#تجربه زایمان طبیعی
دیگه ۷ سانت که شدم گاز بی دردیو اورد اونموقع انقد دردام زیاد شده بود که یه سره گاز رو نگه داشته بودم که داشتم بیهوش میشدم انقد که هواسم پرت شده بود😂🤦‍♀️
ماماهمراهمم ی سره برام آب میاورد بهم گفت هروقت دردم گرفت گاز رو استفاده کنم
گاز بی دردی واقعا کمکم کرد ی حالت گیج و منگی به ادم میده که دردارو کمتر حس میکنه
تا ۹ سانت استفاده کردم و ساعت ۶ ونیم فول شدم
اما اخرش اذیتم کرد ماماهمراهم و ی ساعت منو رو ۱۰ سانت نگه داشت چون دکتر نیومده بود که زایمانمو بگیره
مدام باهام مدارا میکرد که صبر کنم بچه خودش زور بده برا خروج
من اون لحظه دست زدم سر بچه رو کامل حس کردم
موقع اذان بود ماماهمراهم رفته بود نماز بخونه که دیگه خیلی بچه فشار اورد داد زدم که سریع بیاد اونم باز میگفت صبر کن
ساعت ۷ ونیم بود که دیگه منو برد اتاق زایمان
تا وسایلو اماده میکرد من ی زور محکم زدم از بس که بچه فشار می اورد. که حس کردم واژنم پاره شد سربع اومد برش زد با چندتا زور سر بچه اومد بقیه بدنشم مثل ماهی لیز خورد اومد
زایمانمو خودش به عهده گرفت

۷ پاسخ

وای مگه میشه آخه صبر کرد چقدر نامردی کردن تو اوج درد

وااای چ دکتره آشغالی
ک نیومد و انقدر اذیتت کرد
بی شرف

کدوم بیمارستان زایمان کردی

ماما چرا از اول خودش بچه رو نگرفت😑 اعصابم خورد شد حقیقتا💔

چشمت روشن عزیزم راحت شدی

وای چجوری دل میدین ب طبیعی😭 من دیدم چجوریه وحشتناکه واقعا🤦🏻‍♀️😭

عزیزم چن هفته زایمان کردی نینی چن کیلو بود

سوال های مرتبط

مامان عرفان مامان عرفان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ✨🎀
قسمت سوم
کیسه اب ترکوند و رفت برا سزارین و من ساعت 6 فول شده بودم و دیگه درد نداشتم فقط زور میومد بهم و پاهام باز گرفته بودم که اومد گفت تین چه پوزیشینه عزیزم و معاینه کرد و گفت اوو فول شده به دکتر بگین دست بجنبونه این الان میزاد 😂
و تعجب کرده بود به این سرعت فول شدم چون موقعی که منو معاینه کرد گفت تو تا شب اینجایی و طول میکشه و ماما همراه بگیر و اینا ولی یهو تو یک ساعت داشتم به زایمان میرسیدم....
دیگه به دکتر گفتن و از اونجایی که ماما حق به دنیا اوردن بچه رو ندارن منو به پهلو خوابوند و میگفت زور اومد بهت فقط نفس بکش و زور نزن که این قسمت خیلی سخت بود واقعا و حتی از تموم زایمان درداش بیشتر اذیتم کرد بچه تو کانال زایمان بود و اماده و انگار به زور بدنم باید پسش میزد عقب
دیگه تا 6 و 15 دقیقه تحمل کردم و دفعه اخر داد زدم بچه میاد برین ی دکتر صدا کنین و اعصابم خورد شده بود که دکتر اومد و لباس عوض کرد و من به زور رسیدم تا اتاق زایمان و به زور نشستم رو صندلی زایمان و زور زدم نمیدونم چند تا ولی زور میزدم بچه میومد تا نصفه باز میرفت عقب برا اینکه قبلش به زور منو نگه داشته بودن این اتفاق افتاده بود دیگه دکتر گفت زور بزن که بیاد داری اذیت میشی ی زور محکم زدم و بچه یهو سر خورد اومد بیرون و ساعت 6 و35 دقیقه پسرم دنیا اومد...
مامان شکلات مامان شکلات ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ولی وقتی ۴ سانت شدم کیسه آبم سوراخ شد ساعت ۱ شب برام آمپول فشار زدن نزدیک ۷ سانت که شدم دکتر اومد معاینه کرد گفت یه کمی مونده بشی ۷ سانت رفت و اومد یه چیزی دستش بود زد کیسه ابمو سوراخ کرد و داد زد اتاق زایمانو آماده کنید فول شده همون موقع شیفت دکترم عوض شد و افتادم دست دکتری دیگه که خداروشکر خوش اخلاق بود البته دکتر قبلی هم خوش اخلاق بود  منو بردن اتاق زایمان و همش میگفتن زور بزن سر بچه اومده پایین هرچی میگفتن گوش میدادم و همکاری میکردم باهاشون دیگه برش زد و منم اتاق زایمان رو گذاشتم تو سرم انقد جیغ زدم🤣تو اون لحظه همش میگفتن زور بده با بدن پاره باید زور هم میزدم دیگه بچه به دنیا اومد و آمپول بی حسی برام زد که بخیم کنه ۴ لایه بریده شده بود لایه های داخلی اصلا درد نداشتن بخیه هاش ولی لایه ی آخری چون پوست سِر نمیشه اون درد داشت 
خلاصه بعد این همه درد هر دکتری میومد شکممو فشار میداد که خونی تو بدنم نمونه به نظر من قسمت سختش همینه که میان شکمو فشار میدن
مامان ایلماه مامان ایلماه ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان پندار👶🩵 مامان پندار👶🩵 ۳ ماهگی
پارت چهارم


