#پارت ششم تجربه زایمان طبیعی

دیگه گفت. دو سه تا مونده اونارم زد باز شکم فشار دادنو گفت دیگه پاشو برو رو اون تخت فک کنم نظافت چی بود کمکم کرد بلند شدم کلی ازم خون جاری شدی رو تخت پر خون شده بود رفتم رو اونیکی تخت باز اومدن فشار دادن کلی خون ازم میرفت درد داشتم خسته بودم گفتم پس همراهم نمیاد گفت نظافت تموم بشه بعد دیگه نظافت تموم شد مامانم اومد مامانم دیدم زدم زیر گریه مامانم با گریه اومد پیشم گفتم برو نینی رو ببین گفت اومدم بچه خودمو ببینم 🥹🥲
منو اومد بغل کرد بوسم کرد بعدش رفت پیش نینی
دیگه فقط میخاستم از اون اتاق برم بیرون دکتر گفت برو ادرار کن اگه تونستی بگو لباس بدیم عوض کن ببرنت بخش دیگه رفتم ادرار کردمو لباسامو عوض کردم منو گذاشتن رو ویلچر نینی رو هم گذاشتن تو شیشه بردن پایین به شوهرم نشون دادنو بردنم بخش دیگه دراز کشیدم رو تخت عین جنازه افتادم نه میتونستم تکون بخورم نه بشینم انقد بخیه هام درد میکرد نه میتونسم بچمو بغل کنم🥲🥲🥲
کل شبو از درد نتونستم بخابم دسشویی رفتن برام عذاب بود چند بار مسکن زدن بهم اصلا فرقی نکرد دیگه فردا ظهرش مرخص شدیم تو ماشین بزور نشستم اومدیم خونه و تمام🙂

تصویر
۴ پاسخ

مبارک باشه انشاءالله خوش قدم باشه نی نیت
چندکیلو بود بچه ات؟

چقدر سخت وحشت کردم واقعا من میخواستم طبیعی بیارم ولی الان داستان تورو خوندم خیلی ترسیدم نمیدونم چیکارکنم

چقد زایمانت اذیت شدی🥲 طبیعی همینطوریش سخته چه برسه پرسنل اون بیمارستانم وحشی باشن ، من انتخابم سزارینه اما فوبیا دارم اورژانسی یهو طبیعی شم، میمیرم بخدا 😭

بسلانتی عزیزم مبارک باشع قدم‌نو رسیدت😍😍
یعنی درد داره بخیه ها بعدش پ چرا میگن دردش هنون لحظه اس🥺

