پارت چهارم

وقتی بیدار شدم، هنوز حالت خواب‌آلود داشتم و از اطرافم تقریباً هیچ چیزی متوجه نمی‌شدم. فقط ناخودآگاه داشتم ناله می‌کردم. هرچقدر هم سعی می‌کردم چیزی نگم، نمی‌شد.

پرستار گفت: «چی شده؟»

گفتم: «خیلی درد دارم.»

گفت: «پمپ درد زدم، دیگه نمی‌تونم کاری کنم.»

یه نگاهی به اطرافم کردم و دیدم بیماری که نوبتش زودتر از من بود کنارمه. دوباره خوابم برد.

چند دقیقه بعد، یه آقا اومد و من رو برد کنار یه تخت دیگه. بعد ازم خواست کف پاهام رو محکم به تخت فشار بدم و خودم برم روی تخت بغلی.

از شدت درد فقط داد می‌زدم و می‌گفتم: «نمی‌تونم... نمی‌تونم.»

هیچ‌وقت اون صحنه یادم نمی‌ره؛ واقعاً برام زجرآور بود. با هر توانی که داشتم، خودم رو روی تخت بغلی کشیدم.

بعد همراهم رو پیج کردن و من رو بردن داخل اتاق.

اونجا هم دو تا پرستار خانم گفتن: «بیا، برو روی تخت اتاقت.»

بعد از حدود یک ساعت، دردها کم‌کم کمتر شد و قابل تحمل‌تر شد.

۲ پاسخ

چرا کمکت نکردن عجیبه برام

چرا خودشون نمیزاشتنت رو تخت دیگه؟؟

سوال های مرتبط

مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
اومدن رگم رو بگیرن متاسفانه من کلا آدم بد رگی ام استرس ام که داشته باشم کلا رگم پیدا نمیشه خلاصه که بعد هفت بار رگ گرفتن یه رگ پیدا کرد نوار رو هم به شکمم وصل کردن و یه سرم به زدن بهم امپول فشار رو هم زدن داخلش من دردام یواش یواش شروع شد وقتی تخت میخوابیدم دردام خیلی شدید می شد نمیتونستم تحمل کنم وقتی ام که نوار وصله بهت باید تخت بخوابی اینجوری بود که من التماس میکردم بزارن به پهلو بخوابم😭😂 تو همین وضعیت بودم که یه پرستار اومد گفت از تخت بیا پاین برو رو اون یکی تخت یه چیزی مثل سون دستش بود من پرسیدم گفتم این چیه اسمشو گفت ولی یادم نیست گفت میخوام بزارم تو رحمت تا زودتر باز بشه دقیقه همون سون بود ولی بزرگش🤣و من بیش از اندازه از سون میترسیدم خلاصه من اومدم پایین رفتم رو اون یکی تخت اون پرستار هرکاری کرد نتونست فیکسش کنه یکی دیگه رو صدا کرد خدا شاهد آنقدر اذیتم کردن که نگو زیرم کلا شد خون😭و من حتی صدام در نیومد به بدبختی وصلش کردن گفتن برو روی اون یکی تخت و اونا رفتن من. رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد دو دقیقه اون سون لعنتی ترکید😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 ۲ ماهگی
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۵ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 5️⃣
وسط جیغ و دادها بود که چندتا تکون شدید بدنم رو دادن حس کردم که بالای شکمم رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون و شنیدم دکترم گفت واییی چقدر سفیده 😭😍
گفتم تموم شد 😦 چه زود
ولی هرچی منتظر شدم صدای گریه نیومد
گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن دلش نمیخواد فقط یه کوچولو نق نق کرد دیدم گذاشتنش توی تخت مخصوص و یک پرستار جلوش بود بچه‌رو نمیدیدم فقط یک‌لنگه پاش رو دیدم که از تخت رده بود بیرون
اون حس مورمور شکم و تکونای بدنم هنوز همراهم بود دکتر درحال بخیه زدن بود و من چشمم دنبال پسرم
حال تنفسیم خوب شده بود حمله پنیک رفته بود
پسرم رو گذاشتن کنار صورتم و تا تونستم بوسیدمش پوست صورتش از مایع تمونیتیک سفیییید شده بود بوسیدمش و بوییدمش گفتم بهش که چطور دوسال منتظرش بودم گفتم بهش که داداشی خیلی منتظر دیدنشه گفتم بهش که چقدر دوستش دارم وتمام زندگی منه
ماما پسرم رو برد برای قد و وزن
من موندم و اتاق عمل و دکتر درحال بخیه ازش تشکر کردم و ناگهان حمله دوم پنیک اومد سراغم این بار سینه وشونه و سرم با هر شوک از تخت جدا میشد و دوباره کوبیده میشدم به تخت
دکتر بیهوشی رو پیج کردن و نمیدونم دیگه‌ چی شد
کمی بعد با درد شدید پرت شدن روی تخت دیگه به هوش اومدم اولین فشار شکمی رو حس کردم بدون درد با تکون شدید بدنم
به جای بلند کردن و گذاشتنم روی تخت بعدی از یک طرف منو کشیدن اختلاف ارتفاع تخت باعث شد قشنگ حس پرت شدن بگیرم
درد شدید باوجود بی حسی کامل
رفتیم ریکاوری کنار پسرم
مامان بچه مامان بچه ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت 3

