پارت نهم
اولین حسی که داشتم درد شدید بود فقطم بخیه هام نبود جای جفت تو شکم کنده شده بود حس میکردم درد شدید داشت.نفس نمیتونستم بکشم ماسکم کندم گذاشتن دوباره کندم برداشتن.خلط داشتم گفتم خفه خفه اومد خلطارو برداشت با یه مکشی.صدا گفت خوب شدی. گفتم اره .یه سرفه کردم بخیه هام تیر کشید سعی کردم گلوم صاف کنم.دوباره گفتم درد درد صدا گفت برات مسکن زدیم.باز گفتم درد درد گفتن مسکن زدم بقیش باید بری بخش بزنن.
گفتم بچم
گفت بردنش زایشگاه حالش خوبه
گیج بودم همش میگفتم درد کم کم هوشیاریم اومد بالا
گفتم لبام خیس کن حتی میدونستن اب نمیدن بهم.اومد یه اب مقطر ریخت رو لبام و گلوم گفت خوبه گفتم خدا خیرت بده😂
گفتم ساعد چنده گفت ۱۱/۵ حساب کردم دوساعت شده گفتم منو ببر به بچم شیر بدم
دیگه سریع زنگ زد گفت بیاین ببرین بهوش میخواد بچش شیر بده
دیگه ماما مهربون اومد حالم پرسید گفتم منو ببر درد دارم
رحمم اروم فشار داد که خب همونجای جفت و خیلی درد داشت
تخت بردن جلو در اتاق عمل تخت دیگه اوردن کنارش گفتن اروم برو روی اون .ببین فقط به عشق آریا یواش یواش رفتم تخت کنار.دیگه بردنم بخش یبار دیگه گفتن برو رو تخت کنار😭خیلی دردناک بود.
بعد نینی اوردن خدااااا یه گردالو پف پفی بود اصلا باورم نمیشد از توی من اومده بیرون😂.

۱ پاسخ

گلم نی نی ۳۶ هفته وزنش چقد بود اخه منم ترسوندن که نی نیت وزنش زیاده ترسیدم برم طبیعی

سوال های مرتبط

مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
#پارت ششم تجربه زایمان طبیعی

دیگه گفت. دو سه تا مونده اونارم زد باز شکم فشار دادنو گفت دیگه پاشو برو رو اون تخت فک کنم نظافت چی بود کمکم کرد بلند شدم کلی ازم خون جاری شدی رو تخت پر خون شده بود رفتم رو اونیکی تخت باز اومدن فشار دادن کلی خون ازم میرفت درد داشتم خسته بودم گفتم پس همراهم نمیاد گفت نظافت تموم بشه بعد دیگه نظافت تموم شد مامانم اومد مامانم دیدم زدم زیر گریه مامانم با گریه اومد پیشم گفتم برو نینی رو ببین گفت اومدم بچه خودمو ببینم 🥹🥲
منو اومد بغل کرد بوسم کرد بعدش رفت پیش نینی
دیگه فقط میخاستم از اون اتاق برم بیرون دکتر گفت برو ادرار کن اگه تونستی بگو لباس بدیم عوض کن ببرنت بخش دیگه رفتم ادرار کردمو لباسامو عوض کردم منو گذاشتن رو ویلچر نینی رو هم گذاشتن تو شیشه بردن پایین به شوهرم نشون دادنو بردنم بخش دیگه دراز کشیدم رو تخت عین جنازه افتادم نه میتونستم تکون بخورم نه بشینم انقد بخیه هام درد میکرد نه میتونسم بچمو بغل کنم🥲🥲🥲
کل شبو از درد نتونستم بخابم دسشویی رفتن برام عذاب بود چند بار مسکن زدن بهم اصلا فرقی نکرد دیگه فردا ظهرش مرخص شدیم تو ماشین بزور نشستم اومدیم خونه و تمام🙂
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۲ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش
