وااای منم اونموقع ۶ ماهم بود خیلی بد بود یه شب با همسرم رفته بودیم پیاده روی جنگنده از بالا سرمون گذشت منو میگی یه جوووری ترسیدم رفتیم یه سوپر مارکت نشستیم یه آبمیوه خوردم با یه حالی اومدیم خونه شبا تا خود صب بیدارمیموندم صب میشد میخوابیدم از ترس از یه طرفم خرید اینترنتی کل سیسمونی رو گرفته بودم عجله داشتم اتاقشو بچینم زنگ میزدم میگفتن ما میفرستیم ولی سالم رسیدنش پای خودتون خیلیاشو کنسل کردم اه خیلی بد بود خییییلی
من پسرم باید 20 خرداد ب دنیا میومد زدو 12 اردیبهشت نارس ب دنیا اومد دوهفته بیمارستان بود اول خرداد اوردمش همیشه میگفتم چرا باید زود بشع فلان جنگ ک شد .خداروشکر میکردم بیمارستان نبودم ینی وحشتناک استرسیم من اگ اون موقع بیمارستان بودم قطعا میمردم از استرس بچمم وزنش کم بود مطمنن میرفت دستگاه
خاطرات منم بود
ولی من استرس نداشتم 😆😆
ولی من خیلی ریلکس بودم بارداریم 😅که مثلا استرسی نشم بچم کولیکی بشه که اونم شد🫤
من فردای زایمانم جنگ شد خونه مامانم منطقه جنگی بود با شکم پاره میدوییدم اینو اونور صدای پدافندا میومد خییییلی خواهر سخت بود پسرم ۲۱ خرداد ب دنیا اومد
دختر من دقیقا وسط جنگبه دنیا اومد روز ۶ام جنگ بود کیسه آبم پاره شد شب هم بود تو راه بیمارستان بودیم ضد هوایی میزد خیلی خیلی بد بود هیچ وقت دوست ندارم به تولد دخترم فکر کنم اصلا نمیخوام اون روزا تکرار شن
رفتم زیرعمل تک وتنهابدون همراه ومجبورشدم دخترم روبدم دست همسایه که همیشه دعاش میکنم وتنهاشانسی که آوردم صبح عملم کردن وشب مرخص شدم ولی نمیتونستم تکون بخورم وحتی بهش شیربدم ازسینم وبایدتاسه ماه کمربندشکمی میبستم وهنوزم میبندمش ازترسم وحکایتم زیاده وحتما میخوام بنویسمشون تاآدمهای سمی زندگیم رودیگه راه ندم توی قلبم برن بمیرن که به دادمن هیچ وقت نرسیدن قبل رفتن به اتاق عمل برای زایمانم وصیت نامه ام روتوی نت گوشیم نوشتم وبه شوهرم گفتم بخوندش وازش خواسته بودم اگه مردم جایی خاکم کنه کسی ندونه قبرم کجاست ونیان سرمزارم💔❤️🩹❤️🔥😭😔😞⚰️🪦
تازه بعدسه ماه هم انقدرکه این پرستاربیشرف شکمم روفشارداده بود وبعدشم دکترم که مجبورشدفتق شکمی شدم ونافم زدبیرون وروده ام اومدتونافم ودرد داشتم ونمیتونستم دلا بشم وبچه ام روبگیرم وبشورم و…رفتم دکترگفت سونوبده ولی بالمس گفت فتق شدی وسونورودیدمطمئن شدوگفت بایداورژانسی بری عمل کنی وتنهاشانسی که آوردی روده ات که گیرمرده داخل نافت سیاه نشده هنوزوالا بایدازروده ات هم کوتاه کنن عضلات شکمم رواین پرستارلعنتی که ازخودش بابت حاملگی بزرگ شدن شکم ضعیفه بافشارضعیف ترش کرده بودوپاره اش کرده بودوبالای نافمم توی سونوگرافیم گفت بازم پارگی داری وسیسپکهای شکمت بازشده ازوسط کلا زده بودمنوپوکونده بود😩🥺😡🤬🤕💀☠️
