۵ پاسخ

و توی این مسیر سخت به لطف خدا دخترم خیلییی اروم بود به نسبت و خوش خواب خداروشکر
همسرم و مادرم خیلی بهم کمک کردن و خواهر کوچیکم خداروشکر میکنم بابت وجود دخترم

وزن یازده ماهکی دختزم نزدیک به 11کیلو بود ولی الان خیلی وزن کم کزده

دنیز من شش ماهگی شروع کردم به کمکی از شیر خیلی زرده شده بود و اصلا علاقه نداشت ینی به زورررررررر شاید سه سی سی میخورد روزی دو سه بار غذا هم خیلیییییی کم
نه ماهگی کامل علاقه اش به شیر برکشت و اصلا غذا نمیخوره الان وزنش عالیه جون عاشق شیره و مرتب میخوره ولی متاسفانه غذا ذر حد دو لقمه سر سفره به زور اونم تقریبا یک ماهه شاید هفته ای دو بار یخوره البته خودمم کمی تنبلی میکنم

توی شش ماهگی با کمک میتونست بشینه ولی اواسط واه ششم قشنگ میتونست بشینه
وزن روز تولدش 3/670بود
ساعت 11/55توسط دکتر مهربونم زهره بلادی بهبهانی توی بیمارستان اروند اهواز به دنیا اومد🩷
و توی اون روزای سخت همسرم .
مادرم
خواهرم
و پدرم پیشم بودن
روز سوم ک بردنش مامانم و همسرم برای یه واکسن یا چکاپ متوجه زردی چشماش شدم
پوستش کم کم زرد شد
من دنیز رو از روز دم شیر خشک کمک دادم تا یک ماه شیر خودم رو دادم میدوشیدم چون سینم نمیگرفت ینی نوک سینه نداشم
روز سوم بردیم ازمایشگاه ازمایش خون دادیم زردیش خیلیی کم بود و مجدد سه روز بعد ازمون خواست تکرار کردیم گفت نیاز به دستگاه داره به صورت محلی یه خانومی زردیش رو گرفت و شیرش رو زود زود میدادم دخترم ماه اول خیلی وزن کم کرد ولی خیلی زود شروع کرد به وزن گیری

اولین قدم هاشو بین اواخر ده ماهگی و اواسط یازده ماهگی برداشت.
توی یک سالگی قشنگ راه میرفت
توی شش ماهگی مَ مَ بَ بَ میگفت و هنوزم همینا رو میگ با کلمات اب
مم ینی شیر
مَ مَن ینی مامان جونش
اَت وقتی میخات بزنه
اوووووف ینی داغ
فففف ینی فوت
و بقیه کلمات نامفهموم

سوال های مرتبط