تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 5️⃣
وسط جیغ و دادها بود که چندتا تکون شدید بدنم رو دادن حس کردم که بالای شکمم رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون و شنیدم دکترم گفت واییی چقدر سفیده 😭😍
گفتم تموم شد 😦 چه زود
ولی هرچی منتظر شدم صدای گریه نیومد
گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن دلش نمیخواد فقط یه کوچولو نق نق کرد دیدم گذاشتنش توی تخت مخصوص و یک پرستار جلوش بود بچه‌رو نمیدیدم فقط یک‌لنگه پاش رو دیدم که از تخت رده بود بیرون
اون حس مورمور شکم و تکونای بدنم هنوز همراهم بود دکتر درحال بخیه زدن بود و من چشمم دنبال پسرم
حال تنفسیم خوب شده بود حمله پنیک رفته بود
پسرم رو گذاشتن کنار صورتم و تا تونستم بوسیدمش پوست صورتش از مایع تمونیتیک سفیییید شده بود بوسیدمش و بوییدمش گفتم بهش که چطور دوسال منتظرش بودم گفتم بهش که داداشی خیلی منتظر دیدنشه گفتم بهش که چقدر دوستش دارم وتمام زندگی منه
ماما پسرم رو برد برای قد و وزن
من موندم و اتاق عمل و دکتر درحال بخیه ازش تشکر کردم و ناگهان حمله دوم پنیک اومد سراغم این بار سینه وشونه و سرم با هر شوک از تخت جدا میشد و دوباره کوبیده میشدم به تخت
دکتر بیهوشی رو پیج کردن و نمیدونم دیگه‌ چی شد
کمی بعد با درد شدید پرت شدن روی تخت دیگه به هوش اومدم اولین فشار شکمی رو حس کردم بدون درد با تکون شدید بدنم
به جای بلند کردن و گذاشتنم روی تخت بعدی از یک طرف منو کشیدن اختلاف ارتفاع تخت باعث شد قشنگ حس پرت شدن بگیرم
درد شدید باوجود بی حسی کامل
رفتیم ریکاوری کنار پسرم

تصویر
۱ پاسخ

عزیزم تو وقتای دیگم این حالت پنیک بت دست میده؟

سوال های مرتبط

مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 4️⃣
سوار ویلچر شدم و رفتیم سمت اتاق عمل
بیرون بلوک زایمان همسرم منتظرم بود اشکام میریخت ازمون عکس دونفره گرفت ورودی اتاقهای عمل دکترم رو دیدم لپم رو کشید حال و احوال کرد و رفت
با همسرم خدافظی کردم گوشیش رو داد به مامام و وارد اتاق عمل شدم یک اتاق معمولی کوچیک با کاشیهای سفید با یک تخت خیلییی کوچیک وسط اتاق
خیلی شبیه اتاقای عمل نبود کمکم کردن تا دراز بکشم پاهام کشش نداشت یک نیرویی خارج از من میگفت راه رفتنی رو باید بری برو جلو
نشستم روی تخت دکتر بیهوشی اومد تا دید منو گفت چرا اینقدر اخمویی و شروع کرد به شوخی کردن و توضیح دادن جریان اسپاینال و چک کردن شرایط کمرم
در عرض ۱ دقیقه تزریق رو انجام داد و من گز گز پاهام رو حس کردم نه دردی داشت نه سختی خاصی عالی بود
دراز کشیدم و صدای دکترم رو شنیدم حال و احوال کردم حالم‌ خوب بود ماما ازم عکس و فیلم میگرفت که کلافم میکرد
پارچه رو کشیدن جلوم شلوارم رو دراوردن حس بدی نداشتم
اما
کم کم حس سنگینی عجیبی رو سینم تجربه کردم بله پنیک حمله کرده بود
نفس تنگی احساس خفگی افت شدید فشار احساس نزدیکی به مرگ
داد میزدم سکوت میکردم از هوش میرفتم برمیگشتم
ماما مدام باهام صحبت میکرد و نرس بیهوشی پشت سر هم یک چیزی تو انژوکتم تزریق میکرد
خوب میشدم دوباره حمله بعدی
این وسط مور مور و گز گز در شکمم همراه تکونهای شدید بدنم حس میکردم نه بد بود نه خوب کاملا قابل تحمل بود
همه‌ی این اتفاقات از شروع بی‌حسی اسپاینال تا وقتی بچم رو گذاشتن روی سینم ۱۰دقیقه نشد
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 روزهای ابتدایی تولد
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 5️⃣