چندتاپتوانداختن روم ولی انگارنه انگارومن دیگه نفهمیدم کجام وببهوش شدم وبلندشدم دیدم کیسه خون بهم وصل ودوواحدخون برام زدن وجاتره وبچم نیست وازگرسنگی وقندش افتاده وبردنش ان آی سی یو ویه پرستاربیشرف نکرده بود به بچم شیرخشکی که همراهم بود بهش بده یاهمراهم که خواهرشوهرم بود خلاصه بعدمرخص شدن خودم درگیربچم بودم ومیرفتم مییومدم بااین بدن کوفته وزخمی ودربه داغون وبی جونم تاشیرم روبدوشم بهش بدن وبتونم ببینمش وآروم بگیرم واعصاب خودم وشوهرم دااااغون بوددلم خوش بود سزارین کردم توی بیمارستان خصوصی ولی درد وعذاب۱۰تازایمان طبیعی روکشیدم😭🤧🤦🏻♀️❤️🩹😔
تازه بعداینکه افتادم روی خونریزی زنگ زدن دکترم اومدووحشت کرد ازخونریزی من ولخته های بزرگ همراه باخون میپاشیدبیرون وخواست ببردم اتاق عمل رحمم رودربیاره وبعدش دستش روتا آرنج کرده داخل رحمم وودست دیگشم روی شکمم روفشارمیداد تارحمم روانداخته سرجاش وخونریزیم بنداومده نمیدونی چه دردی کشیدم دوتا دستام روگرفته بودن به تختم وهی فشارمیداد وکلی سرم برام زدن وآمپول وقرص زیرزبونی که بعدشم تشنج بهم دست دادوانگارتوی قطب بودم ودندونهام ازسرما به هم میخورد💔❤️🩹😭🤦🏻♀️😣😖😫😩🥺🥶🥶😮💨🤕
خودم دوشب وبچم ۵شب ان آی سیو بستری شدیم میخواستم بابغل کردن آروم بشم این پرستارخیرندیده ازم جداش کرد😭💔❤️🩹
ولی دوران خیلیییی بدی داشتم بی کس وتنها وبعدزایمانم وقتی خواستن مرخصم کنن افتادم روی خونریزی چونکه یه پرستارازخدابیخبرگیرمن افتاده بود و۸باراومدشکم منوفشاردادوهی گفتم نکن تاآخرسرکارخودش روکردالهی خیرنبینه وارچیزی که قبل زایمانم میترسیدم به سرم اومد😔😞🥺😣😟😡🤬
دقیقا عین من بودی ومن تنهاشانسی که آوردم دکترم فرارنکرد بره ازکشور🤦🏻♀️😟
منمممم اصلا استرسی نبودم فقط فکر شکمم بودم تا میگفتن زده فقط خوراکی میوه غذا برا خودم جمع میکردم
میگفتم جنگ بشههههه ولی قحطی نشهههه😅
منم با داریم توی جنگ بود نزدیک خونمون شب و روز نداشت هی میزدن
من تمام مدت جلوی تی وی بودم💔🥲
خیلی بد بود،خیلی
حتی نصف شب بیدار میشدم میرفتم تلویزون رو روشن میکردم
با اینکه شهر ما امن و امان بود
اما غصه ی همه رو میخوردم
من درست روزی که زایمان کردم شبش جنگ شد ، با اون بخیه و بچه یه زجری کشیدم تو شهرستان بیمارستانی ک نمیشناسم مجبور شدم ۴ روز بچه رو بره زردی بستری کنم حتی یروزم نشد ک بتونم استراحت کنم الان ب جنگ فکرمیکنم تنم میلرزه وقتی یادم میاد
من دقیقا اون روز زایمان کردم وحشتناک بود برام سزارین وبخیه هام از شدت استرس و جیغ هایی که میکشیدم و پرشهایی یهویی از تختم مشکل پیدا کرد خدایا آرامش بده🙏🙏🙏
پسر منم یک ساعت بعد آتش بس به دنیا اومد
فکر میکردیم روزای بد تموم شد با آتش بس ولی هر روز داره بدتر از دیروز میشه
هیی خاطرات منم بود
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.