۵ پاسخ

گلم علت خجالتی بودن بچها بعلت معاشرت کم واینکه اعتماد بنفس بهش بدین بجاش حرف نزنید سوال ازش میکنن بزارین خودش جواب بده وبزارید برای کارهاش استقلال داشته باشه بجه رو بعنوان یه فرد مستقل وتوانا بپذیرید معمولا بچها چون کند هستن ما زود میخوایم کا یو انجام بدن نمیزاریم وخودمون انجام میدیم
یکی هم اینکه کارهای خوبی که انجام میده رو بزرگ نمایی کنید وتشویق کنید مثلا چه خوب تونستی خونه بسازی چه خوب لباستو پوشیدی وفقط به گفتن افرین بسنده نکنیم
واینکه براش کتاب بخونید وکارتون درمورد خجالتی بودن براش بزارید یا با عروسکاش نمایش عروسکی اجرا کنید
از روزی بیست دقیقه شروع کنید با پدر یا خاله واینا وقت بگذرونه که وابستگیش کم بشه
یا مهد وخانه کودک همراهش برید و کم کم ازش فاصله بگیرید مثلا روزاول همراهش وکنارش تو کلاس باشید روز بعد دم در کلاس بافاصله باشید روز بعد بیرون کلاس واتاق بازی بمونید و براش قصه بگید هرکی شجاع میشه میتونه دوری تحمل کنه کیک براش میخرن کیک شجاعت فوت میکنه
کتاب قلب نامرئی براش بخونید
کلا کتاب وقصه راهکارخوبیه

عزیزم صدای دکترو ظبط کن.

گلم جلسه اول معمولا بدون بچه میرن تا اول حرفای والدین رو مشاور بفهمه بعد بچه رو میبرن بازهم زنگ بزنید از منشی روان شناستون سوال کنید روند کارشون چطوریه

اره با هم برین خیلی بهتره

برای چی میبری پیش روانشناس؟

سوال های مرتبط

مامان مهراد مامان مهراد ۳ سالگی
نمیدونم من حساس شدم یا بچه بزرگ کردن واقعا این مشکلات رو داره.
چند هفته پیش مهراد رو چند جلسه بردم مهد. بعد از چند جلسه مربیش گفت مهراد چهاربار سطل آشغال رو خالی کرده. گفت به نظرم ببرید پیش روانشناس ببینید باید با چه تکنیکی باهاش کار کنیم هم شما از خونه و هم ماز از مهد. گفتم باشه.
جلسه بعدی که بردمش مهد گفت نمیخوام برم و اونجا هم که رفتیم، نموند اصلا! روانشناس گفت اگه سرکار نمیری الان هنوز زوده برای مهد بردن و در مورد زفتارای پسرمم که گفتم گفت باید ببری متخصص مغز و اعصاب. شاید بیش فعالی داره.
رفتیم پیش متخصص و اون روز مهراد داشت مطب رو به هم میریخت به همه چیز دست زد حتی رفت کامپیوتر دکتر رو از برق کشید و خلاصه دکتر گفت لازمه دارو بخوره چون بچه‌های اینطوری حرف زیاد می‌شنون و لراشون خوب نیست. اسیب می‌بینند. اینطوری خودشونم راحتترن.
حالا دوهفته‌ای هست دارو میخوره. دیروز رفتم دیدن مادرم که از کربلا اومده، مهراد بازم شیطونی میکرد و مامانم به شوخی گفت داروها رو‌اشتباهی شاید داره میخوره!
من ناراحت شدم واقعا. وقتی بچه دارو نمیخورد یک سره میگفتن چرا اینطوری میکنه، چرا فلان، خونه هم همینقدر اذیت میکنه؟! و کلا هبچکس حوصله نداشت حالا هم که دارو دارم میدم و واقعا روش تاثیر داشته باید بازم حرف بشنوم.
کاش میشد بچه‌مونو ببریم یه گوشه بزرگ کنیم دور از همه.
شما مادرید شما درک میکنید واقعا از این شرایط خسته شدم.
چند وقت پیشم نزدیک بود پسرم تلویزیون خونه مادرشوهرم رو بندازه، پدرشوهرم یه قشقرقی به پا کرد!