۹ پاسخ

سه سالگی گوه ترین سنه یک بچست ما تازه ازش خلاص شدیم 🙄 فکر که میکنم اصلا دوس ندارم برگردم همشششش زر زر زر دقیقا مثه دختره شما همش دهنش کج بود 😵‍💫 از لحظه ی بیدارشدن تا دوباره خابیدن 🥲 الان رفتیم مرحله ی بعدی به مرحله ی لجبازی ... اصلا حرفامو نمیشنوه 🤦🏻‍♀️ کار خودشو میکنه 🥲 حیثیتمو برده 😆 شمام اصصصلا توجه نکن فقط اعصابتو فولادی کن جلوشم زیاد به اون یکی بچه توجه نکن فقط نیازاشو برطرف کن و تموم 😅

خداروشکر الان کوچیکه شده ۴ماهش دختر بزرگممم داره باهاش کنار میاد الان خیلی حواشو داره باهم خوب شدن

دختر منم وقتی خواهرش ب دنیا اومد ی مریضی سختی گرف ۲ماه درگیرش بودم بشدت بهانه گیرو جیغ جیغو کلافه شده بودم داشت خوب میشد تا زمانی ک دید دارم ب خواهرش شیر میدم باز بدتر شد از شدت استرس هر شب تب میکرد

سعی کنید به هردو یکسان توجه کنید و توجیح کنیدش که خواهر بزرگ تره و باید الگوی خوبی برای داداشش باشه
باید حرف بزنه و مشکلش رو بیان کنه که داداشی ازش یاد بگیره

مشخص که به بچه کوچیک تر توجه میکنید
میبینه داداشش وقتی گریه میکنه خواسته هاش مثل بغل و شیر فراهم میشه پس اینم الگو برداری میکنه احتمالا فک میکنه بچه ها با گریه میتونن به همه چی برسن و تازه قربون صدقه شون هم میرن پس این بهترین روش


باهاش صحبت کن بگو داداشت تا وقتی بلد نیس حرف بزنه گریه میکنه اما بعدا که یاد گرفت باید مثل تو درخواستش رو مودبانه بیان کنه و گریه نکنه

عزیزم یاد گرفته از طریق گریه جلب توجه میکنه، باید زمانهایی که آرومه توجه بیشتری بهش بکنی

عزیزم خوب بچه توجه میخواد
طبیعیه لجباز شده باشه😐😐😐😐

منم دقیقا همین سنه دخترم همینجورشده اعصاب روان برامون نزاشته کارایی ک‌قبلا مستقل انجام میداد مثل اب خوردن تازه براماهم میاورد الان باگریه میخواد همه چیزایی ک‌میگیو باتمام جونم درک میکنم داره کم کم کاری میکن ک واقعا بفهمم بچه براپدرمادر فرق داره

دخترت توجه میخواد براش هوو آوردی کافرو

سوال های مرتبط

مامان مهراد مامان مهراد ۶ ماهگی
خسته شدم از بس هرشب پسرم نمیزاره بخوام صدای جیغش شبو روز تو گوشمه بعضی وقتا فکرایی تو سرمه بعدش ناراحت و پشیمون میشم میگم خدایا بس نبود بارداری و زایمانم کم درد و عذاب نکشیدم الانم بچم از وقتی بدنیا اومده داره گریه میکنه
الان دیگه ۳ ماهشه نه شب دارم نه روز خستم کرده شبا نمیخوابه هیچ تا خود صبح یا ظهر هر شب بیداریم بعد که میخوابه بیدار میشیم ساعت ۵و۴ عصره بازم کلی بهونه میگیره نمیتونم شام و ناهارم درست کنم چند وقته میخوام خونرو جارو بزنم نمیتونم
گریه هاش طوره که انگار داره هوار میکشه از ته دل داد میزنه نمیدونم چش شده این بچه خوب بود یه مدت از وقتی بردم خونه مادرم شوهرم دوسه هفتس مریض شده بهونه گیر شده
بغل من میاد کلی داد و گریه و زاری میکنه انگار که دشمن این بچم شاید بگین دیوونم ولی ثابت شده بهم
امشب هم که تو پتو تکونش میدادم روبه من بود صورتش کلی جیغ زد و گریه کرد چرخوندم اونور باباشو دید اروم شد همون لحظه خوابید نمیدونم اعتقاد دارید یا نه ولی حس میکنم کسی انگار طلسم کرده بچرو میاریمش خونه خودمون گریه میکنه خونه مامانم میریم اروم میخوابه اصلا اینطوری نبود نمیدونم چرا اینطور شد بچم دلم میخواد بمیرم حس میکنم برای بچم مادر خوبی نیستم که اینطور بغلم بیقراری میکنه
خسته شدم بخدا دیگه از همه طرف دارم اسیب میبینم