زنگ زدن ماماهمراهم و بعد ۱۰ دقیقه اومدن
وقتی اومد یه نوری بود تو ناامیدی اصلا اینقد انرژی گرفتم که خدا میدونه
من چون ۴ سانت شده بودم کل دوز اپیدورالو برام تزریق کردن.وای که چقد این بیدردی خوب بود هیچی از دردا دیگ نمیفهمیدم
قبل اومدن ماماهمراهم یه خانومی بود اپیدورال گرفته بود ولی فول بودو داشت زور میزد تا سر بچه بیاد پایین اینقد دادو بیداد میکرد که من رنگم سفید شده بود همش با خودم میگفتم من دردارو با اپیدورال نفهمم،
این قسمتشو چیکار کنم.
همون اول که ماما همراهم اومد سر همین موضوع باهاش صحبت کردم اونم انرژی مثبت دادو گف اسونترین قسمتش همین جاست
خلاصه که شروع کردیم روی توپ ورزش کردن از اونطرف ماماهمراهم نقاط فشاریمو فشار میداد
ساعت ۸:۳۰که ماماهمراهم اومد ساعت ۹:۱۵من دوباره معاینه شدم و در کمال ناباوری سر نیم ساعت من فول شده بودم جوریکه اصلا باورم نمیشد اینقد زود فول بشم
بعد اون مرحله زور زدن شروع شد و من هیچ دردی نداشتمو حتی فشار سر بچه رو هم حس نمیکردم .تا ساعت ۱۰ همین زور زدن رو ادامه دادیم بعدش دیگه رفتم رو تخت زایمان و منتظر دکترم شدیم تا بیاد بچه رو بگیره.
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۲ ماهگی
مامان کارن ❤️ مامان کارن ❤️ ۱۴ ماهگی
مامانا بلاخره می‌خوام تجربه زایمانم و بزارم
زایمان طبیعی
من چهل هفته تمام کردم که بخاطر اینکه حرکات بچه کم شده بود احتمال داشت مدفوع کنه منو بستری کردن ساعت ۱۰ شب من بستری شدم آن موقع ۳ سانت بودم من چون ماما خصوصی گرفته بودم اجازه میدادن همسرم هم بیاد پیشم همسرم آمد ماما برامون آهنگ گذاشت شمع و عود روشن کرد برق خاموش کردم از اتاق رفت بیرون آنقدر بوی خوبی گرفته بود اتاق اصلا دردا یادم نمی آمد 😂😂
تا ساعت ۳ شب همسرم پیشم بود بعد ماما گفت باید بره موقع که میخواست بره دلم میخواست گریه کنم 😂
ماما دوباره منو معاینه کرد گفت پنج سانتی و کیسه ابم و پاره کرد
من دردام شروع شد دردای غیر قابل تحمل آنقدر فکر می کردم الان میمیرم از درد ساعت پنج صبح معاینه کرد ۷ سانت بود که تو اون لحظه‌ دردام خیلی زیاد بود و حالت تهوع هم گرفته بودم که ظربان قلب بچه رفت رو ۹۰ آمدن بهم گاز بی دردی و اکسیژن وصل کردن و تا ساعت یه ربع۶ که شدم ۱۰ سانت و از ساعت یه ربع۶ تا یه ربع هفت همش زور میزدم و آخرش دیگه اصلا انرژی نداشتم که زور بزنم تا رفتن دستگاه بیارن ماما آنقدر شکم منو فشار داد که کارن من ساعت به ربع هفت به دنیا آمد چون پسر بجای اینکه با سر بیاد با صورت آمده بود سرش حالت گرفته بود یکم ترسناک شده بود که دکتر اون خودش خوب میشه و تا دو روز خوب شد
اینم از تجربه من همه رو یه جا نوشتم دیگه اگه سوالی داشتید بپرسید ؟
مامان جاناواهورا🐣🪷 مامان جاناواهورا🐣🪷 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
