چرا بچه ها هر چی بزرگ میشن چالشاشونم بزرگ میشه
بخدا کم‌مونده سکته کنم نمیدونم دیگه چ غلطی باید بکنم
۳شبه تا ۲،۳شب بیدار میموند انقد رو پام تکونش میدادم ک گریه گریه فلان چیز میخام فقط بهونه میاورد
شوهرم گفت ظهر زیاد میخابه واس اونه دیروز سر ی ساعت بیدارش کردم ک شب زود و بدون درد سر بخابع از ۱۱و۲۰دیقه گذاشته بودم رو پام تا ۱۲دیدم تکون نمیخوره بردم گذاشتم رو تختش ،اومدم اشپزخونه ب دو دیقه نکشید دیدم دنبالم افتاده اومده
گفتم دیکه امروز اون ی ساعتم نمیزارم بخابه ک‌شب راحت بخابه ،بماند ک کل روز پدرم در اورد با نق زدناش بازم با درد پریودی ک داشتم تحمل کردم ،عصر رفتبم خونه مامانم شوهرم میرفت شهرستان کار داشت گفت شبو اونجا بمونید تا بردم بخابونمش باز شروع کرد گریه های از ته دل و بهونه های الکی ک ابنبات میخام ،نمیخابم ،مامان جون بیاد پیشم ،دیدم اینطوریه پاشدم اومدم خونمون ،ابنبات دادم بهش بازم واس خواب مقاومت کرد ولی ب زور مامانم فرستادم بره ک بخابونم ،الانم رو پامه
واقعا نمیدونم چیکار کنم ،چطوری خوابش تنظیم کنم ،چیکتر کنم ک از خوابیدن فرار نکنه
بخدا از امروز باشگاه میرم پسرمم با خودم میبرم ک خسته شه بلکه یکم زود بخابه خسته میشه ولی دریغ از خواب

۲ پاسخ

حرف میزنه کامل؟ که بگه ابنبات میخوام‌‌‌؟

عزیزم یه دوره اگه دلت خواست پدیا بست سلیپ بده تا خوابش تنظیم میشه روزا همون یه ساعت بخوابونش ولی سعی کن 12/30و یک خوابونده باشب که شبم ازون ور ساعت۹و۱۰خوابش بیاد بخوابه منم پسرم خواب نداره با این شربت بهتر شده

سوال های مرتبط

مامان معجزه من♥️❤️ مامان معجزه من♥️❤️ ۲ سالگی
مامان لیموشیرینم👶 مامان لیموشیرینم👶 ۲ سالگی
میخام یکم دردل کنم
اونقد گریه کرذما
می‌دونم خیلیا بچه شیر ب شیر دارن
و شایدم تنها بودن
ولی من خیلی تنهام
طول دوتا بارداریم
بخصوص دومی نمی‌دونم چرا همیشه میگفتم کاش کسی یه غذایی چیزی برام بیاره مثاا بگن بارداره براش میچسبه
حتی یبار هم از کسی ندیدم
نه ماه بارداریمو تنهایی سر کردم یا بچه کوچیک نو پا
الآنم ک صب تا شب تو خونه تنها
( عصرا شوهرم میاد بیرون می‌بره
) ولی از بیر‌ن رفتن هم پشیمون میشم
برگرد خونه بچه ها رو بشور عوض کن زود شام آماده کن
یا قبل رفتن میذارم یا هم زود برمیگردیم دست و پامو گم میکنم الان پسرم خسته هست زود حاضر کنم بخوره بخابه
از دیروز چقد خوشحال بودم میگفتم مامانم ک نیاومد
حداقل اونجا نگه میداره
دیروز از بعد ظهر تا آخر شب کل هال. رو ریختم تمیز کردم فرشا رو جمع کردم مبلاا رو کشیدم وسط همه پارکتارو برق انداختم پشت فرشا رو تا جایی میشد جارو کردم ملافه مبلاا. و شستم
امروزم از صب قبل صبحانه آشپزخونه رو سابیدم
کابینتا گاز
بعد رفتم حموم
بعدش ناهار پسرم. و زود حاضر کردم برداشتم قرار بود بریم کلاس
تو ماشین بهش. دادم
اومدبم خونه از گشنگی میمردم دیدم نیم ساعت مونده برقا بره زود آشپزخونه رو جارو کردم
ناهار خوردم اومدم دراز بکشم یهو دیدم بو میاد دیدم وای پسرم اسپری جرم گیری. و برداشته میزنع ب پاهاش فک میکرد آبپاش هست
زود بلند شدم بردم همه جاشو شستم دهنش و بو کردم دیدم بو نمیاد یکم ماست بهش دادم
آوردم ب زور خابوندم دیدم مامانم زنگ زد بیاین بچه رو ببرید دیگ حالم گرفته شد
مامان مغز بادام مامان مغز بادام ۲ سالگی