۱۵ پاسخ

خدا بهت صبر بده عزیزم .. نمیدونستم ی پسر دیگه دارین ..خدارو هزار مرتبه شکر ..خدا این پسر گلتو سالم و صالح برات نگه داره ..عزیزم اگه میتونید اقدام کنید تا زمانی ک پسر بزرگتون تنها باشه مدام ب یاد ارسام جان هستش ..طفلک داغوووون میشه ..اگه شرایطشو دارین تورو خدا اقدام کنید ..شاید باوجود نی نی جدید بتونه با قضیه کنار بیاد😔😔

عزیزم........خیلی قوی هستی.....تو میتونی تکرار کنی.....درسته سخته اما زندگی در جریانه..... آوردن یه بچه تغییریه که خانوادتون نیاز داره بهش

اول پسر بزرگتو ببرش پيش مشاوره بعدم خودت برو وقتي شرايط روحي تون اومي شد و توانشو داشتي اقدام كن با اين خال داغون خونواده تون باردار بشين سرتاسر استرس و اشوب ميشه براتون روي جنين هم تاثير ميذاره

عزیزم بنظر منم یه بچه دیگه بیار بذار شور شوق برگرده به زندگیتون اون بچه با خودش عشق میاره حال همتون باهاش خوب میشه پسرتم تو سن حساسیه مراقبش باشین باهاش حرف بزنین خدای نکرده افسردگی نگیره

عزیز دلم انشاءالله هرچی خیره پیش بیاد
فقط به خودتوهمسرت ورادمان جانم فکر کن
مطمئنا بااومدن یه بچه کلی حال وهوای خونه تغییرمیکنه وکلی مسئولیت برای تک تکتون اضافه میشه که کلی حالتون تغییر میده
الهی که به خیر وسلامتی وخواست خودت وخداوند باردار بشی ونی نی به سلامت درآغوش بگیری.فکرهای بد بیرون کن لطفا ازسرت
قبلش هم پیش تراپیست برو لطفا
مظمئنم بااومدن یه گل دیگه به خونتون حال وهواتون تغییر میکنه واینجا از روزهای خوبتون مینویسی
عاقبتتون بخیر
دلتون شاد

ی زیارت برو کربلا یا مشهد
حضرت ابوالفضل دست خالی رد نمیکنه کسی بره در خونه اش شک نکن ازش بخاه واسطه بشه پیش خدا بسپار به بهش بهترین و صحیح سالم و صالح بهت میده ی لباس هم بگیر نوزاد تبرک کن همونجا

عزیزم اسم قشنگتو نمیدونم ولی فکرمیکنم توی یکی از تاپیکات من این پیشنهادو بهت دادم عزیزدلم خیییلییی خیلیییی خوب میشه باورت میشه ازتاپیکت انقد خوشحال شدم که دارم گریه میکنم توروخدا حتماً به فکربچه ی جدید وزندگی جدید باش😘🥹

عزیزم باید همه جوانب رو بسنجی
هم از نظر روحی آمادگی داشته باشی هم خودت هم همسرت. انشالا هرچی خیره برات پیش بیاد با یه مشاور و یه پزشک متخصص دراین مورد مشورت کن

بنظرم اگه یکی بیاری هم خودت هم پسرت حالتون بهتر میشه
پسر بزرگت ب وجود آرسام تو خونه عادت داشته واسه اون الان خونه سوت وکوره
بیشتر از شما شاید داره عذاب میشه
ولی بنظرم یکی بیاری کم وبیش براش بهتره

سلام عزیزم خوبی قلبم
خیلییییی مدتها پیش اینجوری تو گهواره میگشتم عکس آرسام جون گذاشته بودی منم جوابتو دادم
تازه که این پیامتو دیدم رفتم داخل تاپیکات فهمیدم
قضیه چیه
اجی قشنگم خدا به دلت صبر بده الهی
به نظرم واسه بچه اقدام کن
هرچی شد شد چه پسر چه دختر
پسر بزرگت هم گناه داره تو روحیش اثر میزاره و تاهمیشه ته دلش غم میمونه
گناه داره
برو دکتر متخصص و زیر نظر اون اقدام کن
و انشالله هرچه زودتر خونتون بدی شادی بگیره عزیزممم 💜🤗

