تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 5️⃣

رفتیم ریکاوری کنار پسرم
اروم اروم بود مثل تولدش که گریه نکرد چشماش باز بود و همه‌جا رو نگاه میکرد حالم خوب بود انگار از یک سفر طولانی سختتتت برگشتم فقط ذکر الحمدلله میگفتم که تموم شد به خوبی و سلامت تموم شد
ماما اومد باهمسرم تماس گرفت تا صداشو شنیدم گریم گرفت گفتم عالیم فقط صدای تو اشکمو دراورده و بعدش دومین فشار رحمی رو دادن بازم بدون درد اما با تکون زیاد
کمی درمورد حال و هوای عمل گفتیم گفت تاحالا چنین مریضی نداشته بعد پسری رو گذاشت تو بغلم و کمک کرد شیرش بدم
۴۵ دقیقه واستاد کنارم و شیر دادم
وقت رفتن به بخش رسید راه افتادیم سمت در خروجی مسیر راهروها باریک زمین پر دست انداز بهیار ها بی مهابا تخت منو میکوبیدن به در و دیوار و تختای دیگه درد امونم رو میبرید هربار رسیدیم به اخرین مرحله خروج فشارم رو گرفتن و تغییر تخت دوباره با همون شیوه کششی پرتابی دردددناک
رفتم داخل بخش صدای مامانم رو شنیدم اما نای حرف زدن و حتی باز نگهداشتن چشمام رو نداشتم
به مامان گفتم بچم و دیدی اونم با ذوق و شوق قربون صدقم میرفت
و اخرین تغییر تخت این بتر میخواستن لباسم رو عوض کنن
حس میکردم تو گالن نفتی روی زمین با سرعت قل میخورم
میچرخوندنم میکشیدنم میکوبیدنم به بغل تخت و مدام میگفتن وا تحمل کن دیگه سخته دیگه چقدر لوسی 😭😭😭

تصویر
۵ پاسخ

ادامششش

به نظرم که باید بی هوشی میخواستی وقتی که اینقدر روحیه حساسی داری و حمله بهت دست میده

پرستارا چرا انق بداخلاق بودن😐

چقدر سخت زایمان کردی واقعا راسته میگن بدن با بدن فرق داره🤣🤣🤣🤣

پارت 6️⃣👆🏻

سوال های مرتبط

مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 5️⃣
وسط جیغ و دادها بود که چندتا تکون شدید بدنم رو دادن حس کردم که بالای شکمم رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون و شنیدم دکترم گفت واییی چقدر سفیده 😭😍
گفتم تموم شد 😦 چه زود
ولی هرچی منتظر شدم صدای گریه نیومد
گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن دلش نمیخواد فقط یه کوچولو نق نق کرد دیدم گذاشتنش توی تخت مخصوص و یک پرستار جلوش بود بچه‌رو نمیدیدم فقط یک‌لنگه پاش رو دیدم که از تخت رده بود بیرون
اون حس مورمور شکم و تکونای بدنم هنوز همراهم بود دکتر درحال بخیه زدن بود و من چشمم دنبال پسرم
حال تنفسیم خوب شده بود حمله پنیک رفته بود
پسرم رو گذاشتن کنار صورتم و تا تونستم بوسیدمش پوست صورتش از مایع تمونیتیک سفیییید شده بود بوسیدمش و بوییدمش گفتم بهش که چطور دوسال منتظرش بودم گفتم بهش که داداشی خیلی منتظر دیدنشه گفتم بهش که چقدر دوستش دارم وتمام زندگی منه
ماما پسرم رو برد برای قد و وزن
من موندم و اتاق عمل و دکتر درحال بخیه ازش تشکر کردم و ناگهان حمله دوم پنیک اومد سراغم این بار سینه وشونه و سرم با هر شوک از تخت جدا میشد و دوباره کوبیده میشدم به تخت
دکتر بیهوشی رو پیج کردن و نمیدونم دیگه‌ چی شد
کمی بعد با درد شدید پرت شدن روی تخت دیگه به هوش اومدم اولین فشار شکمی رو حس کردم بدون درد با تکون شدید بدنم
به جای بلند کردن و گذاشتنم روی تخت بعدی از یک طرف منو کشیدن اختلاف ارتفاع تخت باعث شد قشنگ حس پرت شدن بگیرم
درد شدید باوجود بی حسی کامل
رفتیم ریکاوری کنار پسرم
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
#پارت ششم تجربه زایمان طبیعی

