۳۱ پاسخ

خیلی سخت:)
خدا مامانارو حفظ کنه
مامانم نبود منم نبودم...
بگردمش کلی زحمت منو بچمو کشید من اولاش افسردگی هم گرفته بودم ی جورایی حالم بد بود

من هنوز به همووون شدت بی خوابی رو دارم خیلییی خیلییی بیشتر

تنم میلرزه یادش میفتم
شب تا صبح بیدار بود نه صبح میخوابید
نه صبح تازه من پا میشدم پسرمو ببرم دکتر مفاصلش درد گرفته بود چقدر دکتر بردمش گوشام نمیشنید صداها رو احساس میکردم روی هوام ولی باید قوی میبودم
میومدم خونه یه ناهار میذاشتم تا دراز میکشیدم زمین دیگه نمیفهمیدم خوابم میبرد
بعدم اسراییل لعنتی همون روزا حمله کرد چقدر استرس کشیدم
نصف شب صدای جنگنده میومد بچه شیر میدادم و شهادتینمو میگفتم

بچه من فقط برای زردی یکم اذیت کرد وگرنه تا دوماهگی خیلی خیلی آروم بود همش خواب بود حتی بردم دکتر گفتم چرا این انقد می‌خوابه گفت بذار بخوابه بهتر رشد می‌کنه ولی از دوماهگی به بعد اذیت هاش شروع شد ولی همه ی این سختی ها به بارداری نمی‌رسه من از بارداری متنفرم خیلی سخت و سنگین و خسته کننده بود

وای خیلی سخت بود همه چی مخصوصا کمک هم نداشته باشی🥲🥲

واییی😪تا۷ماهگی بچم شبا نمیخابید یه شبایی بود با سشار اروم نمیشدباماشین میبردیمش بیرون
اخرشم متوجه نشدم دلیل این گریه هاش چی بود

خیلی سخت بود ولی من واقعا دلم تنگ شده برای اون روزا
چقدر دلم میخاد زمان برگرده بیشتر لذت ببرم از حضورش

درد سزارین
خون ریزی
درد تموم استخونات
همش مهمون پشت مهمون
فکر اینکه من چطوری این موجود کوچولو رو بزرگ کنم
مادر نداشتم، خواهرم مثل مادرم بود
از تو بیمارستان تا خونه تقریبا پونزده بیست روزی کنارم بود
شبا گریه هامو اون میدید
سه روز نخوابیدم، خوابم نمیبرد، میترسیدم،
شوهرم کار واجب داشت دو رو و دو شب اول اصلا نبود،
منو خواهرم بچه داری بلد نبودیم اونم خب یه سال از من بزرگتره، تو بیمارستان تکو تنها کنارم بود خودشم ازترس میخواست سکته کنه هیچی بلد نبود ولی به رو نیورد که یه وقت نترسم
ولی خب به هر زور زحمتی بود کنارم بود الان حاملس انشالا براش جبران کنم..
عمم و مادربزرگم اینا خیلی سر میزدن بهم کار داشتم انجام میدادن
خیلی سخت گذشت خیلی خیلی زیاد...

من نه کمکی داشتم بچه هی گریه میکرد مهمون میومد طبیعی بودم بخیه‌هام باز شد
هی یادم‌نمیره اون روزا🫠

دخترم وقتی به دنیا اومد ۵روز اول بستری شد برای همین وقتی مرخص شد انگار دنیارو بهم دادن دیگ شب بیداری ودرد سینه ودرد زایمان و همه چی یادم رفت حتی اون ۵ روز با شکم پاره میرفتم بیمارستان ک بهش شیر بدم موقع رفتن یادم میرفت شکمم هنوز پاره ست وقتی برمیگشتم مفهمیدیم چقددرددارم
اگ خانوادم نبودن ک دق میکردم دوماه نگهم داشتن پیش خودشون
بدتر از درد زایمان و بیخوابی برای زائو بدون بچه اومدن خونه ست و دیدن جای خالیشه😔

