۱۴ پاسخ

تولدت مبارک عزیزم
شعور مهم ترین کادوعه که شوهرت داره

تولدت مبارک دستشون درد نکنه مهم نفس کارشونه

تولدتون مبارک همین که به یادت بود و سوپرایزت کرد بهترین هدیست خوش باشین همیشه

مبارک باشه

ان شاالله بهت خوش بگذره...تولدت مبارک

عزیزم تولدت مبارک
چ کیک و دسته گل قشنگی

تولدت مبارک عزیزم قدرشو بدونید خوشبخت باشید کنار هم

تولدت مبارک همین که یادش بوده خیلی هم خوبه

عزیزم ۱۵ سالگی ازدواج کردی؟

تولدت مبارک عزیزم
سلامت و لبت خندون

تولدت مبارک
بهترین ها برات اتفاق بیوفته❤️

خیلی هم عالی ،تولدتون پرتکرار بانوی زیبا

جانم عزیزم تولدت مبارک

تولدت مبارک عزیزم ان شاءالله همیشه سلامت باشین

سوال های مرتبط

مامان ماهلین🌙 مامان ماهلین🌙 ۴ سالگی
#فرزند پروری#کودک#نوزاد#رفلاکس#کولیک#شیرخشک#پوشک#درد#تب#استامینوفن#سرماخوردگی#زایمان
.
.
بی حوصله ام و خسته
دیشب انقدر خسته و عصبی بودم قرص اعصاب خوردم و خوابیدم
متوجه صداها نشدم
ولی از وقتی اخبارش رو میخونم و میبینم
از یه طرف برای مردمم اموالشون خونه زندگیشون و جونشون داغون میشم از یه طرف برای شهرم که غم روی همه ی زیبایی و عظمتش رو پوشونده ناراحت میشم🥲😭خدایا مردم هیچ گناهی ندارن که دارن جونشون رو ازدست میدن یا حتی اموالشون رو😔
خدایا خودت رحمی کن به حال مردم تمام کشور😓تمومش کن دیگه
چه گناهی داشتیم ایرانی هستیم و ایران دنیا اومدیم
.
.
.
نحس ترین سالی بود که گذشت و نحس ترین عیدی که به چشمم دیدم عید امسال بودم
هرسال ذوق عید رو داشتم یکم تولدخودم دهم تولد بابام بیست و یکم تولد دخترم و...ولی هیچ ذوق و شوقی نبود هرچی هم بود از سر اجبار و نقش بازی کردن بود ولی دیگه این نقاب هم داره میفته🫠🤕
.
.
#فرزند پروری#کودک#نوزاد#مادر#زایمان#کولیک#تب#درد#اسهال#سرماخوردگی#خواب
مامان مسیحا👼 مامان مسیحا👼 ۴ سالگی
مهد رفتن بچها پر از چالشه که اصلا فکرشم نمیکردم.
اینکه توی خونه کلی طولش داد و گوش نمیداد و بازیگوشی میکرد بماند، بعد که رفتیم اونجا گفت باید تو حیاط بمونیم منم اصرار نکردم بده داخل. بعد فهمید که تو حیاط چیزی عایدش نمیشه. دیگ گفت بریم داخل اما تو پیشم باش. منم موندم پیشش.
مسئله اصلی اینجاس👈توی مهد راکر داشت، میگفت مامان من از اینا میخوام سوار بشم گفتم برو از بچها بگیر. بچم میرفت ازشون اجازه میگرفت🥺 مسیحا میگفت میدی از اینا سوار بشم؟ اونام میگفتن نه🥺 ولی خب بعدش یه راکر خالی پیدا کرد و سوارشد.
بعد یه چیزایی مث پازل بودن که اسمشو نمیدونم پلاستیکی بودن. بچهای پیش دبستانی داشتن با اونا بازی میکردن که نذاشتن مسیحا بازی کنه. مسیحا گفت مامان بچها میگن تو بلد نیستی، گفتم خودت باید بری بهشون بگی که من بلدم. مسیحا هم رفت بهشون گفت من بلدم بااینا بازی کنم. اما یه پسر بچه دستشو تکون داد (که یعنی برو بابا)
یعنی ببین دلم کباااااااب میشد واس مسیحا....امااااا نباید دخالت میکردم✋️
چون توی این مسیری که بچها وارد اجتماع میشن:
با "نه" مواجه میشن،
با بی احترامی مواجه نیشن.
و این خود بچها هستن که هم باید این چیزا رو تجربه کنن و هم اینکه خودشون بتونن از پس بعضی از مشکلات این چنینی بربیان.
با خودم گفتم الان من برم صحبت کنم با بچه ها، اولا اینکه توی کار مربی دخالت کردم، دوما خواه ناخواه پسر من بااین مسائل باید روبرو بشه.
ولی خب بعدش همه چیز اوکی شد، چون اولش مسیحا تمایل داشت با بچهای پیش دبستانی بازی کنه ولی بعد رفت پیش بچهای مهد و اوضاع اوکی شد.
ولی چقدر سخخخخخت بود که تونستم خودمو کنترل کنم نَرَم به اون بچه یه درس حسابی بدم🤨🤨🤨