حتی حوصله ندارم این چیزارو توضیح بدم از ناراحتی این روزا....
ازم ده سال بزرگتره و خودم ازش خواستگاری کردم😍🥹😎
سنتی بودیم
من کرج پیش خالم بودم میرفتم هی میموندم خونشون تو فاز دوست پسر و این حرفام نبودم همسایه پایینی خالم واس داداشش ازم خایتگاری کرد گفت دیدتو خوشش اومده منم حقیفت هی زیر نظر داشتمت خالم گفته بود دست من امانته با پدر مادرش مطرح کنید و حرف بزنید
نونوایی چسب خونه خالم بود صبا نون میگرفتم رور ب رو خونشون ی سنگ فروشی بود پسره هی آمار میداد من اصلا توجه نمیکردم ی بار ب خالم گفتم ک ی دفعه شک و شبه ایی پیش نیاد پسره با پدرش مغازه داشت مادرشو پدرش اومدن خونه خالم باز خالم گفت نمیشه دست من امانته من اومدم شهر خودمون ک مثلا اونایی ک قرار گذاشتن بیان خاستگاری. فتم مغازه دختر عمم تک و تعریف خانم خلجی ک مادر شوهرمه اومد خرید کرد منو دید خوشش اومد ما خونه عمم بودیم ک اومدن اونحا راجب من صحبت کنن مامانم گفت چرا انقد پشت سر هم شده همه چی بعد من همسرمو دیدم برا آشنایی دلم انگار ی جوری آشوب شد انگار اولین بار بود این حس و تجربه میکردم بعد رفت و امد و خاستگاری رسمی من بله و دادم
اون دوتام بنده خداها کنسل شدن 🤣🤣🤣😅
تو راه مدرسه دیده بود ،دوسال دوست بودیم ،الان 8 سال ازدواج کردیم
عشق بچگیمه🫠
خواهرش همسایمون بود داداشش میومد میرفت همو دیده بودیم به خواهرش گفته بود از من خوشش اومده دیگ اونجا باهم دوست شدیم یبار اومد خاستگاری بابام قبول نکرد دیگ کات کردیم باز بعد دوسال بهم پیام داد و اومد خاستگاری بابام قبول کرد😂😂😂
شوهرمن پسرعممه.. کاملا سنتی و اجباری.. من اصلا راضی نبودم ولی دیگ شد
خودم دلم پیش ی نفردیگ بود. ک اونم لاشی بازی دراورد نامرد رفت ازدواج کرد. منم مجبوری بله دادم ب پسرعمم
حالام دوتا بچه دارم دیگ دلمو راضی کردم
داشتم میرفتم دانشگاه ترماول بودم امتحانم دیر شده بود سر خیابون برای اولین بار دل و زدم به دریا گفتم دیره ماشین شخصی هرکی وایساد موجه بود سوار میشم امید به خدا چون بابام خیلی بهم توصیه میکرد اصلا سوار شخصی نشو 🤣🤣🤣
بعد دیکه یه پسری جلومترمز زد منم نگاه نکردم سوار شدم استرسم داشتم دیر شده در میبندن راه نمیدن بهم گفت چی شده گفتم آقا امتحان دارم دیرم شده منو نزدیک ایستگاه تاکسی خیابون دانشگاه پیاده کن که زودبرسم به تاکسی هیچی دیگه اونم گفت ایستگاه چیه خودمتا محل امتحان میرسونم منم تو این فاز نبودم 🤣 گفتم باشه مرسی کرایه تون هرچی بشه میدم
دیگه منو برد دم دانشگاه کرایه همنمیگرفت که گذاشتم رو صندلی جلو گفتم وقت ندارم باهاتونوچونه بزنم ممنون که منو رسوندید امتحان دادم اومدم بیرون دیدم همونجا وایساده و ادامه داستان 🤣🤣🤣
۳ماه دوست بودیم دوبار خواستگاری در عرص ۱سال اومدن تا پدرم راصی شد
من یبار ازدواج کردم خیلی دوستش داشتم خیلی زیاد باکلی مخالفت ازدواج کردیم جداشدم بعد چندماه دوستم منو به داداشش معرفی کرد چندماهی دوست بودیم بعدشم که ازدواج الانم که خداروشکر آرنو داریم🥹
من یبار ازدواج کردم خیلی دوستش داشتم خیلی زیاد باکلی مخالفت ازدواج کردیم جداشدم بعد چندماه دوستم منو به داداشش معرفی کرد چندماهی دوست بودیم بعدشم که ازدواج الانم که خداروشکر آرنو داریم🥹
همسایه بودیم
همه چه باحال بودن ازدواجتون
همه چه باحال بودن ازدواجتون
من منشی دفتری بودم همسرم اومد برای کاری
تو دلم گفتم من ازاین مردا خوشم میاد م چهره اش اخموهست ولی دلشون مهربونه
)تو یه گروه تلگرامی بودیم دوستم برده بود اونجا حس کردم این آقا همگروهی هست )خلاصه ازاونجا شروع شد حرف زدیم یک سال و چند ماه حرف زدیم بشدت عاشق شدم سر هیچ و پوچ کاات کردیم دوسال
بعد دوسال پیام داد مجردی گفتم آره دوسه ماه باز حرف زدیم اومد خاستگاری و ازدواج و بچه
من منشی دفتری بودم همسرم اومد برای کاری
تو دلم گفتم من ازاین مردا خوشم میاد م چهره اش اخموهست ولی دلشون مهربونه
)تو یه گروه تلگرامی بودیم دوستم برده بود اونجا حس کردم این آقا همگروهی هست )خلاصه ازاونجا شروع شد حرف زدیم یک سال و چند ماه حرف زدیم بشدت عاشق شدم سر هیچ و پوچ کاات کردیم دوسال