مامان پرتقال🍊 مامان پرتقال🍊 ۱۰ ماهگی
📌تجربه زایمان پارت دو
میدونم خیلیدیر ادامشو گذاشتم دیگه ببخشید چون درگیر زردی بچه شدم فراموش کردم بقیه اشو بنویسم
خوب داستم میگفتم که تا صبح نتونستم بخوابم ساعت هفت و نیم دکترم اومد گفت صبر کن اتاق عمل خلوت شه بعد میریم
هر دقیقه برام اندازه یه سال میگذشت ساعت هشت رفتیم تو اتاق عمل یه دختر گفت بشین رو تخت فهمیدم میخواد بی حسی بزنه تو کمرم دراز کشیدم گفتم من میخوام بیهوشی کامل باشم فوبیا سوزن دارم ناخواسته خودمو تکون میدم میترسم گفت خوب باشه بعد دیدم یه پارچه سبز وصل کردن جلوم و یه دستمو به تخت بست داشت اون دستمم میبست حس کردم اینکارا برا بی حسی ها انجام میدم باز بهش گفتم خانوم من بیهوشی کامل میخوام بشمااا گفت باشه عزیزم میدونم و بعد یه ماسک اورد گذاشت رو صورتم بو دود حس کردم داشتم میگفتم چه بوی ب....... که دیگه هیچی نفهمیدم
وقتی بهوش اومدم ساعت 12 بود توی ریکاوری بودم حس کردم یکی داره شکممو فشار میده و همزمان با اون دستش معاینه ام میکنه درد داشت ناله میکردم از درد گفتم نکن زود دستشو کشید و گفتم درد دارم اومدن تو سرمم مسکن تزریق کردن و گفتن که ببرنم تو بخش تخت که به یه جایی میخورد درد تو تنم میپیچید.....
مامان بچه مامان بچه ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت 3

خیلی خوشحال شدم وقتی گفتن سزارین
دردام خیلی شدید شده بود با اینکه 4 سانت فقط باز شده بود
اومدن سوند وصل کنن اینجا خیلیشنبده بودم که از سوند وصل کردن میترسن و گفتن درد داره
به پرستاره گفتم تروخدا یواش وصل کن دردم نیاد
و من چون درد طبیعی داشتم میکشیدم فکر میکنم بخاطر اون بود چون اصلا درد سوند وصل کردن یا حتی سوزشش رو حس نکردم
فقط التماس میکردم و میگفتم تروخدا هنوز دوباره درد نیومده سراغم من و ببرین اتاق عمل هر 2 دقیقه یکبار درد میومد سراغم
اینا هم نمیدونم چیکار میکردن خیلی لفتش دادن تا بردن اتاق عمل
چند بار درد کشیدم دوباره
گذاشتن من و رو ویلچر و بردن اتاق عمل اونی که من و می‌برد اتاق عمل آقا بود
همونجا هم دقیقا درد اومده بود سراغم
دوست نداشتم ناله کنم جلوی اون آقا اما آنقدر درد داشتم نمیتونستم جلوی خودمو نگه دارم هموجوری جلوی دهنم و گرفتم و ناله کردم
رسیدم اتاق عمل لباسامو عوض کردم
بهم گفتن سریع برو رو تخت بشین
تخت هم خیلی بالا بود
همون موقع هم دوباره درد اومد سراغم
اونا هم عجله داشتن نمیدونم چرا
هی میگفت سری برو رو تخت
یکم صدامو بردم بالا گفتم درد دارم بزار دردمو بکشم دردم تموم شد میرم رو تخت اینجوری نمیتونم
گفت خب بکش دردتو
دستمو زدم به تخت و درد کشیدم ناله میکردم اونا هم دورم وایستاده بودن نگاه میکردن 4 نفر بودن فک کنم
مامان هومن مامان هومن روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
پارت اول ...
