پارت 6
خلاصه من انقدر حالم بد بود که از یه طرف باید سروم رو میگرفتم تو دستام، از یه طرف هم باید راه میرفتم، از یه طرف هم باید اون ملافه های گنده رو میگرفتم لای پام که کف زایشگاه کثیف نشه😏. اینا، همش وادارم میکردن که راه برم، اصلاً نمیزاشتن من بشینم. خلاصه ساعت چهار، چهار و خورده‌ای اینا بود که دکترم گفت برو روی تخت و حالت سجده برو. رفتم روی تخت، حالت سجده بودم که تو همین حالت بودم، بهم گفتن فشارت کم و زیاد شده، افت فشار و اینا داری، چیزی همراهت داری بخوری؟ گفتم آره که کمپوت آناناس باز کردن برام خوردم، همون لحظه که خوردم، همه‌اش رو بالا بردم، فک کن موقعه زایمان هم ویار داشتم 😑🤣بعد دوباره حالت سجده شدم. تو حالت سجده طوری بود که دو دقیقه درد داشتم، یک دقیقه دردام ساکت میشد، تو اون یه دقیقه هم که دردام ساکت میشد به طور عجیبی یه خواب شیرین راحتی داشتم که، یعنی خواب میرفتم سریع. بعد خلاصه انقدر حالم بد بود که...

۳ پاسخ

چقدر سختی کشیدی
واقعا چه اصراری دارن بیمارستان که باید طبیعی زایمان کنی

وای اره منم اخرای زایمانم همینطوری بودم خوابم می‌گرفت قشنگ

حالت سجده رو برای چی میگفتن بری؟
من سرویکسم چون خیلی پایینه اتفاقا تو ذهنم بود حالت سجده خم بشم که شاید بیاد بالا یکم نینی😅😅