بعد دوسال پیام داد مجردی گفتم آره دوسه ماه باز حرف زدیم اومد خاستگاری و ازدواج و بچه
دوستم من به خواهرش معرفی کرده بود اومدن خواستگاری دیگه کلا سنتی بود ازدواجمون
دوستم من به خواهرش معرفی کرده بود اومدن خواستگاری دیگه کلا سنتی بود ازدواجمون
درسته از دیشب یکم با هم جنگی شدیم ولی حالا دیگه پسر عممه تنها پسری بود تو فامیل که از اینقدر بدم میومد نگو اونم منو دوست داره دیگه از گوشی خواهرش شماره منو برداشته بودو دل برد دیگه و ادامه ماجرا
درسته از دیشب یکم با هم جنگی شدیم ولی حالا دیگه پسر عممه تنها پسری بود تو فامیل که از اینقدر بدم میومد نگو اونم منو دوست داره دیگه از گوشی خواهرش شماره منو برداشته بودو دل برد دیگه و ادامه ماجرا
توی اینستا باهم آشنا شدیم یک سال باهم دوست بودیم بعد اومد خواستگاریم 😍
توی اینستا باهم آشنا شدیم یک سال باهم دوست بودیم بعد اومد خواستگاریم 😍
سرکوچمون مغازه داشت
دوست بودیم باهم🫠
منوهمسری هم همکار بودیم آشنا شدیم ۷ماه باهم دوست بودیم و حرف میزدیم بعدش اومد خواستگاری
فیسبوک
توی یه شهر زندگی میکردیم و اسمش رو شنیده بودم
من تو فیسبوک یه بیت شعر پست کردم، اونم ادامه اون شعر رو برام کامنت گذاشت
منم رفتم پیوی بهش پیام دادم که این شعر کیه گذاشتی؟ (نمیدونستم ادامه همون شعره😅فقط بیت اول بلد بودم)
دیگه از همونجا شروع شد
معرفش داییم بود که ای کاش همچین اتفاقی نمیفتاد
از طریق چت کردن تو یه سایت چتکده😃😃😃😃دوست شدیم و خداروشکر نتیجه وثمره خوبی داشته این دوستی ❤😍
عمم زن عموشه دختر عموم زن پسر عموشه دختر اون یکی عمم زن برادرشه خواهرمم زن اون یکی برادر شوهر دیگه کافیه یا باز بگم 😅
باخواهردوردوررفته بودیم اونودوستش افتادن دونبالمون دوستش باخواهرم دوست شدخودش بامن دوستش خواهرموگرفت خودش منومتاسفانه خواهرم ودوستش ازهم جداشدن بادوتابچه
پسرعمویِ شوهرِ دخترعموم بود😂
جالبه موقع عروسی پسرعموی اون و دختر عموی من اصلااا همو ندیدیم یادمون نمیاد درصورتی ک من موقع عقدشون سفره رو گرفته بودم
مربی فوتبال داداشم بود ی بار اومد دنبالش در باز کردم دیگ ول نکرد😐😂
پسر دایی مامانمه و من اصلا نمیدونسم مامانم همچین پسردایی و یا اصلا دایی داره چون رفت و آمد نداشتیم
عروسیه فامیل منو دیده بود و به خواهرش گفته بود اونم حتی منونمیشناخت
بعد خواهرش ب مادرجونم(مامانبزرگم) گفت و مامان بزرگم من ب مامانم گفت و اینجوری شد ک اول ۸ ماه حرف زدیم بعد نامزد کردیم😁
پسرخالمه🥲🥲😂😂😂
همسایه بودیم بهم شماره داد😂گفت من قصدم ازدواجه چند سال دوست دارم اگ اوکی ک حرف بزنیم باهم اگ نه منو وابسته نکن 😂😂دماه حرف زدیم دقیق تولد 20سالگیم بود اومد خاستگاری
دانشگاه همکلاسی بودیم.بعدم دیوم کلا یک هفته از من بزرگتزه
.خونشون دو تا کوچه بالانر ما بود.با اینکع دانشگاه یه جا دورتر بود از خونمون
کنفرانس داشتگاه دیدمش خوشم اومد،اون اصلا منو ندیده بود،چند روز بعد دیدم از بیتالک ک اونموقع ها مد بود درخواست داد،فک کردم شناخته درخاست داده،دیدم تو باغ نیس شانسی درخواست داده،،بعدشم ک اشنایی و ازدواج
همسایه دیوار به دیوار که اولش خیلی خوشم نمیومد ازش بعد که اومد آشنایی علاقه مندشدم اینم بگم ۹سال تفاوت سنی داریم
دانشگاه همکلاسی بودیم.بعدم دیوم کلا یک هفته از من بزرگتزه
.خونشون دو تا کوچه بالانر ما بود.با اینکع دانشگاه یه جا دورتر بود از خونمون
بای تلفن اشتباه روز چهارشنبه سوری
رفته بودیم تحقیق برا ی خواستگارم از عموی مامانش اونم مارو معرفی کرد اومدن خواستگاری🤣
دوست داییم بودش
از تلگرام...اون ترکیه بود یکسال فقط ویدیوکال میکردیم چت میکردیم گفتم اگه منو میخوای باید بیای ایران اونم اومد ظهر همو دیدیم شب اومدن خاستگاری
سلام شوهرم صاحب خونه داداشم بود
برنامه بیتالک بود مثل زنبور بود نمیدونم دقیق اسمش اون بود یا نه
تو دانشگاه همکلاسی بودیم
فامیل بودیم بعد ۶ سال دوستی و از در بره بیرون از پنجره میاد تو اومد گرفتم🤣
شما چطور دوست عزیز؟😎
از طریق مادربزرگم
شما چی
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.