خیلی خوشحال شدم وقتی گفتن سزارین
دردام خیلی شدید شده بود با اینکه 4 سانت فقط باز شده بود
اومدن سوند وصل کنن اینجا خیلیشنبده بودم که از سوند وصل کردن میترسن و گفتن درد داره
به پرستاره گفتم تروخدا یواش وصل کن دردم نیاد
و من چون درد طبیعی داشتم میکشیدم فکر میکنم بخاطر اون بود چون اصلا درد سوند وصل کردن یا حتی سوزشش رو حس نکردم
فقط التماس میکردم و میگفتم تروخدا هنوز دوباره درد نیومده سراغم من و ببرین اتاق عمل هر 2 دقیقه یکبار درد میومد سراغم
اینا هم نمیدونم چیکار میکردن خیلی لفتش دادن تا بردن اتاق عمل
چند بار درد کشیدم دوباره
گذاشتن من و رو ویلچر و بردن اتاق عمل اونی که من و می‌برد اتاق عمل آقا بود
همونجا هم دقیقا درد اومده بود سراغم
دوست نداشتم ناله کنم جلوی اون آقا اما آنقدر درد داشتم نمیتونستم جلوی خودمو نگه دارم هموجوری جلوی دهنم و گرفتم و ناله کردم
رسیدم اتاق عمل لباسامو عوض کردم
بهم گفتن سریع برو رو تخت بشین
تخت هم خیلی بالا بود
همون موقع هم دوباره درد اومد سراغم
اونا هم عجله داشتن نمیدونم چرا
هی میگفت سری برو رو تخت
یکم صدامو بردم بالا گفتم درد دارم بزار دردمو بکشم دردم تموم شد میرم رو تخت اینجوری نمیتونم
گفت خب بکش دردتو
دستمو زدم به تخت و درد کشیدم ناله میکردم اونا هم دورم وایستاده بودن نگاه میکردن 4 نفر بودن فک کنم
مامان شاهان جان مامان شاهان جان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
#پارت۳
اونجا ی آمپول توی سرمم خالی کرد ک پرسیدم چیه گفت آمپول فشار، بعدش چندتا ورزش بهم داد ولی دیگه سخت شده بود، بعد منو برد روی تخت معاینه کیسه آبو پاره کرد و وقتی دردم شروع شد معاینه کرد و گفت پاشو بدو روو تخت زایمان، توان بلند شدن نداشتم هم درد داشتم هم توانم تموم شده بود و دیگه جونی نداشتم، ب هر زحمتی بود پاشدم و رفتم دکتر اومد بالای سرم و مدام داد میزدن ک زور بزن، داشتم سعی میکردم ولی نمیتونستم، اون توپ بزرگ توی کانال زایمان گیر کرده بود و من با ته جونی ک برام مونده بود داشتم سعی میکردم دفعش کنم ولی بی فایده بود، داد میزدم ک نمیتونم دیگه توان ندارم، ساعت۹:۵دقیقه بود ک دیگه دکتر برش زد و بعد ماما مداخله کرد و با آرنجاش افتاد روی شکمم و شروع کرد ب فشار دادن توی چند ثانیه حس سبکی زیادی رو احساس کردم، دیدم ک بچم ب عرض از واژن خارج شد و افتاد کف دوتا دستای دکتر بند ناف دور گردنش بود و نفس نمیکشید، دکتر مامارو صدا زد و کمک خواست، بند نافو باز کردن و بریدن و بچه رو بردن روی ی تخت دیگه، ی دکتر دیگه رو خبر کردن و اومد برای احیای بچه
من حال بچمو میپرسیدم و کسی جوابمو نمیداد
مامان نفس وجانان مامان نفس وجانان ۵ ماهگی
پارت۲
پاهام داغ داغ شد یه پرده کشیدن وسطر که چیزی نبینم ولی بدنم فقط میلرزید جوری که انگار تب لرز داشتی بخاطر بی حسی بود ونگران کننده نبود به دکترم گفتم الان شکمم پاره کنن من حس نمیکنم گفت شکمت باز عزیزم نترس دختر گلم جانان ساعت ۵ده دقیقه دنیا اومد گفتن خدارشکر خوب لازم نیس بره دستگاه وجفت در اوردن شروع کردن بخیه زدم جانان اوردن چسبوندن به صورتم بوسش کردم وبردنش که لباس تنش کنن بخیه زدنم تمام شد بیحسیم داشت میرفت ودردام شروع شد فقط زجه میزدم از درد از تخت عمل بلندم کردن گذاشتنم رو یه تخت دیگه بردنم اتاق ریکاوری بی پرستاره گفتم دارم درد میمیرم وگریه میکردم بدنم میلرزید گفتم پمپ درد میخوام گفت اونجوری که باید دردت بندازه نمیندازه وباعث خشک شدن شیرت میشه برام دوتا شیافت گذاشت وتوی دستم مخدر تزریق کرد برام یه لوله خرطومی زیر پتوم گذاشت بخاری حرارت بود دردام داشت میفتاد از اتاق ریکاوری در اومدم همسرم ویه مسعول اونجا اقا بود از تخت ریکاوری جا به جام کردن رو یه تخت دیگه ازرائیل جلو چشام دیدم اون لحظه از درد شکمم فشار دادن خیلی درد داشت بردنم تو بخش هنوز درد داشتم وناله میکردم شروع کردن باهام حرف زدن دردام بهتر شده بود بعد نیم ساعت دخترم اوردن با کمک ماما شیرش دادن ومن همچنان نمیتونم بلند بشم تا ۶ ساعت وحتی نمیتونستم چیزی بخورم بخاطر بی حسی بچمو شیر دادن وشیروع کردن برام امپول وسرم های انتی بیوتیک زدن
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان 💙مهراد💙 مامان 💙مهراد💙 ۲ ماهگی
#پارت۱۱زایمان_طبیعی