ساعت ۶ صب حرکت کردیم به سمت بیمارستان معاینم کردن گفت ۲سانتو نیمی برو یکم پله بالا پایین کن رفتم یکم با شوهرم راه رفتم ساعت ۸ رفتم داخل تا بستری شدمو اینا ساعت ۹ شد رفتم تو بخش ماماهمراهم اومد معاینم کرد گفت ۳ سانتی اومدن کیسه ابمو زدن ماماهمراهم اوردم پایین ماساژم داد عود روشن کرد قران برام گذاشت روی توپ ورزشم داد دردام خیلی زیاد شد گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم بهم گاز بی دردی بده گاز بهم داد موقعه ی دردام گاز میگرفتم گیج میشدم خیلی دردم زیاد شد در حدی که گاز نمیتونستم بگیرم ماماهمراهم گفت ۵ سانتی بچه داره بدنیا میاد اومدن پوزیشن دادن به تخت ۲ دقیقه ازوقتی که گفت ۵ سانتی گذشته بود دیگه درد نداشتم فقط حس فشار داشتم مثل یبوست خیلیییییییییییییی شدید و فقط میتونستم زور بزنم بهم گفت وقتی احساس فشار نداری زور نزن نفس عمیق بکش بچه دومته همچیت خوبه بخیه نمیخوری ولی منی که خسته شده بودم و با زور سوم پسر قشنگم اهورا بدنیا اومد 🥹
ولی بخواطر اینکه به حرف ماماهمراهم گوش ندادم و موقعی که احساس فشار نداشتمم محکم زور میزدم از داخل خیلی بخیه خوردم بدنم پاره شد بخیه زیبایی برام زدن ولی از بیرون در حد دوسه تا خوردم موقعه ی بخیه خوردن با اینکه سوزن بی حسی زدن خیلی اذیت شدم چون بالا که بخیه زیبایی زدن بی حس نمیشد
خلاصه پسرم ۱۱ تیر ماه ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه بدنیا اومد و دنیامو قشنگ تر کرد ی کوچولو زردی داره که ایشالا زود خوب شه🥹💙
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
ساعت ۹ نیم من شدم ۷ ساعت بهم گفت برو رو تخت حالت سجده پاهات رو جم کن تو شکمت برای یه گاز بی حسی بود نمیدونم چی بود اونم وصل کرد گفت زود زود نفس بکش خیلی سخت بود درد هام واقعا وحشتناک بود همین حالت بودم که مامانم اومد تو اتاق وضعیت منو که دید زد زیر گریه واقعیتش منم این گاز باعث شده بود گیج شده بودم مامانم رو دیدم ولی نتونستم باهاش حرف بزنم همون لحظه بود زور زدن هام شروع شد مامانم رو فرستادن بیرون بهم گفت بلند شو برو روی اون یکی تخت من با همون گیجی ام رفتم رو تخت بهم گفت زور بزن ولی جیغ نکش خودتو اذیت میکنی منم واقعا حال جیغ زدن نداشتم بی صدا شروع کردم زور زدن گفت موهای سیاهش رو دارم میبینم 🥺🥰 اینم بگم صبح تو سونو گرافی بهم گفت بچت ۲۸۰۰ وزنش خلاصه من ۱۰ سانت که شدم دردام کم شد پاهام رو با دست هام گرفته بودمو زور میزدم راستی کیسه ابمم سوراخ شده بود
هی زور بزن یه امپول بی حسی زدن دور واژنم که برش بزنن و راستش من اصلا برش رو حس نکردم ماما همراهم گفت یه زور خوب بزنی به دنیا اومده بدو دخترم تو میتونی من با تمام وجود زور زدم دخترم اومد تو لوله گیر کرد من زور زدنم نمیومد😑😨 تو اتاق پر دکتر و پرستار بود یکی از دکتر ها داد زد بدو بچه بد جای بدو زور بزن منم تا جون داشتم زور زدم
مامان حسین مامان حسین ۱۰ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی
#پارت_سوم

