۱۷ پاسخ

امیدوارم شوهرم نرینه تو عصابم🫠

من ک افسررررده ترییییین بودم بچم همش گریه میکرد از اونور گریه میکردم مامانم میگف این اداها چیه روت میمونه سردرد میشی همیشه فلان ببسار اصلا کسی درکم نمیکرد نیاز دارم گریه کنم یکم اروم بشم 💔🫠

فقط بی خوابی 😭

خداروشکر هیچی فقط شوهرم تخت می‌خوابید شبا رومخم بود😐🤣

من کسی جرئت نمیکنه بهم بگه روچشت ابروعه چ خانواده شوهرچ خودشوهرم خیلی احترام ولی میدونن اعصابم خراب بشه کوچیک بزرگ نمیکنم شماکم رو بدین بهشون😎

از همه بیشتر از خانواده خودم اذیت شدم. مادرم که ۹ ماه بارداری تا الان دو سه بار بیشتر بهم زنگ نزد. موقع جنگ رفتیم خونشون خیال کرد قراره یک سال بمونیم نزدیک ۲ ماهم بود هی اخم و رو ترش می کرد برگشتیم تهران. حتی یه مدت نمیپرسید بچت دختره یا پسر که آخر خودم گفت نمی‌خوای بدونی گفت خب بگو کدومه!!! یه ماه پیش هم یه دعوا انداخت در حد جنگ که باعث شد بابام هم برام فحش بنویسه بفرسته و حالا قهره این ماجرا رو هم درست کرد که شب نیاد بیمارستان پیشم بمونه. خلاصه بیمارستان هم تنهام با شوهرم. از ترس اینکه خانواده شوهرم نفهمن من مادرم نمیاد بهشون گفتم ملاقاتم نیان خودمو بچم رو میبرم نشونشون میدم! مادرم اینا اندازه یه جوراب هم بهم سیسمونی ندادن همه چی رو خودم کار کردم خریدم. انتظار هم نداشتم ازشون اما انتظار آزار روانی هم نداشتم. هرگز نمیبخشم💔

منک خدارو شکر شوهرم می‌دونه چه مادر بیخیالی داره مادرشوهرم برای دختراش بود ولی برای من سر اولی سر همین دومی هم نبود حتا یه زنگ نمیزنه بگه حالم رو بپرسه با اینک می‌دونه من مادر ندارم شوهرمم میگه ولشون کن گور بابای همشون فردا که به من نیاز داشتن منم خودم رو میکشم کنار با اینک شوهرم قبل ازدواج بلا نسبت مثل خر کار کرد خرج اینا کرد حتا سربازی نرفت بخاطر اینا نخورد نپوشید که اینا بی خرجی نمونن ولی اینا بی خیال ترین پدر مادر دنیا هستن وقتی شوهرم یادش میوفته چه کار های براشون کرده گریه می‌کنه از ناراحتی فقط هوای پسر کوچیک و هوای دختر کوچیک شونو دارن

من کلا این تاپیکا رو باز میکنم حالم خراب میشه، استرس میگیرم برا زایمانم

چشم بسته میگم مادرشوهر
هنوز زایمان نکردم ولی میدونم میخاد تو مخی بشه
چون از الان تو مخیه
هر روز میپرسه کی زایمان میکنی
با اینکه میدونه نمیگم بهش
هر روز هم میگم مشخص نیس
متوجه میشه دارم میپیچونمش و نمیخام بگم ولی باز میپرسه...

عذاب زایمان به کنار
درد استخون بعدشم به کنار
مادرشوهر با شیش تا دختراش شوهرمو پر میکرد و میفرستاد خونه به دروغ بهش میگفت که زنت و مادرش بی احترامی کردن به ما و فلان 🤕🤕 ده روزم زهر مارم شد
مامانم با کلی غصه و ناراحتی رفت

مادرشوهرم که میگفت بعد این یدونه هم بیار.قدیما ماچندتا پشت سرهم میاوردیم هیچی نمیشد.حالا خوبه این بچه دومی هست
شوهرم که انگار من نبودم خیلی خنثی بود
مامانمم که میگفت افسردگی چیه خودتو مریص نکن الکی😮‍💨😮‍💨😮‍💨😮‍💨

من که زایمان اول همه رو مخم بودن شوهرم مادرم مادرشوهرم خدا نگذره چقدر عذابم دادن

من رفتم خونه مادرشوهرم
بچم از ساعت ۱۲ شب تا ۴ صبح گدیه شدید میکرد اما بلند نشد از خواب بگه چته و چشه
خودشم ۶ تا بچه داره ها

چیشده مگه؟

مادرشوهرم💔

اطرافيان ك فقط مامانم و شوهرم و دوتا خواهر كوچيكم پيشم بود همشون خوب بودن هوامو داشتن ولي بچه دهن هممون رو سرويس كرده بود نابود بوديم😂😂😂😂😂😂😂😂

شوهرم رو‌مخم بود

سوال های مرتبط