حال بچه رو پرسیدم گفتن خوبه،بعد دوتا پرستار اومدن وبا دست مشت شده شکمم رو فشار دادن

یه تخت هم اوردن گفتن خودت و با هدایت باسن و شونه هات بکشون ببر رو تخت و بخواب

میگفتم بابا الان کلی بخیه خوردم نمیتونم گفت وااا خودتو بنداز رو باسن و شونه برو تا برسی به تخت

اون لحظه مغزم با اون همه دردی که کشیده بودم و داشتم اروم شده بود...یه اخیش از ته دلم گفتم...

بعد بردنم ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم،دیدم بچه رو هم اوردن پیشم تو تخت خودش

انقد خون ازم رفته بود که نگو بی انصافا یه پوشک هم ندادن بزارم لای پاهام

یه دل درد عجیبی داشتم...زایمان های قبلی هم که داشتم یادمه سریع یه مسکن میدادن بهمون ولی اینجا خبری نبود.

گفتم بچه رو بهم بدید میخوام ببینمش،گفت نه تا وقتی خرما نخوردی،اوردی خرمایی که همسرم خریده بود و پرت کرد روی تخت لای دوتا پاهام بسختی از جام بلند شدم

و به پرستار گفتم تختمو بیار بالا دو تا خرما بزور خوردم که توان صحبت داشته باشم صدام بشدت گرفته بود از بس جیغ زده بودم گلوم زخم بود

گفتم بچه رو بیارید اوردن و بسختی سینمو گرفت،الهی قسمت همتون بشه اون لحظه شیرین وصال...