دیگه گفت. دو سه تا مونده اونارم زد باز شکم فشار دادنو گفت دیگه پاشو برو رو اون تخت فک کنم نظافت چی بود کمکم کرد بلند شدم کلی ازم خون جاری شدی رو تخت پر خون شده بود رفتم رو اونیکی تخت باز اومدن فشار دادن کلی خون ازم میرفت درد داشتم خسته بودم گفتم پس همراهم نمیاد گفت نظافت تموم بشه بعد دیگه نظافت تموم شد مامانم اومد مامانم دیدم زدم زیر گریه مامانم با گریه اومد پیشم گفتم برو نینی رو ببین گفت اومدم بچه خودمو ببینم 🥹🥲
منو اومد بغل کرد بوسم کرد بعدش رفت پیش نینی
دیگه فقط میخاستم از اون اتاق برم بیرون دکتر گفت برو ادرار کن اگه تونستی بگو لباس بدیم عوض کن ببرنت بخش دیگه رفتم ادرار کردمو لباسامو عوض کردم منو گذاشتن رو ویلچر نینی رو هم گذاشتن تو شیشه بردن پایین به شوهرم نشون دادنو بردنم بخش دیگه دراز کشیدم رو تخت عین جنازه افتادم نه میتونستم تکون بخورم نه بشینم انقد بخیه هام درد میکرد نه میتونسم بچمو بغل کنم🥲🥲🥲
کل شبو از درد نتونستم بخابم دسشویی رفتن برام عذاب بود چند بار مسکن زدن بهم اصلا فرقی نکرد دیگه فردا ظهرش مرخص شدیم تو ماشین بزور نشستم اومدیم خونه و تمام🙂
مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۹ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 4️⃣
سوار ویلچر شدم و رفتیم سمت اتاق عمل
بیرون بلوک زایمان همسرم منتظرم بود اشکام میریخت ازمون عکس دونفره گرفت ورودی اتاقهای عمل دکترم رو دیدم لپم رو کشید حال و احوال کرد و رفت
با همسرم خدافظی کردم گوشیش رو داد به مامام و وارد اتاق عمل شدم یک اتاق معمولی کوچیک با کاشیهای سفید با یک تخت خیلییی کوچیک وسط اتاق
خیلی شبیه اتاقای عمل نبود کمکم کردن تا دراز بکشم پاهام کشش نداشت یک نیرویی خارج از من میگفت راه رفتنی رو باید بری برو جلو
نشستم روی تخت دکتر بیهوشی اومد تا دید منو گفت چرا اینقدر اخمویی و شروع کرد به شوخی کردن و توضیح دادن جریان اسپاینال و چک کردن شرایط کمرم
در عرض ۱ دقیقه تزریق رو انجام داد و من گز گز پاهام رو حس کردم نه دردی داشت نه سختی خاصی عالی بود
دراز کشیدم و صدای دکترم رو شنیدم حال و احوال کردم حالم‌ خوب بود ماما ازم عکس و فیلم میگرفت که کلافم میکرد
پارچه رو کشیدن جلوم شلوارم رو دراوردن حس بدی نداشتم
اما
کم کم حس سنگینی عجیبی رو سینم تجربه کردم بله پنیک حمله کرده بود
نفس تنگی احساس خفگی افت شدید فشار احساس نزدیکی به مرگ
داد میزدم سکوت میکردم از هوش میرفتم برمیگشتم
ماما مدام باهام صحبت میکرد و نرس بیهوشی پشت سر هم یک چیزی تو انژوکتم تزریق میکرد
خوب میشدم دوباره حمله بعدی
این وسط مور مور و گز گز در شکمم همراه تکونهای شدید بدنم حس میکردم نه بد بود نه خوب کاملا قابل تحمل بود