روز دوشنبه یکم تیر بود با مادر شوهرم رفتم بیرون اونروز خیلی راه رفتم که بهم فشار امدشبش موقع خواب درد پریودی گرفتم سمت چپ کمرمم درد گرفت تا صبح از درد نخوابیدم صبح که شد رفتم بیمارستانی که میخواستم زایمان کنم
رفتم سمت درمانگاه گفتن دکتر وقت نداره فردا و پس فردا هم که تعطیلی برو شنبه گفتم توروخدا درد دارم گفت برو اورژانس
رفتم اورژانس گفت بخواب بعد دستگاه گذاشت رو شکمم صدا و نوار قلب بچه خوب بودبعدش معاینم کرد و پروندمو دید گفت ختم بارداری بستری بشه
پرستار امد بالا سرم گفت لخت شو هرچی هم داری درار این لباس و بپوش بگو شوهرت بره پذیرش و بیاد وقتی از پذیرش امد گفتن باید زایمان کنه گفتم همراه میخوام گفت نمیشه وسایلتو با گوشی تو بده همسرت که بریم
اقا منو بردن بخش زایمان گفت برو تو اون اتاق برای سونوگرافی بعد سونو گرافی بردنم تو یه اتاق برای زایمان تخت زایمان طبیعی و دیدم زدم زیر گریه به ماما گفتم الان باید زایمان کنم گفت اره گفتم درد ندارم گفت ما کاری میکنیم که دردت بگیره گفتم من طبیعی نمیخوام گفت نمیشه قبول نمیکنم من بعد نرفتم رو تخت گریه کردم گفت برو بالا دیگ میخوام نوار قلب بگیرم رفتم رو تخت یه ساعت گریه کردم معاینه کرد و سرم درد و برام مثل سوند وصل کرد بعد اون هی دردم میگرفت هرکی می امد بالاسرم میگف چرا گریه میکنی گفتم میترسم سزارین میخوام
بعدش دکترم امد گفت چته گریه نکن بدنت سالمه لگنت خوبه نترس گفتم از دردش میترسم گفت برات بدون درد انجام میدم گفتم یعنی چی گفت بی حس میکنم
مامان ILMAH مامان ILMAH ۸ ماهگی
مامان گوگولی👣❤️ مامان گوگولی👣❤️ ۱۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت#۴زور اول زور دوم زور سوم دخترم رو گذاشت.رو شکمم احساس شیرینی بود اما من هنوز درد داشتم 🥲 با اون حالت گفتم قیچیم ک نکردی خندید گفت ن خیالت راحت اینقد خوب همکاری کردی فقط پرینت پاره شد اونم نزیاد خلاصه دردمو برداشتن لباس تنش کردم و زود از اتاق بردن گفتم کجا میبرینش گفت الان‌میارن تو ب فکر خودت باش.. واقعا هم درد زیادی داشتم و اصلا دردم کم نشد برعکس زایمان اولم تا پسرم ب دنیا اومد دردام همش رفت خلاصه شروع کرد ب بخیه زدن گفتم تو رو خدا بیحسی بزن با خنده گفت خجالت بکش دخترم این همه درد کشیدی برا چند تا بخیه بیحسی نمیخواد ..🫠 .. و بخیه میزد و منم حسشون میکردم و همین جوری از درد ب خودم میپیچیدم ب ساعت اتاق نگاه میکردم نمیتونستم ببینم ساعت چنده چون چشام تار میدید گفتم ساعت چنده گفت ۱۲ و ۲۰ دقیقس .. خلاصه همین جوری درد میکشیدم کار ماما تموم شد اومد گفت الان برات آرام بخش میزنم .. آرامبخشو هم زد ولی فایده نداشت گفت این دردت طبیعی رحمت دارا برمیگیره سره جاش منم اینقد درد داشتم همش میلرزیدم نگووووو خون ریزی کردم😪 بعد ربع ساعت دوتا قرص مسکن درد خوردم گفتن تا دوساعت بعد میبریمت تو بخش اگ‌میتونی بخواب.. ولی من از درد همش ب خودم میپیچیدم نمیدونم چی شد خوابم برد بیدار شدم دیدم برام تنهار اوردن گفتم بخور ک ببریمت تو بخش بزور یه لقمه خوردم اومدن دنبالم خدمه دستمو گرفت