سوال های مرتبط

مامان 🩵۴۰۲&۴۰۵🩷 مامان 🩵۴۰۲&۴۰۵🩷 ۲ ماهگی
سلام
اومدم از تجربه هایم بگم:
ساعت۱۰صبح بودداشتیم صبحونه میخوردیم یهو اب ازم میومد بعدش وقتیکه به همسرجانم گفتم گفت بریم دکتر منم گفتم بزار حموم کنیم بریم بعد وقتیکه میخواستم از جام بلند بشم یهو کیسه اب ریزش پیدا کردم کلی اب اومد ازم شوهرم دوید بره ماشین بگیره گرفت و اومد منو برد بیمارستان اتاق معاینه تا رفتم ماما معاینم کرد گفت ۶سانت بازهستی بستری میشی بعدش نوار قلب و اینا گرفت و منو فرستاد اتاق زایمان رفتم و بستری شدم درد زایمانی هم نداشتم فقط یکوچولو شکمم سفت میشد وقتیکه رفتم اتاق زایمان لباس پوشیدمو اتاق نشونم دادن رفتم رو تخت یدونه سرم زدن یکم دردم گرفت بعدش وقتیکه سرمم تموم شد باز دردی نداشتم ماما باز اومد گفت درد داری گفتم ن بازم سرم زد وقتیکه سرمو کلا باز کرده بود افت فشار کردم نفسم بالا نمیومد درد داشتم ماما دوید و اومد اون سرمو قط کرد اکسیژن گذاشتن برام بعدش خلاصه تایه ساعتی علاف شدم بعدش دیدم که درد زایمان دارم و کلی عرق میکنم بهم گفت پاشو بگرد تا زودزایمان کنی رفتم چنددوری تو اتاق زدم و اومدم رو تخت باز معاینم کرد گفت خوب پیش میری باز بگرد بار اخر دیگ نتونستم راه برم اومدم رو تخت باز معاینه کرد گفت زود بلند بشو بریم رو تخت تا بچت نیفتاده منو همراهی کردن رو اون یکی تخت بعدش ساعت۳و۵۰دقیقه ظهر پرنسس من بدنیا اومد و یه روزم بخاطر افت فشار بستری بودم و دیروز مرخص شدم اومدم خونم
مامان ویهان🧿 مامان ویهان🧿 ۱۲ ماهگی
پارت سوم تجربه زایمان.
دیگه رفتیم طبقه دوم بخش زایمان بعد رفتم داخل مامانم همرام بود بعد یه خانم گفت بیا دراز بکش دراز کشیدم معاینه کرد گفت فول شدی دهانه رحمم کامل باز شده بود ولی درد داشتم همچنان دیگه اون خانمه برام انژیوکت به دستم وصل کرد و گفت پاشو برو تو اون اتاق هنوز کیسه ابم پاره نشده بود دیگه بلند شدم از تخت اومدم پایین دردم زیاد شده بود ولی قابل تحمل بود از تخت اومدم پایین کیسه آبم پاره شد دیگه دردام تموم شد اصلا درد نداشتم دیگه مامانم سریع منو برد اون اتاق رفتم دراز کشیدم ماما اومد سرم رو برام وصل کردو چند تا زور زدم که ماما گفت بسه دیگه زور نزن سرش اومده دیگه اونجا رو برام سر کرد برش داد و بچه به نیا اومد ساعت ۵:۳۵ دقیقه ظهر بود که بچه بدنیا اومد یعنی تا شوهرم کارای بستری شدنم رو انجام داد من بچه رو اورده بودم دیگه سریع پاکش کردن و بردن به مامانم و شوهرم نشونش دادن و بردن بخش نوزاد داخل دستگاه اکسیژن وصل کرده بودن بعد اومدن سراغ من برام بخیه زدن و دکتر اومد بالا سرم و ماساژ شکمی داد و رفتم بخش بعد یه شب بخش خوابیدم و فرداش مرخصم کردن ولی بچم هنوز بستریه اصلا نمیزارن بری بچه رو ببینم فقط میزارن مادر بچه بره داخل و بچه رو ببینه دیروز رفتم دیدمش خواب بود بچم قربونش برم اکسیژن و این چیزا بهش وصل نبود نمیدونم چرا نگهش داشتن انشاالله که دکترش بگه خوبه مرخصش کنن دلم براش یه ذره شده
مامان آریا مامان آریا ۲ ماهگی
پارت نهم
اولین حسی که داشتم درد شدید بود فقطم بخیه هام نبود جای جفت تو شکم کنده شده بود حس میکردم درد شدید داشت.نفس نمیتونستم بکشم ماسکم کندم گذاشتن دوباره کندم برداشتن.خلط داشتم گفتم خفه خفه اومد خلطارو برداشت با یه مکشی.صدا گفت خوب شدی. گفتم اره .یه سرفه کردم بخیه هام تیر کشید سعی کردم گلوم صاف کنم.دوباره گفتم درد درد صدا گفت برات مسکن زدیم.باز گفتم درد درد گفتن مسکن زدم بقیش باید بری بخش بزنن.
گفتم بچم
گفت بردنش زایشگاه حالش خوبه
گیج بودم همش میگفتم درد کم کم هوشیاریم اومد بالا
گفتم لبام خیس کن حتی میدونستن اب نمیدن بهم.اومد یه اب مقطر ریخت رو لبام و گلوم گفت خوبه گفتم خدا خیرت بده😂
گفتم ساعد چنده گفت ۱۱/۵ حساب کردم دوساعت شده گفتم منو ببر به بچم شیر بدم
دیگه سریع زنگ زد گفت بیاین ببرین بهوش میخواد بچش شیر بده
دیگه ماما مهربون اومد حالم پرسید گفتم منو ببر درد دارم
رحمم اروم فشار داد که خب همونجای جفت و خیلی درد داشت
تخت بردن جلو در اتاق عمل تخت دیگه اوردن کنارش گفتن اروم برو روی اون .ببین فقط به عشق آریا یواش یواش رفتم تخت کنار.دیگه بردنم بخش یبار دیگه گفتن برو رو تخت کنار😭خیلی دردناک بود.
بعد نینی اوردن خدااااا یه گردالو پف پفی بود اصلا باورم نمیشد از توی من اومده بیرون😂.
مامان پناه🩷🐣 مامان پناه🩷🐣 ۱۰ ماهگی
انقدر گفتم میخام برم فقط و دردام جوری بود که نعره میزدم فقطمیگفتم خدایا منو بکش فقط راحتم کن تمومش کن فقط باز التماس التماس برای بیحسی ماما گفت بخدا رفتم خودم دنبال دکتر بیهوشی نیستش میگفتم ذروغ میگی بگو اسمش چیه تا شوهرم بره پیداش کنه....
فقط تو بغل مامانم داشتم جون میدادم اونم گریه دیگه کاری نمیتونست بکنه ساعت شد ۲ونیم دوسه نفر اومدن برای امپول زدن نشستم رو تخت و تو‌کمرم زد گفت تکون نخور گفتم پس دردم که ول کرد سریع بزن چون وقتی میگیرم نمیتونم خودمو نگه دارم امپولو زد و چند دیقه بعدش انگار همه دردا. تموم شد حس کردم مردم که اینجوری بی درد شدم همونجوری رو تخت افتادم اومد چشام رفت گفتم بزار بخابم چند دقیقه گفت باشه از دیشب بیدار بودمم و کلی درد... خابم برد ۳وربع اومد بیدارم کرد معاینه کرد گفت شدی ۸ سانت پاشو ورزش کن تا بیحسی از بین نرفته زایمان کنی...
روی توپ ورزش کردم انقباضام کامل بیدرد نبود یکم درد بود ولی اون دیگه قابل تحمل بود تا حدودی... ساعت یک ربح به ۴ اومد معاینه کرد گفت فول شدی مامانمو بیرون کرد دیگع بمن گفت زور بزن جوری که میخای مدفوع کنی اشکال نداره مدفوعم کنی باید بکنی که بچه بیاد منم هربار که دردم میگرفت پاهامو تو شکمم جم میکردم و زور میزدم و اونم دهانهرحممو باز میکرد بادست. هی درد میگرفت زور و فشار میگفت سر بچه رو میبینم
مامان ماهلین💕✨ مامان ماهلین💕✨ ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت۳🖇👇

