۷ پاسخ

من زایمان طبیعی خیلی سختی داشتم نزدیکای ساعت یازده شب رفتم ساعت ده صبح زایمان کردم پس از کلی درد و سختی و هزاران بار آرزوی مرگ کردن...صدای گریه ی پسرم رو که شنیدم و به دنیا اومد انگار هیچ دردی نکشیده بودم و یک نفس راحت کشیدم وقتی گذاشتنش رو شکمم چقدر حس خوبی بود اصلا قابل توصیف نیست😍

بچه اولمم با اینکه زایمانم خیلی سخت تربود ولی حس به دنیا اومدنش همنقدر شیرین بود
الهی بگردم
چقد دلم برانوزادیای بچه هام تنگ شد دختربزرگم۶سالشه کوچیکم۱۰ماهشه

بهترین حس دنیا زمانیه که تواوج دردی یهو بچه به دنیا میاد همه سختی ها ودردای دنیا که داشت بندبند استخوناتو میشکست یهو تموم میشن همون لحظه دکمه های لباسمو باز کردن بچه رو خشک کردن دادن بغلم گذاشتمش رو قفسه سینم بغلش کردم انقد گرم ونرم بود همینکه پوست قفسه سینم ب بدنش خورد اروم شد دیگ گریه نکرد همونطوری ک داشتن بخیه میزدن منم بهش شیر میدادم.چون ماماهمراهم خیلی خیلی دیر اومد ازش خیلی ناراحت بودم اگ اون تواتاق نبود اون لحظه دیگ ازخداهیچی نمیخواستم.

فقط میتونم بگم یکی از قشنگ ترین خاطره ایی هست که دارم لحضه دنیا اومدن بچه هام گرمای صورتشون که میزارن روصورتت خیلی حس خوب و فراموش نشدنی داشت

بهترین روززندگیم بود واقعا کاش مثل یه فیلم کشیده میشد همون روز منم ازسوند اونقد بدگفته بودن میترسیدم ولی پرستارخیلی راحت کارشو انجام داد بعدش ک اومدن ببرم ب شوهرم وخونوادم گفتن شمانیاید تنهابردنم یکم لرزکردم ازترس مامانم میگ لرزت مشخص بود نگرانت شدم جداکردنت ازمون بردن اتاق گفتن ک بخوابم روتخت بهم میگفتن چرامیلرزی یکم دلداریم دادن آمپول زدن درازکشیدم نفسم تنگ شد باترس ب پسرپرستارگفتم بالاسرم باش زودیه آمپول داخل سرم زد اکسیژن گذاشت دهنم خودشم گف الان بچت میاد اصلا نفهمیدم کی برش زدن شکممو شنیدم دکترمیگف چقد اب خورده بچه داشت گریه میکرد اوردن گذاشتن ک کنارم اروم شد دنیاروبهم دادن دوس داشتم دستامو بازکنن بغلش کنم وقتی بردنش بخیه بزنن بهم عجله داشتم برم کنارش توریکاوری ثانیه هارو میشمردم برم بخش اتاقم شبو نخوابیدم همش صورت ماهشو نگاه میکردم

من یادمه روز سه شنبه ۶ نیم صبح تو ۳۵ هفته کیسه آبم پاره شد خیلی ریلکس با شوهرم وسیله هارو برداشتیم رفتیم بیمارستان و از شانسم دکترمم بود سریع امادم کردن و رفتم اتاق عمل تموم این مدت میخندیدم همه میگفتن واقعا داری میری زایمان کنی انقد سرخوشی😅تو اتاق عمل داشتم با دکتر بیهوشی حرف میزدم و میخندیدم یه دفعه دیدم یه بچه سفیددددد با لبای قرمز و چشمای باز بالا سرمه دستاشم داشت میخورد یه لحظه از ذوقم جیغ زدم گفتم واااای بچه منه 😂دکترم گف نه بچه منه سریع گذاشتنش کناره صورتم واااای انقد گرم بود هم میخندیدم هم گریه می‌کردم بعد سینمو گذاشتن تو دهنش سریع شیر خورد اصلا تا اون موقع صدای گریشو نشنیدم فق موقعی ک دادنش ب دکتر اطفال صداشو شنیدم دکترم گف هیچ دخالتی نداشتی دخترت کپی شوهرته 😂
بهترین زایمان و بارداری داشتم مخصوصا زایمان انقد برام راحت و بدون درد و شیرین بود

اون روزی که بدنیا اومد انگار دنیا یه لحظه وایساد واقعا نمیدونم چطوری حسی که اون روز داشتم تجربه میکردم رو بیانش کنم انگار رو ابرا خوابیدی دارن یه فرشته بهت میدن میگن بیا این برای تو مراقبش باش وای تک تک کارایی که اون روز برای بدنیا اومدنش کردم رو یادمه حتی دو سه روز قبلش در این حد با اینکه قند اذیتم میکرد تو بارداری و کلا اذیت شدم ولی ولی ولی اون لحظه که بدنیا اومد همه چی یادم رفت 😭😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان گیسو مامان گیسو ۱۵ ماهگی
مامانا بیاین از خاطرات زایمان بگیم
من از اول بارداری همش میگفتم زایمان طبیعی دیگه خیلی هم شوق داشتم برا زایمان طبیعی اصلا نمیترسیدم روز روز شد رسیدم ۳۴ هفته ترس افتاد تو جونم از ی صبح تا عصر گربه میکردم میگفتم من زایمان طبیعی نمیخام میخام برم سزارین
دیگه شوهرم نا احت شد گربه میکنم آدرس ی دکتر پیدا کرد رفتم پیشش گفت کارم کردم و اوکی شد روز چهار شنبه رفتم‌پیش دکتر گفت جمعه بیا برا عمل
من شب پنج شنبه رفتم عروسی که جمعه صلح برم عمل دکتر پیام داد عملت افتاده برا جمعه باز جمعه شبم رفتم عروسی کلی رقص کردم و ۴ صبح اومدیم خونه ۶ صبح رفتیم بیمارستان و ۹ رفتم اتاق عمل بی حس شدم خیلی ار اتاق عمل می‌ترسیم ولی قشنگ ترین حس دنیا بود برای ی زندگی جدید دیگهخاهر بزرگترم همرام بود وقتی خاستم برم تک اتاق عمل شوه م و خاهرم گریه کردن منم گربه کردم
دیگه رفتم عمل شدم و تو اتاق عمل نی نیم آوردن پیشم
بعد دیگه شوهرم تو آسانسور نی نی رو دیده بود و ازش عکس گرفته بود برا همه فرستاده بود این بود داستان ما شما هم بگین