رفتیم ریکاوری کنار پسرم
اروم اروم بود مثل تولدش که گریه نکرد چشماش باز بود و همه‌جا رو نگاه میکرد حالم خوب بود انگار از یک سفر طولانی سختتتت برگشتم فقط ذکر الحمدلله میگفتم که تموم شد به خوبی و سلامت تموم شد
ماما اومد باهمسرم تماس گرفت تا صداشو شنیدم گریم گرفت گفتم عالیم فقط صدای تو اشکمو دراورده و بعدش دومین فشار رحمی رو دادن بازم بدون درد اما با تکون زیاد
کمی درمورد حال و هوای عمل گفتیم گفت تاحالا چنین مریضی نداشته بعد پسری رو گذاشت تو بغلم و کمک کرد شیرش بدم
۴۵ دقیقه واستاد کنارم و شیر دادم
وقت رفتن به بخش رسید راه افتادیم سمت در خروجی مسیر راهروها باریک زمین پر دست انداز بهیار ها بی مهابا تخت منو میکوبیدن به در و دیوار و تختای دیگه درد امونم رو میبرید هربار رسیدیم به اخرین مرحله خروج فشارم رو گرفتن و تغییر تخت دوباره با همون شیوه کششی پرتابی دردددناک
رفتم داخل بخش صدای مامانم رو شنیدم اما نای حرف زدن و حتی باز نگهداشتن چشمام رو نداشتم
به مامان گفتم بچم و دیدی اونم با ذوق و شوق قربون صدقم میرفت
و اخرین تغییر تخت این بتر میخواستن لباسم رو عوض کنن
حس میکردم تو گالن نفتی روی زمین با سرعت قل میخورم
میچرخوندنم میکشیدنم میکوبیدنم به بغل تخت و مدام میگفتن وا تحمل کن دیگه سخته دیگه چقدر لوسی 😭😭😭
مامان نفس وجانان مامان نفس وجانان ۳ ماهگی
پارت۲
پاهام داغ داغ شد یه پرده کشیدن وسطر که چیزی نبینم ولی بدنم فقط میلرزید جوری که انگار تب لرز داشتی بخاطر بی حسی بود ونگران کننده نبود به دکترم گفتم الان شکمم پاره کنن من حس نمیکنم گفت شکمت باز عزیزم نترس دختر گلم جانان ساعت ۵ده دقیقه دنیا اومد گفتن خدارشکر خوب لازم نیس بره دستگاه وجفت در اوردن شروع کردن بخیه زدم جانان اوردن چسبوندن به صورتم بوسش کردم وبردنش که لباس تنش کنن بخیه زدنم تمام شد بیحسیم داشت میرفت ودردام شروع شد فقط زجه میزدم از درد از تخت عمل بلندم کردن گذاشتنم رو یه تخت دیگه بردنم اتاق ریکاوری بی پرستاره گفتم دارم درد میمیرم وگریه میکردم بدنم میلرزید گفتم پمپ درد میخوام گفت اونجوری که باید دردت بندازه نمیندازه وباعث خشک شدن شیرت میشه برام دوتا شیافت گذاشت وتوی دستم مخدر تزریق کرد برام یه لوله خرطومی زیر پتوم گذاشت بخاری حرارت بود دردام داشت میفتاد از اتاق ریکاوری در اومدم همسرم ویه مسعول اونجا اقا بود از تخت ریکاوری جا به جام کردن رو یه تخت دیگه ازرائیل جلو چشام دیدم اون لحظه از درد شکمم فشار دادن خیلی درد داشت بردنم تو بخش هنوز درد داشتم وناله میکردم شروع کردن باهام حرف زدن دردام بهتر شده بود بعد نیم ساعت دخترم اوردن با کمک ماما شیرش دادن ومن همچنان نمیتونم بلند بشم تا ۶ ساعت وحتی نمیتونستم چیزی بخورم بخاطر بی حسی بچمو شیر دادن وشیروع کردن برام امپول وسرم های انتی بیوتیک زدن
مامان محمد پارسا مامان محمد پارسا ۱۵ ماهگی
سلام مامانا من دیروز صبح اومدم برای چکاب چون قند داشتم بستریم کردن ساعت ده تا ساعت دو وضعیت مو چک کردن نرمال بود بعد از ساعت دو تا هشت شب صد دفعه معاینه داخلی کردن که دهانه رحم کاملا بسته بود بعد از اون شد یک سانت معاینه ها ادامه داشت و دردی که ثانیه به ثانیه بیشتر میشد ساعت دوازده یا یک بود که شدم سه سانت تا امروز ساعت هشت استپ روی سه سانت بود درد های شدید آمپول فشاری که فقط دردام سه برابر کرده بود وباز نشدم آنقدر ناله کردم بردنم سزارین تو بیست دقیقه همچی تموم شد راحت شدم انگار رو ابرا بودم کمرمو به پایین حس نمی‌کردم بچم رو گذاشتن رو سینم بوسیدمش دکتر گفت وزنش سه کیلو و هشتصد و پنجاه بود آوردم بخش با کمک شوهرم گذاشتنم روی تخت بی حس بودم بچمو دادن آبجیم بزاره زیر سینه (راستی بچم هم نه و پنج دقیقه به دنیا اومد) ساعت دوازده بود که کم کم پاهامو حس کردم و درد بخیه ها و از روی ابرا اومدم پایین و فهمیدم چه خبره و زندگی جدید مادرانه با پارسای گلم آغاز شد🌹💋
