عزیزم تو باید قبل بارداری ب اینا فکر میکردی هممون درد داریم خسته میشیم سنگین میشیم
منی که رژیمم و بدنم همیشه الویتم بود اصلا شکم نداشتم پوستم صاف صاف بود الان پر از ترک شده و من میگم فدا سر بچم یا ترمیم میشن یا نمیشن...
درضمن تأمل این دردا اونقدر سخت نیس که وجود فرشته رو چشم پوشی کنی
گاهی هممون اینطوری میشیم
نه تو مادر فوق العاده ای میشی مطمعن باش
افسردگی داری میگیری
عزیزم شما بسلامتی رفتید کیش؟!
ببخشید مربوط به سوالات نیست
میخواستم ببینم هوا چطور بود. اینک هواشناسی میزنه دقیق هست؟
هیچ اشکاای نداره
بنظرم هیچکس حق نداره قضاوتت کنه من خودمم ۳ ماه اخر اولین زایمان داغون بودم و حتی مدتها بعد زایمانم بخاطر شرایطی که پیش اومد اذیت بودم بشدت
شاید بگم تا یکی دو ماه اول
اصلا بچمو دوست نداشتم و اینا کاملا طبیعی
الان دخترم ۸ سالشه براش میمیرم
خانوم خانوما تو قوی از پسش برمیای آدمای ضعیف اینجورن تا هفته 31 رسیدی حالا بخاطر این چند هفته باقی مونده داری ناز میکنی
ناز نازو خانوم قشنگم سختش نکن به این فکر کن بعضیا آرزو دارن جای تو باشن خیلیا بچه دار نمیشن آرزو دارن فقط صدای خنده اون بچه تو خونشون بپیچه ناشکری نکن با خودت بگو خیلیا آرزو دارن الان جای من باشن خب منم نگم برات دندونم تا ریشه رفت صبح تا شب نمیخوابیدم از درد دندون اینقد درد کشیدم سر بارداریم که بخام تعریف کنم تا صبح طول میکشه پس فقط تو نیستی ک همه این دردارو داری تحمل میکنی به خودت انرژی منفی نده اول خودت مهمی بعد اون جوجه توی شکمت پس اول باید روحیه خودتو حفظ کنی که بتونی ی مامانی مهربون باشی
همه ماها که جواب دادیم اصلا نمیخوایم بگیم که ما بدبخت تر از تویم ن اصلا فقط میخوایم بدونی که بدتر از شرایط توام هست
منم خودمم خداروشکر سه ماه نکشید حامله شدم ولی واااقعااا کلی استرس و درد و ناراحتی کشیدم و استراحتی شدم از دردای مختلف بگیر تا روزی چن تا آمپول و شیاف و دارو
به قول تو هرکسم بهم میگفت مراقب باش به بچه چیزی نشه میخواستم جرررررش بدم
دکتر که رفتم گفت دیگه استرست زیاد شده از سری بعد احتمالا رو به افسرگی داری میری باید داروی اعصاب استفاده کنی
واقعا حالم دیگه از این بدترنمیشد اصلا تحمل اضافه شدن افسردگی رو دیگه نداشتم باورت میشه که دیگه آرایش کردن یادم رفته بلد نیستم 😐😐😐
هی رفته رفته که به هفته های اخر نزدیک میشی اوضات بهتر میشه سیسمونی بگیری خیلی روی روحیت تاثیر میزاره
چیدن اتاقش یا اضافه شدن وسایل جدید به خونتون…..
یواش یواش روحیت عوض میشه اصلا نگران نباش
الان این افکار رو داری
ولی تکونش کم بشه دلت میلرزه نگرانش میشی
این روزا هم میگذره بدنیا میاد دست خودت نیست یکسره توی خواب نفسشو چک میکنی
از خود بی خود میشی
بچه ی چیز عجیبیه اصلا
ی جایی بخوای بری مجبور بشی بزاریش پیش کسی بال بال میزنی زودتر برگردی پیشش
الان فشار روته ممکنه منم توی شرایط تو این افکار رو داشته باشم نرماله
اما میگذره.