ک خدا خیرش بده و سرمو رو سینم گذاشتم و هییی زور زدم
با سومین زووور ک زدم بچم سرش اومد بیرون و برش زدن پایینمو
و با فشار سر دلم بچم یهو اومد بیرون و انداختنش رو شکمم چنان گریه کردم و بچمو محکممم بغلم گرفتم و کشیدم رو سینم گذاشتمش
و محکم بغل کردم و گریه کردم اونجا بهتریننننن زمان در زندگی من بود با اومدن دختر نازم🥰🩷
با تموم دردایی ک کشیدم دخترمو ک در اغوش گرفتمم مردم براش اون لحظع تموم دردام فراموش شد

و بچه رو ناف کردن و بردنش برا پوشوندن لباساش
و دکتر ب من گف زور بزن سرفه کن جفتت بیاد بیرون
هرکارییی کردم نیومد و دکتر دستشو کرد داخل و یکم کشید و باز گف سرفه کن و باز سرفه کردم و زور زدم ک یهو اومد بیرون جفت

و دکتر یه عالمه گاز رو گرف مشت کرد گرفت دستشو کرد داخل رحم دستشو و رحمو تمیز کرد
اینکارو ۳بار کرد و هر بارش مننن مردم و زنده شدم جیغ زدم هیییی از درد
و این تموم شد و شروع بخیه هاا
امپول بی حسی زد و حدود ۴۰دقیقع منو بخیه زد
اخراش خیلییییی درد داشت خیلیبیی و بلخره تموم شد و ساعت ۳شده بود و منو از تخت پایین کرد و رفتم بدنمو شستم و لباسام عوض کردم و اینا رو تخت دراز کشیدم