مامان مادرقندعسل مامان مادرقندعسل ۲ سالگی
رفتم سریع ب شوهرم گفتم خون ازم اومده و درد زایمانه شوهرمم گفت خودتو حاظر کن بریم چون بچه کوچیک داشتم و بدون خودم هیچی نمیخوره و نمیخوابه گفتم دردام و خونه تحمل میکنم شد ۴ زنگ زدم مادرم و پدرم اومدن دنبالم منو بردن زایشگاه دردام دیگ خیلی زیاد شدن
بیمارستان پنج دقیقه با خونه مون فاصله داره تو بیمارستان دو بار نشستم زمین داد میزدم و گریه میکردم از شدت درد رفتم تو زایشگاه دم در همش گریه‌میکردم خیلی همراه اونجا بودن گریه میکردم دلشون برام میسوخت رفتم تو گفتم درد دارم گفتن سریع برو رو تخت معاینت کنیم رفتم همش گفتم چند سانتم میگفتن مگ متخصصی همش میگفتم توروخدا زیادم مونده همش میگفتن حرف نزن خانم تو خونه دستشویی داشتم خدا رحم کرد دستشویی نرفتم هی رفتم زایشگاه سریع شرمنده دستشویی کردم رو میز گفتن فول شدی رفتم اتاق زایمان با چند تا زور بدنیا اومد سریع بچم دستشویی کرد خدا رحم کرد ک بدنیا اومد
اینو بگم ک بخیه هام خیلی اذیتم کردن اصلا بی حسی نشدم
بمونه به یادگار
به وقت ۳۷ هفته و ۴ روز


۴۰۴/۱/۱۶
مامان نفس وجانان مامان نفس وجانان ۳ ماهگی
پارت۲
پاهام داغ داغ شد یه پرده کشیدن وسطر که چیزی نبینم ولی بدنم فقط میلرزید جوری که انگار تب لرز داشتی بخاطر بی حسی بود ونگران کننده نبود به دکترم گفتم الان شکمم پاره کنن من حس نمیکنم گفت شکمت باز عزیزم نترس دختر گلم جانان ساعت ۵ده دقیقه دنیا اومد گفتن خدارشکر خوب لازم نیس بره دستگاه وجفت در اوردن شروع کردن بخیه زدم جانان اوردن چسبوندن به صورتم بوسش کردم وبردنش که لباس تنش کنن بخیه زدنم تمام شد بیحسیم داشت میرفت ودردام شروع شد فقط زجه میزدم از درد از تخت عمل بلندم کردن گذاشتنم رو یه تخت دیگه بردنم اتاق ریکاوری بی پرستاره گفتم دارم درد میمیرم وگریه میکردم بدنم میلرزید گفتم پمپ درد میخوام گفت اونجوری که باید دردت بندازه نمیندازه وباعث خشک شدن شیرت میشه برام دوتا شیافت گذاشت وتوی دستم مخدر تزریق کرد برام یه لوله خرطومی زیر پتوم گذاشت بخاری حرارت بود دردام داشت میفتاد از اتاق ریکاوری در اومدم همسرم ویه مسعول اونجا اقا بود از تخت ریکاوری جا به جام کردن رو یه تخت دیگه ازرائیل جلو چشام دیدم اون لحظه از درد شکمم فشار دادن خیلی درد داشت بردنم تو بخش هنوز درد داشتم وناله میکردم شروع کردن باهام حرف زدن دردام بهتر شده بود بعد نیم ساعت دخترم اوردن با کمک ماما شیرش دادن ومن همچنان نمیتونم بلند بشم تا ۶ ساعت وحتی نمیتونستم چیزی بخورم بخاطر بی حسی بچمو شیر دادن وشیروع کردن برام امپول وسرم های انتی بیوتیک زدن