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 روزهای ابتدایی تولد
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨
مامان جوجه ی من🐣🩷 مامان جوجه ی من🐣🩷 ۱۰ ماهگی
مامان عشق من🎀 مامان عشق من🎀 ۵ ماهگی
ماجرای ما[قسمت چهارم]
یه امپول پر کردن و به کمرم زدن و دستام رو بستن و شکمم رو پر از بتادین کردن و شستن و پرده انداختن و شروع کردن به برش زدن بچم تو ۳۱هفته و ۳روز دو سه روز بود از سفالیک به بریچ تغییر کرده بود و توی ۳۴ و ۲ روزم از بریچ سفالیک شده بود خودم تغییر حالت رو فهمیده بودم به دکتر حین عمل گفتم خانم دکتر سفالیکه گفت اره از کجا فهمیدی گفتم از دردای لگنم گفت خداروشکر که سفالیکه با جفت پایینت و چسبندگی که به خاطر عمل افتضاح قبلیت گرفتی ( تو سونو مشخص نشده بود) واقعا سخت بود اگه بریپ بود. دیگه بهش گفتم نی نی رو داری در میاری چون حس کردم خالی شد شکمم گفت اره گفتم چرا گریه نمیکنه که همون موقع گریه کزد ولی چون ریز میزه بود باید میبردنش nicuدیگه نذاشتن بوسش کنم با ماسک خوابم کردن و تا پایان عمل و اینا دیگه خوابم کردن تا بهوش اومدم گفتم دکترم کجاست ازش تشکر کنم گفتن عمل تموم شد رفت دیگه تمیزم کردن و بردنم ریکاوری تو ریکاوری سردم بود و اذیت شدم برام بخاری زدن و حدود یه ساعت بعد با کمک همسرم از روی تخت جابه جام کردن و بردنم بخش اونجام جابه جام کردن رو تخت دیگه و خیلی این قسمتش بد بود😵‍💫
مامان آریا مامان آریا روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان آرمان مامان آرمان ۵ ماهگی
پذیرش پول رو پرداخت کردیم به مبلغ ۲۲۵۰۰ بیمارستان موسی بن جعفر
من با همسرم خدافظی کردم با کلی نگرانی اینا از هم جدا شدیم با مادرم رفتیم بالا و باید توی نوبت میموندم تا صدا بزنن
و بالاخره نوبتم شد و منو صدا زدن رفتم سریع گفتن لباساتو در بیار لباس بیمارستان تنم کردن بعد سوند وصل کردن که اصلا درد نداشت انقد میگفتن درد داره انقد استرسشو داشتم
هیچی دیگه گفتن بیا بشین روی ویلچر نشستم بردن اتاق عمل
و دکترم هنوز نیومده بود من نشستم منتظر دکترم ساعت۹.۱۰ دقیقه بود دکترم اومد و سریع منو بردن داخل اتاق سریع انژوکت رو وصل کردن
بعد گفتن بیشین روی تخت دکتر بیهوشی اومد دوتا خانم شونه های منو محکم گرفتن و این اقا که دکتر بیهوشی بود قشنگ داشت باهام حرف میزد توضیح میداد چیکار قراره بکنه منم خودم اماده کردم و دیدم یک چیزی کشید که خنک شدم و کمرمو فشار داد
امپول رو فرو کرد داخل کمرم منو یک لرزی از ترس گرفت که نگو بعد قشنگ حس کردم خورد به اون رگ داخل نخاع داغ شدم درازم کردن دستامو بستن
و داشتن می‌شمردند خانم دکتر گفت پاهاتو تکون بده نمیتونستم سنگین شده بودن ولی حس داشتم میشکون میگرفت از شکمم حس میکردم
دکتر بیهوشی رو صدا زدن اومد یک بیهوشی با دز پایین زد و من اصلا دیگه متوجه هیچی نشدم فقط با صدای پسرم چشمام باز شد و گفتم پسرمو بدین ببینم اوردن جای صورتم واییی انقد ناز بود که نگو ساعت ۹.۲۵ دقیقه اقا آرمان بدنیا اومد