چون سر بچه اولم اینجور بودم اما ب بعدش هم چیز تغییر کرد
الآنم که میگم گور بابای همهچیز اندام و هرچی ک فکر کنی مهم واسم اینه بتونم مادر بشم دوباره
ازدواج مجدد که کردم دخترم اصرار میکرد من تنهام دلم داداش یا خواهر میخواد
همسرم ب مرور فک کرد به حرفا دخترم و بهم گفت بد نیست ی حامی داشته باشه همیشه ک ما نیستیم باید ی خواهر یا برادر داشته باشه
ته دلش پسر دوست داشت البته
بچه دار شدم سقط شد
چند سال اقدام میکردم و باردار نمیشدم
زمانی ک کنار اومدیم با این موضوع ک باردار نمیشم
توی محرم از کلیه درد رفتم دکتر فهمیدم باردارم خدا بهم ی پسر داد منو شوهرمو دخترم رو ابرا بودیم تا بیست روز قبل که سی دو هفتگی زایمان کردم پسرم ایست قلبی کرد
الان خونمون شده غم کده حسرت صدای نوزاد داریم
معلومم نیست بتونم دوباره مادر بشم یا ن
اینا رو گفتم ک بدونی برای سختیای مادر شدن حق بهت میدم ولی خودتو آروم کن و خداروشکر کن تورو لایق دونسته که مادر اون کوچولو شدی
من اوایل خیلی به اندام و صاف بودن پوستم و زیباییم فکر میکردم
خیلی هم شرط میزاشتم ک بچه نمیارم یا اگر بیارم ال میکنم بل میکنم و شیرخودمو نمیدم
شرایط تغییر کرد ناخواسته بچه دار شدم میخواستم بندازم دلم لرزید اینقدر با خودم کلنجار رفتم ک دیگه دیر شد آخرش همون بچه شد مونس و تنها رفیقم هشت ماهه هم بدنیا اومد به لطف پدر نامردش
نگران نباش بخاطر هورموناس حالا ک کیش هستی لذت ببر .من از اول استراحتی هستم سرکلاژی ام التهاب کلیه گرفتم با بدبختی حامله شدم قبلش اسلیو معده کردم هنوزم بالا میارم گاهی روزی ۴ بار
۱۰ کیلو وزن کم کردم
با سرم زنده موندم
واژینسموس شدید دارم
عمل هایمن کردم کلی بخیه خوردم
خلاصه ک هممون تو سختی هستیم روحمون داغونه
سخته میدونم
اما خدا بزرگه این حس هام از بین میره برا هورموناس نگران نبباش به این چیزا فکر نکن
منم همینجوری بودیم چون قرار بود بریم مسافرت اخر هفته فهنیدم باردارم همه گفتن نه تکون نخور خطرناکه عروسی برادرشوهرم دوسداشتم ماکسی بپوشم همش برقصم نتونستم
کلا خونه است احت بودم بدم میومد ازش که باعث اینا شده
گلم احتمالا افسردگی گرفتی فکر کن خدایی نکرده نمیبود البته گاهی ما مامانا تحملمون رو از دست میدیم و قلبن این حرفا رو نمیزنیم گاهی وقتا از روی خستگی و فشاری که روی آدمه این حرفا رو میگیم ولی حاظر نیستیم کوچیک ترین آسیبی به بچه برسه
الکی نیست که میگن بهشت زیرپای مادراست قدر این روزاتو بدون ناشکری نکن درسته سخته ولی خیلی ها آرزوی همین حس و حال تو رو دارن
ان شا ٕالله به دنیا که بیاد بغلش کنی اون موقع دیگه جونت و براش میدی و خستگی از تنت بیرون میره
و اینکه الان برای سبز شدن دامن چشم انتظارا که دعا میکنم تمام قد خداروشکر میکنم که منو لایق دونست چون سخته نداشتن و تجربه نکردن
این حسیه که داری ناراحت نباش گاهی حال روحیمون خراب میشه و اطرافیان درکی از حرفا و رفتاراشون ندارن اگه میتونی برو مشاوره یا بهداشت که میری بگو میفرستت مشاورت
برای میگرن هم میتونی شیاف دیفلوفناک بذاری منم میگرن دارم اجازه دادن ولی بیشتر از ۳بتر در هفته نشه
هورمونات قاط زده ابجي
توداري مامان يه فرشته ميشي بايدخوشحال باشي خوش گذراني موقتيه ولي نينيت ابديه
این فکرارو از خودت دور کن خدارو خوش نمیاد.
سلام همیشه این حس و داری؟؟
یا تازگیا اینجوری شدی؟
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.