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت ۱۰
بهم گفت سرفه کن تا جفت بیاد چند تا سرفه کردم تا جفت هم اومد بیرون گفتم بخیه هم میخورم گفت آره ۴ ۵ تا میخوری یه لیدوکایین ترزیق کرد که اونم یه کوچولو درد داشت بعدم ۵ تا بخیه زد که بخیه ی آخرو با تمام وجود حس کردم گفتم خیلی درد داشت حس کردم گفت ببخشید اگه میخواستم دوباره بی حسی بزنم درد آمپول رو حس میکردی همین یه دونه بود تموم شد دیگه وسایل ها و پارچه های کثیف رو بردن تخت و تمیز کردن از خرما ها و آبمیوه ها یه ذره خوردم دخملی رو آوردن گذاشتن کنارم وروجک داشت انگشتشو میخورد ولی اینقدر بیحال بودم نمیتونستم شیر بدم فقط نگاش میکردم ساعت ۷ و نیم تازه تونستم شیر بدم بهش هر یه ربع ماما میومد فشارمو میگرفت و شکممو فشار میداد که اونم واقعا درد داشت میگفتم بسه دیگه دارم میمیرم میگفت شکمتو سفت نکن تا دردت نیاد ولی نمیتونستم دست خودم نبود یه بار دیگه هم با سوند مثانمو خالی کردن گفتن مثانه ی پر باعث خونریزی میشه که اونم سوزش داشت دبگه دوساعت بعد زایمان یعنی ساعت ۹ شب هم بردنم تو بخش
دخملی ما در هفته ی ۳۸ و ۵ روز
در بیمارستان هفده شهریور مشهد
در تاریخ ۱۵ تیر ۴۰۵ روز دوشنبه ۲۱ محرم
ساعت ۱۸ و ۴۵ دقیقه
با وزن ۳ کیلو قد ۵۱ دور سر ۳۵
به دنیا اومد
الانم قنداق پیچ کنارم خوابیده 🥰🥰
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۸
زایمان طبیعی(بچه دوم)
خلاصه منو گذاشتن روی ویلچر دوباره بردن روی همون تخت اولم که پر خون بود ک کیسه آبم زده بودن می گفتم کثیفه نواربهداشتی های بزرگ که برای بعد زایمانم گرفته بودم میزاشتن روش می گفتن حالا برو رو تخت چندبار اومدن معاینه شکمی که برای من خیلی دردناک بود چون همچنان سرم همراه با آمپول فشار به دستم بود می گفتم قطعش کنین من زایمان کردم میگفتن بزار بره هنوز خیلی سرم داره منم انقباض رحمی خیلی زیادی داشتم روی تخت سرمو گذاشتم دوباره شروع کردم به گریه از شدت درد گفتن برو ادرار کن تا بری بخش وگرنه باید بمونی رفتم سرویس ادراری نمیومد آب گرم گرفتم احساس سوزش و گرما کردم گفتم این حتما ادرار بوده پرسیدن ادرار کردی گفتم احساسمو گفتن همون ادرار بوده اومد معاینه شکمی برای چندمین بار خون فوار میزد داد زد گفت چرا دروغ میگی مثانت پره خون توی رحمت جمع شده سوند بیارین و لگن گفتم من حسمو گفتم ولی به چشم ندیدم داد میزد که چرا الکی گفتی اینجوری نمی‌بریمت بخش سوند گذاشتن که سوزش کمی داشت یک قطره هم ادرار نیومد بعد آروم شد گفت راست گفتی ولی چرا این همه خونریزی داری (بنظرم بخاطر انقباضات رحمی و امپول فشاری که بعداز زایمان همچنان داشت وارد بدنم میشد و قطعش نکردن بود)
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )