زایمان طبیعی پارت ۱۰
بهم گفت سرفه کن تا جفت بیاد چند تا سرفه کردم تا جفت هم اومد بیرون گفتم بخیه هم میخورم گفت آره ۴ ۵ تا میخوری یه لیدوکایین ترزیق کرد که اونم یه کوچولو درد داشت بعدم ۵ تا بخیه زد که بخیه ی آخرو با تمام وجود حس کردم گفتم خیلی درد داشت حس کردم گفت ببخشید اگه میخواستم دوباره بی حسی بزنم درد آمپول رو حس میکردی همین یه دونه بود تموم شد دیگه وسایل ها و پارچه های کثیف رو بردن تخت و تمیز کردن از خرما ها و آبمیوه ها یه ذره خوردم دخملی رو آوردن گذاشتن کنارم وروجک داشت انگشتشو میخورد ولی اینقدر بیحال بودم نمیتونستم شیر بدم فقط نگاش میکردم ساعت ۷ و نیم تازه تونستم شیر بدم بهش هر یه ربع ماما میومد فشارمو میگرفت و شکممو فشار میداد که اونم واقعا درد داشت میگفتم بسه دیگه دارم میمیرم میگفت شکمتو سفت نکن تا دردت نیاد ولی نمیتونستم دست خودم نبود یه بار دیگه هم با سوند مثانمو خالی کردن گفتن مثانه ی پر باعث خونریزی میشه که اونم سوزش داشت دبگه دوساعت بعد زایمان یعنی ساعت ۹ شب هم بردنم تو بخش
دخملی ما در هفته ی ۳۸ و ۵ روز
در بیمارستان هفده شهریور مشهد
در تاریخ ۱۵ تیر ۴۰۵ روز دوشنبه ۲۱ محرم
ساعت ۱۸ و ۴۵ دقیقه
با وزن ۳ کیلو قد ۵۱ دور سر ۳۵
به دنیا اومد
الانم قنداق پیچ کنارم خوابیده 🥰🥰

۱۰ پاسخ

ممنونم از شما که وقت گذاشتی و تجربه ات رو برای ما گفتی عزیزم انشالله خدا بهت سلامتی بده و نی‌نی قشنگت رو حفظ کنه
😍😍🌹🌹
آفرین به این حجم از صبوری و تحمل که شما داشتین
انشالله همه مامانای باردار بسلامتی زایمان کنن🙏🌹

عزیزم مبارکت باشه
بواسیر نگرفتی؟
من بواسیر گرفتم خیلی اذیتم

عزیزم الهی عاقبت بخیر باشه😍🫶🏻

مبارک باشه بسلامتی

خداحفظش کنه برات عزیزم

چقدر عالی
بسلامتی

از بیمارستان راضی بودی خوب بود رفتارشون چقدر هزینت شد؟

قدمش مبارک باشه 😍

بسلامتی عزیزم

بسلامتی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۹😍❤️
بعد دیگه جفت در نمیومد‌اینا هم بهش زور نیوردن قه نیم ساعتی طول کشید تا جفت‌خودش بیاد بیرون بعد ک جفت رو درآوردن شروع کردن به بخیه زدن منم دخترم داخل بغلم بود باهاش حرف میزدم اینجا خیلی هم میلرزیدم
دکتر دوتا بخیه خودش میزد دوتا میداد دست دانشجو ها خیلی دردم می‌گرفت همش میگفتم تموم شد میگفت یکی دیگه یکی دیگه خلاصه تموم شد زیرمو‌تمیز کردم بعد یه ساعت دیگه بچه رو هم بردن لباس پوشیدن ک بیارن شیر بدم بهش اینجا دیگه عمم اومد پیشم و یه چیزی داد بخورم ک حال بیام بعد گفتن ک باید یه دوساعت بگذره که ببریم بخش من ساعت ۴ عصر زایمان کردم ساعتای ۶ بود دیگه لباسامو عوض کردن رفتم بخش اول خودمو بردن چون دیگه از ساعت ۶ ونیم به بعد بخش پس از زایمان مریض تحویل نمی‌گرفت عمم نشسست‌با دخترم اومد منو بردن بعد رو تخت درازم کشیدم اومد معاینه و دکتر شیفت خودشو‌معرفی کرد و رفت اینجا دیگه مامانمم‌رسیده بود خدارشکر میکنم‌که نبود ببینه چقد درد کشیدم دیگه یه نیم ساعتی گذشت بچه رو آوردن من بهش شیر دادم
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۷
گفتم دارم میمیرم😩 گفت نترس هیچیت نمیشه🙁دیگه رفتم رو تخت اومد معاینه کرد گفت دختر تو فولی با دستش واژنم رو باز کرده بود و میگفت زور بده ببینم گفتم نمیتونم اینجوری
دیگه بلند شدم رفتم رو صندلی زایمان گفتن زور بده ول نکن من تا جایی که میتونستم زور میزدم باز یه نفس میگرفتم دوباره زور میدادم هی گفتن بده بده بده ول نکن ماما گفت دارم موهاش رو میبینم منم میگفتم نمیاد نمییاد براچی نمییااد🥺😭😩گفتن میاد دیگه آخرشه که یه ماما دیگه از بالا فشار داد و پایین هم برش زدن و پسر دومم هم یهو لیز خورد اومد بیرون و صدا گریه اش کل اتاق رو پر کرد وقتی گذاشتنش رو سینم گفتم باوررم نمییشه🥺😮‍💨واقعا هم باورم نمیشد که دیگه پسرم دنیا اومده و دردا تموم شده فکر میکردم اصن قرار نیست دردام تموم بشه و این بچه به دنیا بیاد ولی بالاخره تموم شده بود ماما گفت چدتا سرفه کن جفت هم بیرون بیاد که سرفه کردم بیرون اومد اما بدبختانه یه سری پرده مونده بود که ماما گفت باید بیرون بیارم وگرنه خونریزی میکنی اونم خیلی درد داشت تا بیرون آورد بعدشم بخیه زد
مامان کمیل مامان کمیل ۱ ماهگی
تجربه زایمان (طبیعی)
🖇پارت 11:
بخیه های داخلی رو احساس میکردم ولی اصلا دردی نداشت ولی امان از بخیه های خارجی که با فرو کردن هربار سوزن و هربار کشیدن نخ بخیه تمام بدنم درد میگرفت هرچی بهشون میگفتم درد داره فایده ای نداشت با اینکه امپول بی حسی زده بودن ولی دوباره زدن چون زیاد درد داشتم دکتر گفت بخاطر اینه که پوست روی بدن زیاد بی حسی به خودش نمیگیره (نمیدونم بزا من اینطور بود یا برا همه) ، هر یه بخیه ای که دکتر میزد باز با پارچه پانسمان خون اون محل رو تمیز میکرد و اون هم درد شدیدی داشت انگار پارچه و دستشو فکر میکردی تا مچ میبره داخل میاره بیرون و با هر بخیه تکرارش میکرد
بعد از بخیه زدن حدود دو ساعت توی اتاق ریکاوری بودم و هر یک ربع میومدن ماساژ شکمی میدادن و اونم درد داشت چون رحمو فشار میدادن ولی خب این دردا در برابر درد زایمان کمتره دیگه اصلیه درد زایمانه
البته اینم اضافه کنم که ماما همراه تا دوساعت بعد زایمان موند در حین بخیه زدن کنارم بود ولی بخیه رو دکتر بخش زد بعد از زایمان ماما درباره شیردهی تغذیه شیر مادر شیر خشک وزن گرفتن نوزاد و... باهام حرف زد و ازم سوال کرد چون قبلا توی کلاساش گفته بود این مطالب رو مطالعه کنید بعد از زایمان چای نبات و خرما اورد برام و خیلی خوب بود
مامان محمد کیان مامان محمد کیان ۲ ماهگی
تا ساعت ۲ونیم دوباره معاینه کرد گفت ۵سانت شدی بهم یه آمپول زد گفت با این گیج میشی و بین دردات اگه تونستی بخواب منم یهویی خوابم میگرفت بادرد بیدار میشدم ساعت ۴ معاینه کرد گفت ۷سانتی بچه خیلی داره فشار میاره دیگه برام یه گاز بی دردی آورد ولی خیلی درد داشتم یه بار دیگه معاینه کرد گفت فول شدی تختو آماده کردن و گفتن درد که داشتم زور بزنم منم دم میگرفتم با بازدم زور میزدم با تموم وجود شاید ۵یا ۶بار زور زدم تا اینکه بچه رو گزاشتن رو شکمم خیلی حس خوبی داشت با اینکه خیلی درد داشت اما با اومدن بچه بهترین روز عمرم بود ماماهای شیفت بیمارستان هم خیلی خوش اخلاق بودن و همش تشویق میکردن چون سنم کم بود همه تعجب کردن میگفتن مثل یه زن کامل بودی و ماما خصوصیم که با هرناله من جان از دهنش نمیفتاد خلاصه نینی ما ساعت ۴:۴۵ بدنیا اومد و جفت هم خیلی زود بلافاصله بعد نینی اومد و بخیه هم داخلی زیاد خوردم ولی بیرونی کم اونموقع بخیه زدن هم یکم میسوزه ولی نینی که هست تموم دردا برات تموم میشه راضیم از زایمان طبیعی
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان آرن مامان آرن ۱۰ ماهگی
سلام دوستان من زایمان کردم سزارین میخوام بهتون تجربم و بگم چون خودم خیلی دوست داشتم تجربه دیگران بخونم
من ساعت ۶ونیم صبح اومدم بیمارستان پاستور نو دیگه یه سری فرم و....پر کردم ان اس تی و فشارمو گرفت آنژوکت زد به دستم ازمایش خون ازم کرفتن بعد تو همون بخش سوند برام زدن هنوز بی حس نشده بودم ولی واقعا واقعا اصلا حتی یه کوچولو هم درد نداشت اول بتادین ریخت بعد سوند گذاشتن بعد من و کم کم بردن اتاق عمل بهم سرم و دستگاه فشار و ....زدن کلی باهام حرف زدن شوخی کردن تا دکتر اومد امپول بی حسی و زدن واقعا اونم اصلا اصلا درد نداشت تا اینجا انژوکت که بهم زدن دردش از بقیه چیزا بیشتر بود یعنی اونا هیچ دردی نداشتن بعد هم دراز کشیدم پاهام مثل سنگ شده بود کاملا بی حس بودم ولی قشنگ کشش هایی که رو بدنم انجام میشد و خالی شدن شکمم و حس میکردم یذره درد حس میکردم ولی نمیفهمیدم که کجام فقط میگفتم درد دارم😂😊 بعدش دیگه بهم دارو زدن خوابیدم تا تقریبا ساعت ۱۱ و نیم به هوش اومدم تخت اتاق ریکاوری خیلی سنگ بود کمرم درد میگرفت گفتم یه چیز بزارین وسط گودی کمرم که پارچه اوردن تا الان سخت ترین قسمتش این بود من و از تخت ها جابه جا کردن اوردن تا بخش و تینکه شکمم و سه بار فشار دادن اونم درد داشت
مامان رُز مامان رُز ۵ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی
مامان سویل🫀👼 مامان سویل🫀👼 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
رفتم اتاق زایمان ساعت ۹ و ۵۵ دقیقه بود دراز کشیدم رو تخت روی پاهام و شکمم پارچه انداختن روی واژن کلی بتادین ریختن بهم گفت عزیزم اماده ای بی حسی بزنم گفتم اره با امپول بی حسم کردن و برش زدن در حد ۷ ۸ تا زور سر دخترم اومد بیرون و دراوردنش 🥺
اون لحظه که میکشنش بیرون خیلی خس خوبیه ادم سبک میشه و واقعا درداش کم میشه بعدم دو سه تا زور و دو سه تا سرفه محکم کردم جفت اومد بیرون
دخترم گذاشتن رو سینم کلی قربون صدقش رفتم با صدای من اروم میشد.
۱ ساعت و ۴۰ دیقه بخیه ام طول کشید به گفته ماما که ۵ لایه بخیه خوردم
تو طول بخیه زدن دخترم رو سینم بود. بعد بخیه اوردنم اتاق وسایلامو جمع کردم لباسای دخترمو پوشوندیم شکممو فشار دادن هرچی خون و لخته بود ریخت بیرون ، لباسای بخش رو اوردن پوشیدم اوردنم بخش ساعت ۱۲ شب بود. الانم دارم مرخص میشم
از زایمان بخوام بگم درد نداره دروغ گفتم درد داره ولی مونده به تحمل هرکسی الانم بخاطر بخیه هام نشستن سخته برام 🫠
انشالله قسمت همه چشم انتظارا
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۱ ماهگی
پارت سوم :زایمان طبیعی ۴۰ هفته و ۶ روز :
هرچقدر زور میزدم بدتر و سخت تر میشد مخصوصا لحظه زور زدن که وقتی درد شدید میشد باید زور میزدی تا بچه بیاد تا بچه به دنیا اومد حس راحتی پیدا کردم و همه اش از پرستاری که کمکم میکرد تشکر کردم خیلی خوشحال شد فقط موقع بیرون اومدن جفت دکتر داشت بند جفت رو میکشید درد کرد که پرستاره اشاره کرد که سرفه کن تا زود بیاد بیرون دوتا سرفه کردم کلا بیرون اومد موقع بخیه زدن گفت یکی بسه خودم گفتم میشه یکی دیگه هم بزنید😅گفت برا چی گفتم چند جا دکتر رفته بودم گفتن بخیه های زایمان قبلیت باز شده بود الان برام یکی بزن گفت باشه دوتا زد دیگه دوتا بخیه خوردم و اینکه دوتا بچه قبلیم رو روی شکمم نمیزاشتن ولی این تا به دنیا اومد گذاشتن رو شکمم خیلی گرم بود و حس خیلی قشنگی بود گریه میکرد و دیگه بخیه رو زدن و رفتن خانم خدمه اومد کمکم کرد اومدم پایین لباس و نوار گذاشتیم رفتیم یه اتاق تمیز اونجا یکم استراحت کردم که بچه رو اوردن اولش شیر نمیخورد کم کم بهتر شد و پرستار اومد و شکمم رو فشار داد دوبار کلی شکمم خالی شد همسرم کلی کیک و آبمیوه اورد یکم که خوردم دیگه حالم بهم خورد نتونستم غذاهای بیمارستان هم نمیشد خورد خلاصه شب شیر نداشتم و تا صبح بیدار بودم که خیلی سختم بود چون بغییر بیداری دلم و کمرمم درد میکرد تا ظهر مرخص شدم تنها توصیه به عزیزان که دارم اول اینکه سعی کنید در ماه اخر حالتی که توی دسشویی ایرانی میشینید خیلی بشینید چون من لحظه درد شدیدم هی راه میرفتم پرستاره گفت حالت دستشویی بشین تا زودتر زایمان کنی و سرش بیاد توی لگنت و واقعا توی درد شدیدم که همونطور نشستم هم دردم کمتر شد و هم حس مدفوع داشتم که همون بچه بود .
مامان آیلین کوچولو🎀 مامان آیلین کوچولو🎀 ۱۱ ماهگی
همون موقع ماما همراهمم اومد انگار به جون به جونام اضافه شد خانم حاجی زاده از مرکز مادرانه دیگه اومد کمکم گفت بیا ورزش گفتم اصلا نمیتونم گاز و دادن دستم که نفس بکشم ولی انگار هیچ تاثیری نداشت فقط یه ذره بعد به ربع بیست دقیقه خیلی کم درد و کم کرد ولی بلافاصله برمیگشت فقط حالت گیجی و بی حالی میداد تو حال خودم نبودم انقد درد داشتم زمین و زمان و چنگ میزدم دیگه گفتن وقتشه هرموقع درد داشتی زور بزن من با هر درد تا جایی که میشد زور میزدم ولی انقد فشار رو پایین تنم بود حس میکردم الان میخواد پاره بشه زور زدنا همینجور ادامه داشت تا دیدم اومد بی حس کنه برش بزنه آمپول زدن موقع برش قشنگ فهمیدن با قیچی برید ولی درد نداشت و بازم زور میزدم تا اینکه دیدم خیلی فشار میاد یه دفعه دیدم کله بچه تو دست ماماعه یه زور دیگه زدم و بدنش اومد، گذاشتن رو سینم اصلا تو حال خودم نبودم نمی‌دونستم چیکار کنم باورم نمیشد من یه بچه به دنیا آوردم😭بعد بچه رو بردن اونور و گفت یکم دیگه زور بزن جفتت بیاد اونم اومد و تموم شد و نوبت رسید به فشار شکم خیلی درد داشت مردم و زنده شدم🥲بعد بخیه زد که اونم خیلی درد داشت بعضی جاها که بی حس نمیشد قشنگ جیغ میزدم و خوب همش تموم شد و از دردا خلاص شدم یک دفعه و حس کردم بدنم یکم جون گرفته بعد دیگه کارا تموم شد وبچه رو شیر دادم و پاشدم خودمو شستم و لباسارو عوض کردم که بریم بخش...