۹ پاسخ

احتمالا یکی از بچه ها اذیتش کرده و نمیتونه به شما راجب اون احساسش بگه با توجه به چیزی که گفتید البته حدسمه.چون بچه ها واقعا همو اذیت میکنند بچه ای که بلد نباشه احساسشو بگه و روحیاتشم حساس باشه اینطوری میشه مثلا چی یکی تپل باشه بهش میگند چاقالو یا یکی ی کار اشتباهی انجام بده هی مسخره کنند‌ این سبک چیزا هست یا یکی بزنتش یا از چیزی بترسوندش یا بگه تورو دوست نداریم با تو بازی نمیکنیم....

احتمالا یکی از بچه ها اذیتش کرده و نمیتونه به شما راجب اون احساسش بگه با توجه به چیزی که گفتید البته حدسمه.چون بچه ها واقعا همو اذیت میکنند بچه ای که بلد نباشه احساسشو بگه و روحیاتشم حساس باشه اینطوری میشه مثلا چی یکی تپل باشه بهش میگند چاقالو یا یکی ی کار اشتباهی انجام بده هی مسخره کنند‌ این سبک چیزا هست یا یکی بزنتش یا از چیزی بترسوندش یا بگه تورو دوست نداریم با تو بازی نمیکنیم....

عزیزم‌پسرتا ببر مشاوره کودک با بازی درمانی مشکلش حل میشه استرشا میفهمی از چیه.‌منم‌ از اول مهرتادحالا توومدرسه هستم ولی از وقتی بازی درمانی را شروع کرد یه هفته ای هست حالش خوب شده استرس نداره ولی هنوز اجازه نداده برم خونه.‌اگه اصفهانی بگو تا شماره مشاوره رادبهت بدم عالیه داره رو اعتماد به نفسش کار میکنه

اونجا احتمالا یه چیزی شده دختر منم با گریه میرفت ولی به معلمش گفتم یه دوست براش پیدا کن همیشه باهم بشینن الان چون یه دوست داره ذوق داره بره

دوست خوبم، همه ما این شرایط رو تجربه کردیم یا دیدیم، باید چندین روش رو امتحان کنی، اول از همه کلا صحبت درمورد مهد و پیش دبستانی و مدرسه رو بذار کنار. یه مدت اصلا نبرش،بذار استرسش تموم بشه،حتی پیش کسی هم حرف نزن درموردش، برای بچه تون توی خونه وقت بذارید،اعتمادش رو جلب کنید،بیرون ببرینش تا یادش بره،کم کم بگین بچها نیست خیابونا خلوته آخه همه رفتن مهد، استرس مادرا به بچه منتقل میشه، اون احساس شمارو میفهمه،میفهمه که میخان از دستش فرار کنید پش با خیال راحت توی مهدش بشینین حتی برای یک ماه، مدام نگید برو پیش بچها فقط تماشاگر باشین،بعدم مطمئن بشین که اتفاقی توی مهد نیوفتاده

والا پسر منم از موقعی که رفت مهد همش مریض یعنی یه روز نشده این بچه دارو نخوره

تو مدرسع یه اتفافی افتاده از اونجا اطلاعات بگیرید

از استرس بالا میاره مشاوره ببر .یه خانم بود پیش دخترم کلاس روبرو جایزه داد بعد موند داخل کلاس کم کم اومد داخل راهرو بعد رفت داخل حیاط بچه میومد بیرون مامانش نگاه میکرد می‌رفت انقد اصرار کرد بردش تا عادت کرد الان با میاد میزارش بعد میاد دنبالش

دختر من دوست داره بره...ولی صبحش اصلا خوب نیست..صبحانه که میگه بخورم بالا میارم...با هزارتا دلقک بازی میبرمش تو راه یکم نون خالی میخوره با چای...بعدم همش مریضه.من که داغون شدم ...امشب دلم میخواد گریه کنممم

سوال های مرتبط

مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۵ سالگی
پارت ۱۰
نسرین ۱۸سالش شده بود و براش کلی خواستگار میومد...‌‌
اما نادر قبول نمی‌کرد....
تا بالاخره فهمیدیم نسرین و پسر همسایمون از هم خوششون میاد و به هم نامه اینا می‌نویسن.....
دیگه به اجبار قبول کردیم....
تا عروسیشون شد پسره گفت من خونمو می‌برم تبریز....‌
اهل تبریز بودن اما از اول تهران بودن....‌
چون دانشگاه تبریز قبول شده بود گفت میرم اونجا.....
خیلی مخالفت کردم خیلی گریه زاری کردم اما فایده نداشت.....
دخترم از پیشم رفت.....
یه شهر خیلی دورتر.....
حالا من موندم و مادرو کیانوش.....
روزانو باگریه میگذروندم.....
نهایتس دوماه یه بار یااون میومد یا من میرفتم دیدنش.....
اما خب دل مادر بود دیگه.....

من دیگه چهل و خورده ای سالم بود....
همش میگفتم نادرخدل چرا یه بچه دیگه رو بهمون اضافی دید مادرم می‌گفت چون مصلحت نمی‌دیده خانم نمیشه که با خدا جنگید.....
چند ماه بعد حس کردم خیلی چاق شدم...
چون عادت ماهانمم درست و حسابی نبود اصلا فکرم جای دیگه نمی‌رفت....‌
اما بیشتر از پنج ماه بود من پریودنمیشدم.....
ولی حسابی تنبل شده بودم...‌‌
نادر همش میگفتم برو دکتر تو انگار مریض شدی ولی من پست گوش مینداختم....
تا اینکه یه روز حس کردم یه چیزی به شکمم لگد زد....
و تا به نادر گفتم میخرم کردو گفت این میشه اون بچه ای ک سر قبرمون چراغ میاره...
مامان گل پسر و تودلی مامان گل پسر و تودلی ۵ سالگی
خانما تورو خدا کمکم کنید پسر من شبا تو اتاق خودش می‌خوابه خیلی وقته ، هیچ وقتم مشکلی نداشته ، شبا ساعت ده و نیم میبرمس تو اتاقش براش قصه و لالایی میگم بوسش میکنم و با هم حرف می‌زنیم ، دیگه ساعت یازده خواب بود ،بعذس دیگه من میومدم تو اتاقم ، خودش هم میدونین که وقتی خاوبس می‌بره من میام تو اتاقم و هیچ مشکلی نداشت ، الان سه چهار شبه نمی‌دونم چش شده همین کارارو براش میکنم اما میگه خوابم نمی‌بره ،بلند میشه گریه می‌کنه میگه خوابم نمی‌بره بیام تو اتاق شما ، دو شب بردمش تو سالن با هم جا انداختیم خوابیدیم ولی دیدم اینجوری نمیشه ، باباشم باهاش صحبت کرد که باید مثل همیشه هر کسی تو تخت خودش بخوابه ، اونم قبول کرد اما دوباره شب که شد ماجرا شروع شد ، الان دو ساعت آوردمش تو تختش ،هر از چند دقیقه یه بار بلند میشه میشینه میگه من اگر بخوابم تو نری ها ، تو بمون ، مشکلم اینه اگر هم بگم باشه دو باره ساعت سه صبح بیدار میشه با گریه میگه کجایی ، منم از بس نشستم پایین تختش خسته شدم خودمم خوابم میاد عصبانی شدم خیلی دعواش کردم گفتم می‌خوام برم تو اتاق خودم اونم خیلی گریه کرد ولی مجبور شد قبول کرد ،حالا هم فکر کنم خوابیده ، ولی خیلی نگرانشم ، نمی‌دونم چش شده ؟اصلا اینطوری نبود