پارت ۱۰
نسرین ۱۸سالش شده بود و براش کلی خواستگار میومد...‌‌
اما نادر قبول نمی‌کرد....
تا بالاخره فهمیدیم نسرین و پسر همسایمون از هم خوششون میاد و به هم نامه اینا می‌نویسن.....
دیگه به اجبار قبول کردیم....
تا عروسیشون شد پسره گفت من خونمو می‌برم تبریز....‌
اهل تبریز بودن اما از اول تهران بودن....‌
چون دانشگاه تبریز قبول شده بود گفت میرم اونجا.....
خیلی مخالفت کردم خیلی گریه زاری کردم اما فایده نداشت.....
دخترم از پیشم رفت.....
یه شهر خیلی دورتر.....
حالا من موندم و مادرو کیانوش.....
روزانو باگریه میگذروندم.....
نهایتس دوماه یه بار یااون میومد یا من میرفتم دیدنش.....
اما خب دل مادر بود دیگه.....

من دیگه چهل و خورده ای سالم بود....
همش میگفتم نادرخدل چرا یه بچه دیگه رو بهمون اضافی دید مادرم می‌گفت چون مصلحت نمی‌دیده خانم نمیشه که با خدا جنگید.....
چند ماه بعد حس کردم خیلی چاق شدم...
چون عادت ماهانمم درست و حسابی نبود اصلا فکرم جای دیگه نمی‌رفت....‌
اما بیشتر از پنج ماه بود من پریودنمیشدم.....
ولی حسابی تنبل شده بودم...‌‌
نادر همش میگفتم برو دکتر تو انگار مریض شدی ولی من پست گوش مینداختم....
تا اینکه یه روز حس کردم یه چیزی به شکمم لگد زد....
و تا به نادر گفتم میخرم کردو گفت این میشه اون بچه ای ک سر قبرمون چراغ میاره...