سوال های مرتبط

مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 13
خلاصه بعد از نیم ساعت گفتن که من رو ببرن تو ریکاوری. انقدر حالم بد بود که نمیتونستم درست بچه‌ام رو نگاه کنم. دقیقا بچه‌ام روبه‌رو بود، رو تختم خوابونده بودنش، ولی من انقدر حالم بد بود و اصلا نمیتونستم نگاش کنم. فقط بهشون میگفتم چرا دردام ساکت نمیشه، چرا دردام تموم نمیشه. دکتره ا گفت آمپول فشار زدیم. برای که خونریزی ت بند بیاد خلاصه بعد از نیم ساعت که من رو بردن تو بخش ریکاوری، همراه هم اومد. خیلی خونریزی داشتم، گفتن باید ببری خونریزی‌هات رو بشوری. دیگه همراه من برد، من رو تمیز کرد، پوشکم رو گذاشت. بعد دیگه بچه رو اوردن من از ساعت پنج و نیمی که دیگه زایمان کردم، به من آمپول فشار دوبار زدن، درد داشتم تا ساعت یک و نیم دو شب. یعنی دردام یکسره بود، انقباضاتم یکسره بود. طوری بود که زمین رو چنگ میزدم. یعنی من انگاری دو بار درد زایمان کشیدم، یه بار قبل از اینکه بچه دنیا بیاد، یه بار بعد از اینکه بچه دنیا بیاد، برای اینکه خونریزی‌ام بند بیاد، دوباره به من آمپول فشار زدن. بعد دیگه خلاصه که اینجوری بود، ساعت یک و نیم دو بود که دیگه دردام یواش‌یواش آروم شد
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پازت 5
بعد تغییرش کرد به آبشاری گفتم آخه شیفت صبح گفته دست نزنیم، دستم نخوره، بهش کم و زیاد نشه. گفت شیفت صبح برای خودشون گفته. من می‌خوام یه کاری کنم که تا قبل از ساعت چهار و پنج زایمان کنی. خلاصه من دردام خیلی بیشتر شد. همون لحظه هم که آمپول فشار رو به آبشاری وصل کرد، اومد معاینه هم کرد و کیسه آبم رو پاره کرد. وقتی کیسه آبم رو پاره کرد، آب گرم و داغ همراه خونریزی. دردام شروع شد. دردام شروع شد و منظم شد. طوری بود که واقعاً واقعاً دیگه ناهه جیغ زدن هم دیگه نداشتم. انقدر حالم بد بود، انقدر حالم بد بود که می‌گفتم من دیگه زنده نمی‌مونم. تو این فاصله هم دکتره ا همش می‌گفت بلند شو راه برو، یه جا دراز نکش، همش داد می‌زدم، می‌گفتم تو رو خدا کمکم کنین، تو رو خدا حالم بده ولی کسی به اهمیت نمی‌داد. به من می‌گفتن باید درد رو تحمل کنی تا بچهات دنیا بیاد. خلاصه تو این فاصله هم دکتره ا وادارم می‌کرد که راه برم و روی توپه بشینم و اینا. تو این هیروویر هم همون خدماتی و نظافتی‌ها اومده بودن یک پارچه خیلی گندهی، ملافه گندهی بهم داده بودن و گفتن بذار لای پات تا خونریزی و آبت نریزه کف زایشگاه.
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۸ ماهگی
#پارت(۱)زایمان طبیعی
چهل هفته و دوروز بودم که باید میرفتم برای بستری توی تاریخ ۱۰/۲۱ که همش ماه درد و دردهای نامنظم داشتم و اینکه دهانه رحم خیلی نرمی داشتم و سه سانت باز بودم ولی دردام شروع نشد یه روز قبل بستری ساعت ۵اینا یه فنجون دمنوش تخم شوید خوردم و ساعت هفت رفتم حموم پنج دقیقه زیر دوش حالت سجده موندم کلی اسکات زدم و حالت چمباتمه یکم موندم کلا همین سه پوزیشن دیگه اومدم بیرون کم‌کم دردام انگاری منظم شدن هر یه ساعت یه بار بعد شد نیم ساعت بعد قطع شد که یه شربت زعفرون و خاکشیر و عسل خوردم
که دیگه ساعت دوازده شب ماساژ پرینه دادم رابطه بدون جلوگیری و قرص گل مغربی گزاشتم و یه نیم ساعت بعدش هی درد داشتم نیم ساعت یه بار هر بیست دقیقه که دیگه عصابم نکشید رفتم حمام ساعت یک و نیم دوباره همون ورزشارو داشتم که اومدم بیرون تا وسیله هامو جمع کنم چون باید پنج صبح میرفتم برای بستری دیدم دردام شدت زیاد شده بود قابل تحمل بود واقعا مثل پریودی یا یکم کمتر ولی تایم هاش یه ربع و هر ده دقیقه بود دیگه تا آماده شم‌برم بیمارستان شد پنج من پنج صبح رفتم بیمارستان برای کارهای بستری بقیش پارت بعد
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
