۸ پاسخ

قصه سه بچه خوک رو میخای تعریف کن من اونو تعریف کردم گفتم خونه ی ماهم مثل خونه خوک اخری قوی و محکم از سنگ و اجرا واسه همین کسی نمیتونه بیاد.و خیلی زیادمیگم من و بابا مراقبتیم .قبلنا ازین ترسا داشت الان دیگه نه

شما هم یه پلیس بکش بگو این آقا پلیس مراقبه ...یا یه‌مرد بکش بگو مراقبت می‌کنه

حس امنیت کم داره
باید پدرش باهاش زیاد بازی کنه

پسر منم ی مدت میگفت
من گفتم در خونه ما قفل داره و هیچ کس جز من و بابا ک کلید داریم نمیتونه وارد بشه
گفت اگ درو بشکنن چی گفتم در محکمه بابا در خوب زده ب خونه هیچکس نمیتونه بشکنه و....بهش اطمینان بده ک امنه همه جا مثلا بگو مگه تاحالا دزد اومده خونه مون
یا بگو پلیسا شبا میچرخن تو خیابونا نمی‌ذارن کسی بره دزدی و....جلوش هم اصلا از دزدی حرف نزنین ک مثلا فلان خونه رو دزد زدهو....

حتما چیزی دیده، غیرمستقیم یه داستان تعریف کن که مثلا شبیه زندگی شماها ث خونتون باشه دلشو قرص کن

تلوزیون حتما فیلم کارتون چیزی دیده

بگو زمان قدیم دزد بوده خدا هست من هستم بابا هست
پریسا هستن همسایه ها هستن اگه دزد بخواد بیاد همسایه ها ما رو صدا میزنن
پلیسا میان

من پسرم هروقت فیلم پلیسی ببینه همین میگه اصلا نمیزارم فیلم پلیسی حتی خده دارشم ببینه من بردم بیرون گفتم نگاه مادوربین داریم هیچ دزدی نمیتونه بیادشب پلیس توکدچه هامیچرخه ان.انقدرحرف زدم تابالاخره متوجه بشه

سوال های مرتبط