۳۶ پاسخ

اخخخی چقدر عزیز بوده این نوه

منم بودم این موضوع رو دوست داشتم خخخخ اینکه برا یه ملت عزیز باشی
من مادرم همراهم بود و شوهرم

من که خودم ب شخصه از تجمع و شلوغ بازی اونم تو بیمارستان اصلا خوشم نمیاد
دوست داشتم در آرامش کامل بدون سر و صدا و ملاقات های پی در پی ب سر ببرم
برا همین روز موعد زایمانم رو ب هیچ کس نگفتم مخصوصا خانواده شوهر
فقط شوهرم و بابام و مامانم همین
همین س تا با ی تریلی گل و بادکنک و عروسک و شوق و ذوق ازم استقبال کردن 🥹
و اینکه منم سزارین بودم زایمان راحتی داشتم بدون سرو صدا بدون شلوغی و با کمترین اذیت 😪
خدا شکر

برای چی این همه ادم اومده بودن

من بارداری خیلی قشنگ و آرومی داشتم ، با کلی ذوق و شوق همه چیمو آماده کرده بودم
هم وسیله های بیمارستان هم خونه ام رو واسه مهمونا
ولی دقیقا یه روز به زایمان ج.ن.گ شد ، با کلی استرس و نگرانی رفتیم
صبح ۴ رفتیم بیمارستان منو ساعت ۱۰ بردن اتاق
فقط هم همسر و خونواده خودم بودن
خونواده همسرم و زنموهام و دوستام واسه ملاقات اومدن ولی تو قیافه همه ترس و نگرانی بود و منم هی میگفتم برین خطرناکه
مامانمم همراهم موند .
البته همسرم تا ۴ صبح مونده بود طبقه پایین بیمارستان

خوشبحالت خخخخ
من مامانم و همسرم بودن
خواهرمم شب امد ک مامانم بره داداش و زن داداشمم امدن
اخی یادش بخیر چقدر داداشم بغلم کرد و من گریه کردم همه فکر میکردن همسرمه
البته من خودم گفتم کسی نیاد تا ۵ شنبه چون خونه بابام‌جمع میشدن گفتم زحمت ندم ب مامانم

مگه می ذاشتن این همه آدم بیان داخل بیمارستان؟من با اینکه بیمارستان خصوصی بودم اما با التماس فقط میذاشتن دو نفر همراهی داخل باشن.که اونم همسرم و مامانم بودن.

نمیخوام بهش فکر کنم✋🏻

کیسه ابم‌پاره شد تنهایی با شوهرمم و خانوم‌دوستش بودیم رفتیم بیمارستان
تو اتاق عمل بودم هیچکی پشت در نبود😐 چون شوهرم رفت خانوم دوستش برسونه
آخراش مامانم اومد اونم خبر نداش شوهرمم اسنپ گرفته بود براش بیاد😐😂
کاملا یهویی هیچکی انتظار نداشت 🤣🤣

مامانا حتما این پارچه رو میکشن رو پا موقعه جراحی یا اینکه بخاطر عکس؟؟
من همه اش فک میکنم چیزی روم نبود😔

از یادآوری اش حالم بد میشه
ساعت سه نصف شب خون ریزی شدید پیدا کردم
33هفته زایمان کردم بعدشم همش nicu
با شکم پاره پوره

بدترین روزم بود با اینکه سزارین بودم خیلی درد کشیدم

منن برای دخترم ٣٠نفر بیشتر دم در منتظر بودن 😁از عمه ها و خاله های شوهرم تا خانواده خودم ولی برای پسرم چون شهرخودم نیستم اینجا کسی نبود فقط خودمون

زایمانم خوب بود ولی بااین تفاوا ک توشهرغریب همسرم بود ک رفته بود دور کاری بیمارستان و مادرم ک بنده خدا ب کار زنی ک روز اول زایمان میکنه وارد نیسس
اینقد ازاون حجم تتهایی و غریبیم گریه کردم

دوس ندارم یادش بیفتم شوهرم و مادرم بود
دکترا چرت و پرت گفته بودن راجب دخترم
به جفتشون گفتم به کسی نگن زایمان کردم تا وقتی بچه رو ندیدن
گفتم اگه بچه دیدید نرمال نبود می‌برید بهزیستی من نبینمش
ولی خداروشکر برای الان دخترم💜❤️‍🔥💖قربونش برم همش دیگ یادم رفته

خیلی روز قشنگیییی بودددد🥹🥹🥹♥️

خیلی خیلی خوب بود عملم عالی حالم عالی تا فرداش که گفتن زردی داره فس شدم و افسردگی شروع شد
شوهرم ومادرم خواهرم موقع زایمان بودن پیشم بابام و پدرومادر شوهرم وجاری هام و دوست صمیمیم اومدن دیدن گل پسرم

منم دقیقا همه خانواده ها و فامیل اومذن بیمارستان و خیلی برام شیرین و باارزش بود
بااینکه خیلی نوه دارن اما بچه من خیلی زیاد عزیزه بخاطر مهربونی شوهرم

