخور و مایعات و غذا نخور یا خیلی سبک منم روغن خورده بودم خیلی روان شدم اسهال معده مم خالی بود گفتن آبمیوه و کیک بخور برای nst دردام هی داشت بیشتر میشد با فاصله کمتر تا ساعت ۱۲ شب درد داشتم اومد برام آمپول فشار زد دوباره معاینه کرد گفت ۳ سانتی تقریبا و دردام خیلی زیاد بود اما باز یه جوری تحمل میکردم تا اینکه ده دقیقه بعدش اومد آمپول فشار زد یعنی ساعت شد ۱۲:۳۰ من حس کردم دارم میمیرم از درد وحشتناک بود زنگ زدن دکترم خودشو رسوند
مامان کوچولو مامان کوچولو ۳ ماهگی
خب میخوام از پروسه زاییدنم بگم 😁یا ابولفضل 😵‍💫
پنجشنبه بود که دردام شروع شد.
من این اواخر شبا درد داشتم دکترم گفت بود دردای کاذب خیلی علائم زایمان داشتم با دکترم بزور خودمو نگه داشتم تا هفته 37 36 که زایمان نکنم بچه زود بیاد چند بار حالم بد شد رفتم بیمارستان دیدم زود من رفته بودم برای ان اس تی ولی معاینم میکردن دیگ هرچیم شد نرفتم بیمارستان به دکترم زنگ میزدم یا میرفتم پیش خودش پروندمم داد بود یموقع حالم بد شد دیگ نتونستم بمونم برم بیمارستان تاریخ زایمان من 2 ابان بود البته 4 تا تاریخ زایمان بهم داد بودن عجیب این اخرین سوندی که رفتم گفت بچه 34 هفتس رشدش اینا حالا من تو هفته 36 بودم خیلی نگران شدم ترسیدم دکترم گفت توجه نکن بچه سالم اگه بدنیا بیاد دستگا نمیره چون درگسر زایمان زودراس بودم دیگ خیلی خودمو نگه داشتم تا 37 هفته بود تازه وارد 37 شدم که زایدم
شب قبلش بعد از چند ماه رابطه داشتم بدون جلوگیری مثل همیشه دردام شروع شد بود میگرفت ول میکرد دیگ ساعت 3 شب بود انگار این گرفتگی ها داشت زود زود تیز میشد یهو ب خودم گفتم ممکنه بیاد از ساعت 3 تا 5 صب دقت کردم به دردام دیدم ارع دردام شروع شده بلند شدم وسایل جمع کردن خونه رو یه جمع جور کردن خداروشکر حموم رفته بودم هیچ رفتیم بیمارستان...
مامان آیلا مامان آیلا ۲ ماهگی
تجربه زایمان
۳۹ هفته ۵ روز بودم صب رفتم بهداشت ک نامه بده برم بیمارستان برای اینکه چرا زایمان نمیکنم
نامه داد رفتم بیمارستان معاینه کرد ی سانت باز بودم نوار قلب گرفت گرفت خوبه ولی برای هفته تو باید عالی باشه برو ناهار بخور باز بعد از ظهر بیا ک دوباره نوار قلب بگیریم از صبح هم احساس کمر درد خفیف داشتم اومدم خونه دردام یکم بیشتر شده بود عصر رفتم بیمارستان قبلش هم خونه کلی ورزش کردم تو ماشین احساس خیسی پیدا کردم رفتم بیمارستان گفت کیسه آبت سوراخ شده نوار قلب گرفت گفت خوبه ولی ترشحاتم زرد رنگ بود گفت برو بیمارستان (چون اون بیمارستان زایمان قبول نمیکنه) اومدم خونه ابریزشم بیشتر شده بود اصلا ب ذهنم نرسید از استرس ک چرا ترشحاتم مثل آب نیس چرا زرده
وسایل جمع کردم ی ساعت تا بیمارستان راه داشتم رسیدم تا بیمارستان تو ماشین دردام زیاد شده بود هر ۵ دقیقه ی بار می‌گرفت رسیدم بیمارستان پسرم رو سپردم ب‌ مادر شوهرم رفتم زایشگاه گفت چرا اومدی تخت خالی نداریم چون ۹ آذر بود گفتم آبریزش دارم گفت برو بخواب معاینه کنم تا معاینه کرد دیدم ترشحاتم سبزه گفت آمونیاک غلیظه مدفوع کرده دهانه رحمم هم ۳ سانت بود چون فعالیت زیاد داشتم دهانه رحمم اومده بود پایین اگه دوست داشتین بگین بقیه ش رو هم بنویسیم