تا ساعت ۳ شدم ۶ سانت که دردام دیگه شروع شد😢
ساعت ۴ شدم ۷سانت درد بیشترشد
ساعت۵ شدم ۸سانت دردام شدت گرفت🥲و ازبس هی معاینم میکردن درد هم داشتم کلافه شده بودم و جیغ میزدم .
ساعت ۶ شدم ۹سانت اینجا دیگه خسته شدم هم از ورزش هم از درد وکلا بیحال بودم و هنش داشت خوابم میبرد🥱 درحالی که باید زور میزدم تا سربچه بیاد بیرون😵‍💫
ساعت ۷ دیگه ماما پاهامو بالاگرفت و نهایت زور و انرژیمو زدم و شدم ۱۰ سانت و فول و موهای بچه معلوم بود.👦🏻
سریع بردنم اتاق زایمان ، با زور اول سرش و با زور دوم بدنش یهو لیزخورد بیرون و به تمام معنا رااااااااحت شدم از درد
دیگه گذاشتنش رو سینم بدنمو با دستاش لمس میکرد انگشتمو و گرفت و شروع کرد به شیر خوردن🥺 بهترین حس دنیا بود ، ان شاءالله قسمت همه منتظرا

❗️نمیدونم چندتا بخیه خوردم ولی ماما بهم گفت نسبت به بقیه ی مامان اولیا که طبیعی هستن تو کمتر بخیه خوردی و همینطور خیلی مقاوم بودی و همکاری میکردی (دردارو با تنفس رد میکردم جای جیغ که خیلی تاثیر داشت ، یجاهایی که جیغ میزدم دردم قطع نمیشد و بدتربود)
مامان 🩷کوچولوی سوم🩷 مامان 🩷کوچولوی سوم🩷 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم :تجربه زایمان ۴۰ هفته و ۶ روز
دوتا سرم اولی دردم کم بود و پرستاری که سرم اولی رو زد شیفتش عوض شد و یکی دیگه اومد اون تا اومد گفت بزار کمکت کنم زود زایمان کنی موقعی که اومد ساعت ۲و نیم بود که گفت الان دهانه رحمت ۲ سانته و خودش رفت دوتا سرم اورد اولی رو که زد دردم زیاد شد ولی مدام بهم دلداری میداد که اگه تحمل کنی نمیزارم زیاد سختت بشه و زود زایمان میکنی و مدام میگفت حالتی که توی دستشویی میشینی بشین که سر بچه همراه دردهات بیاد توی لگن و زایمان کنی منم دردهاااام شدید که دیگه باورم نمیشد زایمان کنم یا زنده بمونم😅 التماسش میکردم نمیخوام زود زایمان کنم آرومتر درد بکشم میگفت دیر بشه بچه عفونت میکنه بزار راحت بشی و واقعا خیلی پرستار خوبی بود دردم خیلی شدید شد گفتم میخوام برم دستشویی گفت اگه حس مدفوع داری بچه است گفتم آره دارم معاینه کرد گفت ۷ تا ۸ سانت باز شده بزار برم دکترو بیارم زود زایمان کنی😊 تند رفت اوردش و همون تخت رو به حالت تخت زایشگاه در اورد و دکتر اومد و کلی زور میزدم .
مامان علی جان🐣🦋 مامان علی جان🐣🦋 ۱۲ ماهگی
*تجربه زایمان پارت ۳*

خلاصه شده بودم ۵ سانت بردنم اتاق دیگه افتادم تو فاز فعال دیگه داشتم جون میدادم، از بیخوابی از درد لگنم و زیر دلم به طور فجیعی درد داشت روتون گلاب انگار مدفوع داشته باشی ولی نیاد خیلی بد بود ، گاز بی دردی رو بهم دادن استفاده کردم ولی رو من تاثیر نداشت اصلا فقط گیج شده بودم باهاش سرم گیج میرفت ، از درد زیاد یه سره میدوعیدم تو دستشویی روم اب گرم میگرفتم تا بهترشم ، ساعت ۸ موقع جابه جایی شیفت شد ماما جدید اومد معاینم کرد گفت ۷ ۸ سانت شدی زنگ زدن دکترم بیاد ، دکتر اومد ۹ سانت شده بودم ، انقدر درد و بیخوابی داشتم قدرت و توان زور زیاد رو نداشتم ، بچم سرش وارد کانال زایمان شده بود داشت اکسیژن کم میاورد دکترم میگف هی زور محکم بزن زدم چندتا تا اومد بیرون بچم 🥹خیلی راحت شدم اون لحظه بچمو دیدم
بعدشم بچمو گذاشتن رو سینم دیدن یکم تنفسش مشکل داره فرستادنش ان آی سیو چندروز بستری بود خیلی غصه خوردم سر بچم چندروز بود کارم شده بود بیمارستان رفتن و سرزدن به بچه و شیردادن خلاصه خیلی سختی کشیدم تا الان که اینجام ، برای همین دیر تجربه زایمانمو گفتم