پسر من تا دوماه همش خواب بود

من فقط همینو میتونم بگم اگه کمکیم ک مامانم بود کنارم نمی‌بود تا الان دق کرده بود چون خیلی استرسی هست خدا خیرشون بده هنوزم کنارمه پدرو مادرم🥹❤️‍🩹🥺

خداروشکر من از روز‌هشتمم تنها بودم با اینکه بچه اولم بود و بی تجربه از بیست روزگی خودم‌بردم حموم و بچه خوبی بود خداروشکر راضیم از خودم ❤️ خواب شب درستی هم داره و الان چهار دست و پا میره به زور نگه داشتم خودمو که نخورمش

منم خیلی بی تجربه بودم چون اصلا تا حالا نوزاد ب اون کوچیکی حتی بغل نکرده بودم
مامانم بعد از ده روز رفت خونشون و من موندم تو شهر غریب
پسرمم رفلاکس شدید داشت طوری ک هر ده دقیقه از خواب با گریه می‌پرید
خدا همسرمو حفظ کنه شبا ک از سرکار میومد با اینکه خسته بود نگهش می‌داشت و تا نصفه شب رو پاهاش لالایی میداد تا خوابش عمیق شه.ولیییی امان از وقتایی ک شب کار بود و تنها بودم.تا صبح از استرس خوابم نمی‌برد
خداروشکر ک اون دوران گذشت .الان با وجود چالش غذا خوردن و دندون درآوردن ولی اوضاع بهتر از اونموقع اس

خوب بود تا دو ماهگی
بعد دوماهگی رفلاکس پدرمو درآورد، بچم به پتو و تاب و بانوج عادت کرد تا به الان، سینه‌مو خوب نمی‌خورد هی میخورد ول میکرد و گریه و جیغ آخرش با حرف یک دکتر بیشعور به بچم کم سینه دادم که رفلاکسش کنترل بشه و گشنگی میکشید و سینه میخواست و شیشه شیر و شیرخشک خریدم براش و سینه رو بعد از عفونت ریه و بستری شدن توی بیمارستان توی دوماهگی پس زد و من عمیقأ دلم میخواست سینمو بگیره
تا ده روز انگار توی اغما بودم و روی زمین نبودم حال عجیبی بود و بعد از ده روز تنهایی و تنهایی و تنهایی من و سیاوش عزیزتر از جانم

آره یاد اون روزای اول میوفتم گریع مکنم چقد سخت بود مامانم وخالم اینا دست کمکم بودن... الان خداروشکر نسبتا به اول یهتر شدن ولی خوب باز پروسه دندون اینا...من شوهرم هیچ جور کنارم نبود اینش خیلی برام سخت بود

خیلی بد بود خیلی

پسر من تا ۱۲ روزگی NICU بود تا ۲۶ روزگی خیلی آروم و خوب بود بعد از اون کولیکش شروع شد بعداز کولیک هم هنوز نذاشته یه شب بخوابم بیدار میشه گریه می‌کنه نمی‌دونم چرا

خیلی سخت 💔 ولی من بازم مثل مشکلات دگم از پسش براومدم ب تنهایی 💔💔💔

شب بیداری داشتیم خانوادگی با پدر و مادرم
بچه ام بخاطر کولیکش و رفلاکسش مدام بغلم بود و دیگه این عادت موند روش و بغلی مونده هنوز
اما سختتر از بچه داری توی تجربه اول دعواهایی بود که خاندان شوهر درست کردن و تا یک ماه پاشونا نزاشت بیان بچه را ببینن و شوهرمم پرش میکردن هر روز و منم کار هر روزم شده بود بچه را بغل کنم گریه کنم
خدا لعنتشون کنه که واقعا چه روزایی برام درست کردن و چه روزایی که انتظارشا میکشیدم یه عمرا برام زهرمار کردن