مامان فراز قشنگم🥹🧸 مامان فراز قشنگم🥹🧸 ۴ ماهگی
پارت۲
تا خود صبح من هی زمان میگرفتم همینجور ادامه داشت تا ساعت ۳ دیگه دردا میگرفتن و زمانشون طولانی شده بود تقریبا به ۳۰ ثانیه و ۴۰ ثانیه و فاصله ی بینشون هم کم بود هر ۵ یا۷ دقیقه یبار،دیگه زنگ زدم با گریه به شوهرم که بیا بخدا بچه داره میاد خودش رو برای ۳ونیم رسوند خونه گفت پس ماما همراه چی میگفت وقتش نیست و اینا گفتم خیلی دردام زیاد شده یکم ماساژ داد و اینا دیدم درد آروم نمیشه ساعت ۵ رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت ۳ سانتی بستری نمی‌کنیم برو پیاده روی کن باز بشی باید بیشتر باشه ان اس تی هم گرفتن و من برگشتم تو حیاط بیمارستان هی قدم زدم به ماما همراه زنگ زدم بستری نمیکنن گفت برو بگو درد دارم نمیتونم پیاده روی کنم رفتم از درد به خودم میپیچیدم‌ ها ایندفعه پرستار دیگه بود گفت بخواب معاینه کنم ببینم معاینه کرد گفت ۲ونیم اصلا بستری نمی‌کنیم فعلا برو پیاده روی کن ساعت ۹بیا😐آقا دیگه سرتون رو درد نیارم من اومدم تو سالن زایشگاه و حیاط بیمارستان هی قدم بزن شوهرم گفت بریم دنبال مامانت بیاریم که پیشت باشه حرکت کردیم به سمت خونه ی مامانم اینا تقریبا نیم ساعت راه بود و برگشتیم خونه که ساک و اینارو برداریم و من یه دوش آبگرم بگیرم یعنی تو کل این زمان من داشتم درد میکشیدم ها دردامم‌ با تنفس کنترل میکردم خیلی کمک کننده بود،رسیدیم خونه و من رفتم زیر دوش آبگرم شوهرم اومد زیر دوش کمرم و دلم رو ماساژ داد و ساعت ۱۰ و ربع اینا شد دیگه تقریبا رسیدم بیمارستان رفتم معاینه کرد گفت ۴ سانتی برو پذیرش کارای بستری رو بکن
مامان ذوالفقار🩵 مامان ذوالفقار🩵 ۳ ماهگی
#بارداری#زایمان
تجربه #زایمانم
#پارت اول
۳۷هفته و۱روزم بود دردی مثل درد پریودی داشتم رفتم دکترم معاینه کرد اولین معاینه بود ک یهو گفت ماشاالله دخترم تو دوسانتی دهانه رحمت هم نرم نرمه من شوکه شدم گفتم پ چرا دردام مثل درد پریودیه بچه اولم یک سانت بودم همش داد وگریه میکردم گفت بچه با بچه فرق میکنه معاینه تحریکی برام انجام داد برگشتم خونه از اون روز لکه بینی شروع شد تا ۳۷هفته و۴روز ک شدم یکم دردم بیشتر شد رفتم گفت سه سانتی گفت بزار ۳۸هفته کامل بشه بعد زایمانتو انجام میدم برو استراحت کن برگشتم خونه ۳۷هفته و۶روزم شد ساعت ۴صبح تا ۹صبح انقباضات داشتم گفتم شاید انقباضات کاذب هستن ساعت ۹ک شد دردام یکم شدید تر شد زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان بچه ها چکت کنن اگه درد زایمانه ک بیام بستریت کنم رفتم ساکم و وسایلمو بردم رفتم بیمارستان منو ومامانم وزن عموم شوهرم
وعموم راننده بود رسیدم بیمارستان معاینه کردن گفتن ۴سانت ونیم هستی زنگ زدن به دکترم اینجا من قدم میزدم تا دکترم بیاد 🥹کم کم دردام شروع شدن ولی من ب روم نیاوردم وشلوغی نکردم دکترم اومد بستری کردن نوار قلب گرفتن آزمایش بردن لباس بیمارستان پوشیدم بعد گفت غذا خوردی من۲روز نه خوابیده بودم ونه غذا خورده‌بودم گفتم ک‌ ۲روزه هیچی نخوردم