۸ پاسخ

هیچوقته هیچوقت ،جلو کسی بچتو تربیت نکن ، چون حق دخالت ب بقیه میدی ، چ برسه دعوا کردن جلو بقیه😐

دختر من دیشب مهمون داشتم ، کلا وسط سفره بود ، اخرم لیوان پرت کرد بشقاب شکست .... منو همسرم چیزی نگفتیم ، چرا ، چون بچه تا دو سال و نیمگی اصلا درکی از نه گفتن نداره ، فقط دوس داره کشف کنه ، فقط با اخم کردن و نکن گفتن لجباز و عصبی میشه ، خونه خودم مادرم مادرشوهرم ،همه اخلاقمو میدونن و کسی جرعت نداره دخالت کنه ، دوستامم میدونن این مسئله رو .... مردم آگاه شدن نسبت ب قدیم . جلوی کنجکاوی های بچت رو نگیر ، فقط باید مراقبت کنی در کنارش

منم وقتی دعواش میکنم عذاب وجدان میگیرم ولی دعواهای من سر این مساعل الکی نیس. پسرم من براغذاخوردن اذیت میکن دوساااااعت تو بغلم دورش میدم قورت بده آخرم تف میکن روم. فک کن آب دهنش می‌ریزه ولی حاظر نیس قورت بده هرچقدرم گشنه باش. بعضی اوقات واقعا ی سگ وحشی میشم اصا کنترلم دیگ درمیره

خب اینکه کاربدی کردی واضحه اما جایگزیناش و یا بگیر عذاب وجدان تنها فایده ندارع بازاینکه جلو بقیه این کاروکردی بدترع

نباید می‌زدی بچه رو. اونم جلو مهمون باید با خوبی بگی تا تکرار نکنه هرچند گوش نمی‌دونن و نمی‌دونن شوهرت هم کارش اشتباه بوده جلو جمع اینجور بهت گفتع

خسته بودی کلافه بودی سر بچه خالی کردی دیگه

بنظرم در حدی که گریه نکرده یا دردش نیومده و در حد تذکر بوده میشه جزو تربیت،بابا مگه ما کتک نخوردیم!!

سری بعد جلو مهمون هرکاری کرد با باباش اصلا برات مهم نباشه!!کسی که تو جمع اینطوری میگه باید بزاریش حسابی با بچه اذیت شه!!

خب حق داشتی خسته بودی و کلافه
اما همیشه سعی کن نزنی گناه داره
اعصبانی شدی ک حس کردی میخوای بزنی یا بلند شو برو یا بزن رو پاهای خودت یا زمین
من اینکارو میکنم عصبی میشم🤣

سوال های مرتبط

مامان آوینا.آریا🌈 مامان آوینا.آریا🌈 ۱۴ ماهگی
بچه ها میشه راهنماییم کنین . دخترم خیلی پدرشو دوست داره و واضحه از من بیشتر دوسش داره و وابستشه .‌ باباش خیلی خیلی باهاش خوبه و اون والدی ک جدی هست مخصوصا تو تربیت من هستم تو خونه تا پدرش🫤🫤 حالا امشب من گفتم آوینا دیگ باید کم کم تو و داداش جاتون رو جدا کنین چون من و بابایی باید شبا پیش هم بخوابیم و اینکه شما بین ما هستین درست نیست و ب مرور ما از هم دور میشیم ها (دخترم خیلی با درک هست ) خلاصه فقط سر اینکع دلش میخواد پیش باباش بخوابه بهونه آورد و خواهش کرد تا موقعی که خوابش ببره باباش بره پیشش بخوابه . حالا داشت برا باباش یه قصه تعریف میکرد ک تا حالا من نشنیده بودم و نگفته بودم . گفت ک یه روز یه جوجه کلاغ با باباش زندگی میکرد باباش رفت بیرون بهش گفت از خونه بیرون نری . وقتی باباش رفت بیرون جوجه کلاغ رفت بیرون و گم شد بعد باباش کلی گشت دنبالش دید تو یه باغ دیگه مامانش اونو زندانی کرده . میره جوجه کلاغ رو نجات بده اونو هم پیشش زندانی میکنن و جوجه کلاغه با باباش همیشه زندانی میمونن قصه ی ما ب سر رسید کلاغه ب خونش نرسید 🫤🫤🫤 حالا خیلی فکرم درگیره ک چرا این قصه رو ب باباش گفت . آخر هم بهونه گرفت و با بغض و گریه و التماس یجور خوابید بتونه دست باباش رو بگیره و بخوابه ‌ ... هوف