۳۰ هفته زایمان کردم با گریه رفتم اتاق عمل با هیچکس خدافظی نکردم با گریه اومدم بیرون اون شب و شب و روز های دیگه رو با گریه و ترس و استرس و ناامیدی گذروندم تا به الان

من ۳۶ هفته با سرگیجع رفتم بدون درد اینا معاینه کردن گفتن دهانه ی رحمت چهار سانت بازه گرفتن بستری کردن اینقدر امپول فشار زدن تا زاییدم 🤣🤣کنارم خواهرم بود از لحظه ی زایمانم تا الان ک پسرم ی سالشه چون پسرم ۳۶ هفته اومده بوذ زردیش هیلی بالا بود چهار روز بستری شد خیلی روزای سختی بوذ هیچ وقت یادم نمیره چقذر سخای کشیدم چقدر اذیت شدم چقدر حرف شنیدم همه میگفتن بچه ات زشته سیاهه فلانه این براتو بچه نمیشه ول کن تااینحا ک ی ساله به طور مساوی پاره شدم 🤣🤣🤣ولی خدارو هزار مرتبه شکر پسرم کنارمه بزرگ شد ولی من روازی ک بخاطر حرف ی سریا گریه کردم یاودم نمیره

دوس ندارم بهش فکر کنم🫡

من صبح یک فروردین رفتم فکر کردم سزارین قراره بشم
دکتر معاینه کرد گفت لگنت برای طبیعی عالیه گفتم باشه
تا ۲ ظهر توی اتاق زایمان من بودم و همسرم که روزه هم بود و ماما 🫠 ۲ ظهر بچه مکونیوم شد و سزارین اورژانسی شدم
با همسرم رفتم اتاق عمل
بارون هم میومد به چه قشنگی 🥺
دیگه من چیزی نفهمیدم تاااااا ریکاوری
ساعت ۶ عصر آخرین نفری بودم که اومدم توی بخش
دیگه مامانم و پدرشوهر و مادرشوهر و همسرم اومدن پیشم مامانم شب موند و بقیه رفتن
بابام هم صبح برای اذان رسید پیشم 🥲
از بهترین لحظات زندگیم بود واقعا 🥲

چه خوب که اینقدر آدم دور و برتون هست...قدر بدونید

من یهو تو ۳۵ هفته کیسه آبم پاره شد ..کی اذان صبح. دیگه عجله ای با مامانم و خواهرم و شوهرم رفتیم بیمارستان 🥲🥲..زایمانمم طبیعی بود .ولی بخاطر پارگی زیاد اتاق عملم رفتم 🥴🥴🥴 بعدش ابجیای دیگمو .مادرشوهر و خواهرشوهر اومدن 🥰🥰

من دوبار رفتم اتاق عمل 😂
اولی پسرم
دومی دخترم

سر دومی تا رفتم تو یخ کردم فقط میگفت وای خدا تموم بشه توبه😂اقاعه میگفت همتون اینو میگید ولی بازم میایید 🤣

بیرونم فقط همسرم و مادرم منتظر بودن

من مامانم ،مادرهمسرم،پدرامون،برادرم و زن برادرم ....

منم ازساعت ۸صبح رفته بودم تا ۵غروب بالاخره نوبت من شدزایمان کردم و خواهرم ومادرم و همسرم مادرشوهرم جاریام همه اومده بودن ولی من ی عررربده ای میکشیدم از درد ک نگووو.. هنوزم همسرم تعریف میکنه میخنده میگه از جیغات فهمیدم تورو دارن میارن توبخش وحشتناک درد داشتم انگار شکمم هنوز بازمونده بود😢😢

دوستان اگه میشه درخواست بدین پرم

از روز زایمانم متنفرم چون یهو ۳۴هفته زایمان طبیعی کردم و برای منی ک منتظر نامه سزارین بودم خیلییی سخت بود کل خانوادم پشت در بودن منم زایشگاهو گذاشنم رو سرم خیلیییییییییی درد داشت بدم میاد از اون روز

من فقط مامانم و همسرم

و منی حتی شوهرم نیومد💔💔💔💔

هچی با زور بستریم کردن بخاطر اینکه فشارم رو ۱۴ بود بعد کلی گریه استرس انقد امپول فشار معاینه مردم زنده شدم 🥺 خواهرم شوهرم مامانم جاریم کنارم بودن

منی که هیچ کس رو جز مادرم مادرشوهرم نداشتم
همسرم و پدرمم ت لاوی بودن حرصم میگیره خب مرد حسابی چرا نبومدی دم اتاق عمل ببینی منوو🤣

برا من همه چی عالی ولی یهو یی سخت اونیکه میخاستم نبود نشد

منم شب دردم گرفته بود همسرم و مادرشون و با مادر خودم بودن ک همراهم مادرم موند😁

پوف نمیخام یادش بیوفتم

سوال های مرتبط