حال خودم خوب بود خداروشکر ولی دوشب قبل زایمان نخوابیده بودم شب اولی ام پسرم بدنیا اومد تا صبح گریه کرد نگذاشت بخوابیم با مامانم دوتامون به شدت کمبود خواب داشتیم اولین روزی که خونه بابام بودم صبح صبحانه که خوردم با پسرم خوابیدیم چون شب بیدار بودیم مامانم بیچاره شروع کرد خونه تمیز کردن چون مهمون میومد نهار برای من جدا برای بقیه جدا عوض کردن لباسای پسرم و مامانم انجام داد چون نمی‌خواست من خیلی تکون بدم خودمو تا ده روز اولم مگر مامانم نبود دیگه پوشک عوض کردن پسرم با مامانم بود دوماه موندم خونه بابام بعداز زایمانم حموم شستن لباسای پسرم و خودم همش با مامانم بود یه استکان نگذاشت بلند کنم با بشورم اما از شب ده گفتم بره تو اتاق خودش بخوابه خودم کارای پسرمو میکنم چند شب رفت دوباره برگشت هرچی بگم کمه بنظر من زایمان کردم اما با غصه ای مامانم خورد موقع زایمان درد بیشتری اون کشید هرکار کنم نمیتونم زحماتشو جبران کنم فرشته زمینی هروقت یاد روزای اول مادر شدنم میوفتم فقط کارای مامانم میاد جلو چشمم واقعا شوهرمم شرمنده شده بود

وای اره،من و شوهرم واقعا به اختلاف خورده بودیم،باهم دعوامون میشد،بدنم به بیداری شب عادت نداشت و بچم گریه میکرد نمیدونستم چشه🥺من فک کنم بچم دل دردم نداشت،بیشتر گرسنش بود،ولی بازم میگم پس چرا روز گریه نمیکرد و شب فقط گریه میکرد😬خودمم که تمام استخونام از درد له بود،چشما قرمز🤣وای🤣

من روز دهم که مامانم رفت کلی گریه کردم چون نمی‌دونستم باید چجوری تنها نگهش دارم خیلی سخت بود بعد ده روز میومد برام صبحانه ناهار میزاشتم می‌رفت.
زردی و کولیک هم برام کابوس بود اما خدا رو شکر تموم شد 😍❣️

وای من ۳ روز بعد زایمانم بچم گریه میکرد ۲۴ ساعتی یعنی ۳ روز مداوم گریه کرده بود چون شیر نداشتم و نمیفهمیدم که هنوز شیر ندارم کمرم خم بود ترسیدم بردمش درمانگاه فکر کردم مشکلی داره که انقدر گریه میکنه. خدا نگذره ازشون انقدر منو ترسوندن گفتن. زردی اش زیاده باید خونش رو عوض کنی انقدر گریه کردم از درد خودم فراموش کرده بودم تمام بدن بچمو سوراخ کردن که یذره اندازه یه بند انگشت خون گرفتن ازش روزای بدی بود واقعا دلم نمیخواد دوباره یادم بیاد

والا پسر من که ۷ روزه سرما خورده پدرمو دراورده همش استفراغ شب بیداری بهونه غر و گریه
خداکنه خوب بشه یکم ارامش بگیرم

در مل چهار ماه اول خیلی سخته رفته رفته بهتر میشه اوضاع

منم همیشه خونه مامانم بودم. هر روز و هر شب. همین الانم هنوز خونه مامان رفتنم ادامه داره😂 اما اره همه چی بهتر شده از اوایل.
اما همسر هم مهمه درکنار همه این سختی ها😔

من نمیدونستم بچه هر دو ساعت شیر میخاد فک میکردم مثه ما سه وعده میخوره تو بیمارستان روز اول تعجب کرده بودم که چرا تند تند شیر میخاد و اونجا متوجه وخامت اوضاعم شدم😐😂

من یبار انقد بی حال و بی جون افتاده بودم خوابم برده بود مادرشوهرم اومده بود خونمون متوجه نشده بودم به شوهرم گفته بود یکم جگر برا این کباب کن جون بگیره🤣🤣🤣😂😂😂

سخت خیلی سخت

اون اوایل وحشتناکه،کولیک ،زردی، بی قراری،شب بیداری .....وای تن آدمو میلرزه،

سوال های مرتبط