همه‌ی این اتفاقات از شروع بی‌حسی اسپاینال تا وقتی بچم رو گذاشتن روی سینم ۱۰دقیقه نشد
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۶
پرستاره اومد کمکم کنه که راه برم اول سوند رو باز کرد و بعد با سختی از رو تخت اومدم پایین به شدت بخیه هام میسوخت
به زور چند قدم برداشتم و حس میکردم دستشویی دارم رفتم تو توالت نشستم اما گلاب به روتون دستشوییم نمیومد
از درد زیاد نمیتونستم از رو توالت پاشم به زور پاشدم در رو که باز کردم فشارم افتاد داشتم میلرزیدم آبجیم دستمو گرفت رفتم رو تخت که چشمتون روز بد نبینه حالت تهوع گرفتم
اون لحظه بدترین قسمتش بود هی اوق میزدم و با هر اوقی که میزدم حس میکردم بخیه هام داره پاره پاره میشه گریه میکردم و به آبجیم میگفتم بگو پرستار بیاد درد دارم الان بخیه هام پاره میشه بگو بیاد یه کاری کنه..
رو تخت دراز کشوندنم حالت تهوعم رفت خداروشکر اما از ترس اینکه دوباره تهوع نگیرم هیچی نمیخوردم
پرستاره میگفت واسه اینکه نفخت خوب بشه راه چاره ش راه رفتنه که من اصلا با اون وضعی که پیش اومد نمیتونستم راه برم
اون شب تا صبح درد کشیدم و تنها چیزی که باعث میشد دردا رو تحمل کنم پسرم بود که ساکت و آروم کنارم خوابیده بود حتی یه ثانیه هم گریه نکرد و باخودم میگم خداروشکر با اون شرایط حداقل بچم آروم بود..
صبح دوباره پاشدم برم دستشویی که دوباره همون اوضاع دیشب پیش اومد و با گریه میگفتم کاش سزارین نمیشدم کاش همون طبیعی دنیا میاوردم بچمو..
مامان عشق من🎀 مامان عشق من🎀 ۵ ماهگی
ماجرای ما[قسمت چهارم]
یه امپول پر کردن و به کمرم زدن و دستام رو بستن و شکمم رو پر از بتادین کردن و شستن و پرده انداختن و شروع کردن به برش زدن بچم تو ۳۱هفته و ۳روز دو سه روز بود از سفالیک به بریچ تغییر کرده بود و توی ۳۴ و ۲ روزم از بریچ سفالیک شده بود خودم تغییر حالت رو فهمیده بودم به دکتر حین عمل گفتم خانم دکتر سفالیکه گفت اره از کجا فهمیدی گفتم از دردای لگنم گفت خداروشکر که سفالیکه با جفت پایینت و چسبندگی که به خاطر عمل افتضاح قبلیت گرفتی ( تو سونو مشخص نشده بود) واقعا سخت بود اگه بریپ بود. دیگه بهش گفتم نی نی رو داری در میاری چون حس کردم خالی شد شکمم گفت اره گفتم چرا گریه نمیکنه که همون موقع گریه کزد ولی چون ریز میزه بود باید میبردنش nicuدیگه نذاشتن بوسش کنم با ماسک خوابم کردن و تا پایان عمل و اینا دیگه خوابم کردن تا بهوش اومدم گفتم دکترم کجاست ازش تشکر کنم گفتن عمل تموم شد رفت دیگه تمیزم کردن و بردنم ریکاوری تو ریکاوری سردم بود و اذیت شدم برام بخاری زدن و حدود یه ساعت بعد با کمک همسرم از روی تخت جابه جام کردن و بردنم بخش اونجام جابه جام کردن رو تخت دیگه و خیلی این قسمتش بد بود😵‍💫
مامان نخودي مامان نخودي ۱۰ ماهگی