عزیزم خدا صبرت بده پسر بزرگت چند سالشه

عزیزم خدا ارامشو ب زندگی وقلبتون وارد کنه
قبل بارداری حتما شما روانشناس یا تراپیست برو
چوم بارداری بخاطر تغییر هورموناممکنه افسردتون کنه و بدتربشین
ازشما داغون تر الان پسر بزرگتونه که جفتشو ازدست داده حتما فکرکنین درموردش عجله هم نکنین چرا که نه خیلی هم میتونه خوب باشه درصورتی که قبلش ارامش روحی روانی داشته باشید ممکنه بارداری و زایمانتون باچالش های زیادی روبه رو‌بشید

عزیزم جاش بهشت گلم اگه امکان داره بیار

عزیزدلم الهی واسه دلت بمیرم خواهرم.
ولی توروخدا ی بچه دیگه بیار.
بخدا قسم ب قول پسرت آرسام تو روح ی بچه دیگه دوباره ب خونت برمیگرده.
هم حال روحی خودتون خوب میشه هم اون بچه طفل معصوم

ببخشید من در جریان نیستم
ارسام جان فوت شدن؟
چنسالش بود؟

سوال های مرتبط

مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۵ سالگی
پارت ۱۰
نسرین ۱۸سالش شده بود و براش کلی خواستگار میومد...‌‌
اما نادر قبول نمی‌کرد....
تا بالاخره فهمیدیم نسرین و پسر همسایمون از هم خوششون میاد و به هم نامه اینا می‌نویسن.....
دیگه به اجبار قبول کردیم....
تا عروسیشون شد پسره گفت من خونمو می‌برم تبریز....‌
اهل تبریز بودن اما از اول تهران بودن....‌
چون دانشگاه تبریز قبول شده بود گفت میرم اونجا.....
خیلی مخالفت کردم خیلی گریه زاری کردم اما فایده نداشت.....
دخترم از پیشم رفت.....
یه شهر خیلی دورتر.....
حالا من موندم و مادرو کیانوش.....
روزانو باگریه میگذروندم.....
نهایتس دوماه یه بار یااون میومد یا من میرفتم دیدنش.....
اما خب دل مادر بود دیگه.....

من دیگه چهل و خورده ای سالم بود....
همش میگفتم نادرخدل چرا یه بچه دیگه رو بهمون اضافی دید مادرم می‌گفت چون مصلحت نمی‌دیده خانم نمیشه که با خدا جنگید.....
چند ماه بعد حس کردم خیلی چاق شدم...
چون عادت ماهانمم درست و حسابی نبود اصلا فکرم جای دیگه نمی‌رفت....‌
اما بیشتر از پنج ماه بود من پریودنمیشدم.....
ولی حسابی تنبل شده بودم...‌‌
نادر همش میگفتم برو دکتر تو انگار مریض شدی ولی من پست گوش مینداختم....
تا اینکه یه روز حس کردم یه چیزی به شکمم لگد زد....
و تا به نادر گفتم میخرم کردو گفت این میشه اون بچه ای ک سر قبرمون چراغ میاره...
مامان هانا ✨ مامان هانا ✨ ۵ سالگی
مامانایی که بچه همسن هانای من دارید،بیشتر چه چالش هایی دارید؟
هانا هر دوره سنی رو یه رفتار قفلی میزد و ول کن نبود
واقعا دیگه خسته شدم،واقعا مادر بودن انقدر سخته یا به من داره سخت میگذره؟

کافیه یچیزیو بهونه کنه چناااان جیغ و گریه که دیگه هیچ جوره آروم نمیشه،مشاور میگه اون لحظه هم قدش بشو دستاشو بگیر اروم بگو داد میزنی من متوجه نمیشم چی میخوای،گریه نکن اروم حرفتو بزن،میگم باباااا این رفتارای روانشناسانه اصلا رو بچه من تاثیر نداره میگه اقتضای سنشه میگذره😐خب هیچی از اعصابم نموند که آخه مگه میشه
روز به روز‌لج باز تر سرتق تر ،همش میگم این به سن نوجوونی برسه نمیشه کنترل کرد،واقعا باید چیکار کنم؟ چجوری رفتار کنم؟ دیگه نمیدونم چی درسته چی نیست
بخاطرش هیییچ جایی نمیرم با کسی رفت و امد نمیکنم چون وقتی می افته رو لج دیگه اروم نمیشه ابرو حیثیت واسه ادم نمیزاره
مثلا دیشب خونه مادرشوهرمینا موقع شام گفت من نمیخورم گفتم باشه عزیزم هروقت گشنت بود بگو مامان واست غذا بیارم،ببین یجوررری خودشو میکوبوند زمین و جیغ که شمام نباید غذا بخورید بعد شروع کرد بهونه گیری الکی اعصاب همرو خورد کرده بود