۳ پاسخ

چقدر تو زندگیم به آدم با درک و شخصیت و خوش زبونی مثل نادر نیاز دارم

چقدتاثیرگذاره

داستان خودتونه یارمان؟

سوال های مرتبط

مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۶ سالگی
پارت ۱۱
تصمیم گرفتم فردا صبح زود برم آزمایش بدم....
تا رفتم پیش دکتر ازش خواستم برام آزمایش بنویسه گفت فکر می‌کنم واسه آزمایش خیلی دیر اومدی و بهتره بری سونوگرافی....
تا رفتم سونوگرافی گفت پنج و نیم ماهته و جنسیت بچه دختره....
اصلاً باور نمی‌کردم مگه می‌شد همچین چیزی...‌
خدا این همه سال واسم بچه رو مصلحت ندید اما حالا چرا چرا تو این سنو سال من داشتم مادر می‌شدم....
تا رسیدم خونه با خوشحالی به نادر خبر دادم....
نادر خیلی خوشحال شد...
اما انگاری نگران بود....
همش می‌گفت کاش این اتفاق ۱۰ سال قبل می‌افتاد....
هاجر خانم ما باید الان به فکر نوه باشیم اما تازه داریم پدر و مادر می‌شیم....
راست می‌گفت راستشو بخوای بیشتر از هر چیزی این برام سخت بود که چه جوری به نسرین خبر بدم....
نسرینی که خودش باید به فکر بارداری می‌شد حالا باید بشنوه مامانش حامله است.....
بالاخره چند ماه پشت هم گذشت و بالاخره تو به دنیا اومدی....
تویی که زیبایت همه رو غافلگیر کرده بود....
من و بابات تصمیم گرفتیم حالا که تو این سن خواستیم بچه‌دار بشیم حداقل یه اسمی را برات انتخاب کنیم که در شأن بچه های امروزی باشه و اسمتو گذاشتیم ماندانا....
مامان عشقام مامان عشقام ۶ سالگی
مامانا دخترم پنج سالشه چند شب پیش به خالشکه 16سالشه به اشتباه گفته عوضی بعد داداشم که20سالشهو همیشه باهاش مهربون بوده بهش چشم غره رفته و پسر ابجیم که 6سالشه هم بهش گفته حرفت بد بود بگو ببخشید خواهرمم گفته دیگه نگو و خلاصه دور گرفتنش که حرفت بد بود دخترمم که اصلا تاحالاتو اون موقعیت نبودهو همشون قبلش فقط قربون صدقش میرفتنو توقع نداشته کلی گریه کرد تا خوابید صبح بهم گفت پاشو از خونه مامانجون بریم خونمون راهمون پوره رفته بودم چندروز اونجابودم گفتم چرا گفت از دایی میترسم داداشمو صدا کردم گفت ببخشید نمیدونستم انقدر میترسه من همش اون پسرخواهزمو دعوامیکنم هیچی نمیگه خلاصه کادوهم براش گرفت اما دخترم اصلا یادش نمیره همش انگار اضطراب دارهو ترسیده همش میگه میترسم نمیام دیگه اونجا هرچی باهاش حزف زدم گفتم خب معذرت خواهی کرد تموم شده سرگرمش کردم بازم هرچندوقت یکبار شبا گریه میکنه میگه انگار براش نشخوار فکری شده وسواس فکری شده هرچی میگم میگه میدونم اما نمیتونم بهش فکرنکنم همش تو فکرم میاد همش ناراحتم میکنه یه کارژ کن تو فکرم نیاد😭😭دارم سکته میکنم سر کوچیکترین چیز روان بچم بهم ریخته میترسم دچار وسواسای بزرگتر بشه بااین حساسیتای رفتاری که داره حتما میبرم روانشناس اما برای اروم شدن دلم بگید بچهای شما نشده اینطور بشن؟ 😭😭😭
مامان موچول مامان موچول ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک کودک پوشک فرزند فرزند پروری پوشک پوشک شیرخشک شیرخشک شیرخشک نوزاد نوزاد نوزاد بارداری بارداری بارداری بارداری اضطراب اضطراب
همسرم گفت من دیگه نمیتونم به اینجور زندگی پر از دعوا ادامه بدم بیا جدا شیم به پدرمادرش گفتم اونام اومدن هرکاری کردن همسرم راضی به ادامه زندگی نشد ،گفت من هست ساله دارم عذاب میکشم به روز خوش ندیدم با زنم همش دعوا بعد شروع کرد تک تک بحث‌هایی که باهم سر مادرش یا سر هرچیز دیگه ای رو میکردیم به پدرشپوهر مادر شوهرم گفت ،قشنگ منو سنگ روی یخ کرد اونقدر خجالت کشیدم پیششون و اونقدر دلم شکست که نگو .از اونطرفم پدرم به من اصرار که زود جمع کن بیا اینجا طلاق. راستش من فعلا شرایط طلاق ندارم واسه همون مجبورم بمونم اما جالبه برعکس همیشه اینبار همسرم پاشو کرد تو یه کفش که برو خونه بابات جدا شیم .منم قبل رفتن رفتم پیشش تو چشاش نگاه کردم گفتم بهم بگو دوسم نداری که راحت برم اونم برگشت گفت من دوست دارم تو منو دوست نداری همیشه بهم میگی به خاطر بچه باهات موندم .منم گفتم نه من دوست دارم هرچی ام گفتم از سر عصبانیت بود بعد همو بغل کردیم و قرار شد از این به بعد عوض شیم. می‌دونم افتضاح غرورمو لگد مال کردم مخصوصا منی که همیشه شوهرم همیشه موس موس کنان دنبالم بود برام سخت بود اینهمه خواهش برای ادامه زندگی.به نظرتون کارم اشتباه بود یعنی از این به بعد سوارم میشه؟ خودم دلم داره میترکه از این له شدنم