بچم داش کم کم گریه میکرد
بلن شدم بزووور تا بچم رفتم و بغلش کردم و دراز کشیدم و دکترم اومد و گفت شیر بده گفتم درد دارم نمیتونم
گفت مامانت یا همراه زن کسی رو داری
گفتم اره مامانم هست
رفت مامانمو صدا زدن بخش زایشگاه اومد کنارم بچشگمو بغل گرف و خودمو رو ویلچر گذاشتن و رفتیم بخش
اونجا بچه رو تو تخت خودش گذاشت و منو کنارش گذاشت ولی بخیه هام خیلیییی درد داشت خیلی..🖇👇
مامان 💙🖇️ مامان 💙🖇️ روزهای ابتدایی تولد
دیگه از اون به بعدش خیلی شدید درد می‌گرفتم هر یه دقیقه و ول میکرد هی بی حال میشدم باز درد بیدارم میکرد دیگه دکتر اومد معاینه کرد گفت هنوز ۴سانتی اگه تا ساعت ۷صبح فول نشی باید بریم اتاق عمل این جمله رو که گفت دیگه خیلی ناامید شدم و ترسیدم و فقط ناله میکردم مامان من از اتاق عمل میترسم و گریه افتادم دیگه پرستارا هی بهم روحیه میدادن ن میتونی فقط کمک کن نفس بکش بین دردات ولی اصن نمیشد آروم بود و نفس کشید اون لحظه فقط دعا میکردم و میگفتم خدایا کمکم کن دیگه همینجوری درد شدید بود که یهو نفهمیدم چقدر بعدش اومدن معاینه کرد دکتر گفت آفرین ۶سانت شدی امیدوارشدم دیگه اتاق عمل نمی‌برمت فقط تلاش کن دیگه گفت سجده کن و بیا پایین تخت بشین پاشو حالت توالت فرنگی بشین زور بزن و من اون لحظه یه کم مدفوع هم کردم که گفتم دکتر ببخشید به خاطر این کارم دکترم گفت نه عزیزم اصن اشکال نداره خیلی خوب پیش رفتی برو بالا تخت حالت سجده شو این کارو که کردم گفت خوبه معاینه کرد گفت آفرین فول شدی برو رو تخت زایمان رفتم‌ و گفت سرتو بده تو سینت و با تمام قدرت زور بزن چندتا زور خیلی قوی زدم و فهمیدم برش دادن ولی درد نداشت و بچه رو کشیدن بیرون انقدررر حس خوبی داشت اون لحظه که انگار میری ی دنیا دیگه انقد ک سبک میشی و خوشحال میشی و اشک شوق می‌ریزی دیگه بعدشم که دکتر شروع کرد به بخیه زدن و بخیه هم درد نداشت فقط یکم آدم حس می‌کنه میدوزن بعدشم که تموم شد پاشدم و رفتم رو تخت نشستم و بچمو آوردن شیر بدم و بعدشم خوراکی و چایی و اینا خوردم خداروشکر درد زیاد داشت ولی خیلی حس خوبی داره اون لحظه که به دنیا میاد بچه
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
پارت چهارم تجربه زایمان طبیعی

خلاصه دیگه دردام هعی بیشتر میشد جوری که سرمو میزدم اینور اونور با مشت میکوبیدم تو سرم موهامو میکشیدم از اون ماسک ها استفادم میکردم ولی بدتر درد منو بیشتر میکرد
هعی بهم فشار میومد زور میدادم چون کیسه ابمم پاره کرده بودن میترسیدم بچم چیزیش بشه اونا که عین خیالشون نبود هیچ نمیگفتن چیکار کنم دیگه انقد بهم فشار میومد حس دسشویی داشتم گفتم منو ببرید دسشویی نبردن بعدش انقد دیگه زور داده بودم مدفوع🥲 کردم بعد یدونه سگ اومد انقد بد بودا بهم گفت چرا مدفوع کردی میرفتی دسشویی دیگه انقد خجالت کشیدم با اون حالم خودم زیر اندازمو جمع کردم😭
دیگه همش زور میدادم چند تا فیلم دیده بودم مثل اونا با دستام رون پامو گرفته بودم سرمو میاوردم تا سینمو. زور میدادم دیگه معاینه اینا باز کردن ۸ سانت بودم فک کنم
اون وسطا سوند هم بهم وصل کرده بودن خیلی بد بود انقد سوزش داشت پاهامو سفت کردم در اومد
دیگه فک کنم سرش معلوم بود که گفتن برو رو تخت زایمان بزور اومدم پایین رفتم تو اونیکی تخت رو اون تخت که رفتم باز همون زور زدنو داشتم جوری که ماما ها میگفتم امپول فشار زدین میگفتن نه به خودش اینطور فشار میاد
دیگه اونجا بهم امپول بیحسی زدن و برش دادن دیگه انقد زور دادم پاهامو بعضی وقتا میچسبوندم بعد اون زن سگه میزد از پاهام دعوام میکرد دیگه زور زدم سرش اومد کشیدن بیرون
ادامه پارت بعدی
مامان اورهان👶🏻💙 مامان اورهان👶🏻💙 ۱۳ ماهگی