اومدن رگم رو بگیرن متاسفانه من کلا آدم بد رگی ام استرس ام که داشته باشم کلا رگم پیدا نمیشه خلاصه که بعد هفت بار رگ گرفتن یه رگ پیدا کرد نوار رو هم به شکمم وصل کردن و یه سرم به زدن بهم امپول فشار رو هم زدن داخلش من دردام یواش یواش شروع شد وقتی تخت میخوابیدم دردام خیلی شدید می شد نمیتونستم تحمل کنم وقتی ام که نوار وصله بهت باید تخت بخوابی اینجوری بود که من التماس میکردم بزارن به پهلو بخوابم😭😂 تو همین وضعیت بودم که یه پرستار اومد گفت از تخت بیا پاین برو رو اون یکی تخت یه چیزی مثل سون دستش بود من پرسیدم گفتم این چیه اسمشو گفت ولی یادم نیست گفت میخوام بزارم تو رحمت تا زودتر باز بشه دقیقه همون سون بود ولی بزرگش🤣و من بیش از اندازه از سون میترسیدم خلاصه من اومدم پایین رفتم رو اون یکی تخت اون پرستار هرکاری کرد نتونست فیکسش کنه یکی دیگه رو صدا کرد خدا شاهد آنقدر اذیتم کردن که نگو زیرم کلا شد خون😭و من حتی صدام در نیومد به بدبختی وصلش کردن گفتن برو روی اون یکی تخت و اونا رفتن من. رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد دو دقیقه اون سون لعنتی ترکید😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان هامین 🧸🩵 مامان هامین 🧸🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 🟡
روز زایمانم بدون درد رفتم بیمارستان و گفتم که تحرکات بچه کم شده و بعداز nst و معاینه که دوسانت بودم ساعت ۸ شب بستری شدم . دکتر شیفت شبم خانم مساعد بود که گفتن برام آمپول فشار بزنن ، بعداز دوساعت دیدم دردی ندارم و به دکتر گفتم و اومدن چک کردن دیدن آمپول فشار رو تو سرمم نزدن 😐وهمین باعث شد شروع دردام با دوساعت تاخیر باشه ، ماماهمراهم اومد بالا سرم و بهم ورزش روی توپ داد و هر چند دقیقه‌ یکبار میومدن معاینم میکردن و شیاف گل مغربی میذاشتن برام.که تو یکی از معاینه ها کیسه آبم پاره شد
ساعت ۱۰ شب کم کم انقباضاتم شروع شد و همزمان ورزش هم میکردم. نزدیک ساعت ۱ شب فشارهام بیشتر و بیشتر شد و بهم گفتن که برم حالت سجده و همون موقع گاز بی حسی هم بهم زدن که حالم واقعا بد میشد و نفس کم میاوردم و هوشیاریم کم میشد ، شربت شیره و خرما میخوردم حالم بهتر میشد و دوباره میرفتم سجده. اومدن معاینه کردن دیدن ۱۰ سانتم و بردن اتاق زایمان و با چندتا فشار بچه به دنیا اومد و گذاشتن رو سینم و بعد بخیه زدن و شکمم رو فشار دادن که زیاد دردش رو متوجه نمیشدم . و حس سبکی بعدش خیلی خوب بود، توصیه ی من
به کسایی که میخوان زایمان طبیعی بکنن ، گرفتن یه ماما همراه خوبه که واقعا تو پروسه ی زایمان کمک می‌کنه 😊
مامان کارن🌱✨ مامان کارن🌱✨ روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم
خلاصه که روز دوم هم با اون درد های تقریبا سخت گذشت و بعد اون استراحت کوتاهی که بهم دادن گفتن که با توپ ورزش کن و حالت سجده برو دردهام زیاد بود انقباض داشتم به سختی روی توپ و حالت سجده میرفتم و واقعا اذیت میشدم تا اینکه بعد چند ساعت اومدن معاینه کردن پرسیدم چند سانت چیزی نگفتن فقط گفتن که دراز بکش روی تختت و شروع کردن یه سرم برام زدن و داخل سرم یه آمپول تزریق کردن پرسیدم ازشون گفتن که آمپول فشار برات شروع کردیم الان دردهات بیشتر میشه و زایمانت زود تر انجام میگیره تقریبا از ساعت شیش غروب روز دوم گذشته بود که آمپول فشار رو جوری تنظیم کرده بودن بهم خیلی آروم تزریق میشد و خودم درد داشتم و اوناهم بهم درد مصنوعی وحشتناک میدادن
اونقدر آروم تزریق میشد که یه نصف سرم رو تقریبا توی نصف روز برام خالی کردن و به شدت درد داشتم جوری که کل بدنم از درد کشیدن و جیغ زدن خسته شده بود
توی این حین به قدری داد زده بودم و التماس میکردم دیگه صدام در نمیومد اومدن معاینه کردن دیدن خیلی پیشرفت ندارم و حتی با آمپول فشار هم نزدیک چهار و نیم سانت بود ایندفعه آمپول رو روی سرعت بیشتر تنظیم کرده بودن و دردها هم زود به زود شروع میشد یعنی من دیگه مثل قبل توی درد کشیدن مکث نداشتم که یکم آروم بشم بعد دوباره درد شروع بشه یکسره از بعد ساعت یک درد شدید داشتم و آنقدر جیغ و داد کشیده بودم صدام در نمیومد و مامانم کل بیمارستان رو بهم ریخت گفت که دارید میبیند درد می‌کشه نمیتونه طبیعی بزور که نمیشه قبول نمیکردن دوتا از ماما ها می‌گفت باید هرجوری شده طبیعی زایمان کنه بیمارستان ما سزارین نداره به هیچ عنوان مگر خیلی اورژانسی باشه
مامان 🧸گوگولی ها🧸 مامان 🧸گوگولی ها🧸 ۱۳ ماهگی
زایمان طبیعی

پارت چهارم

دیگه اومدن معاینه کردن گفتن سه سانت باز شدی اخ که درد داشت بلند شدم یکم ورزش مردم اسکات میزدم دردم میگرفت حالت رقص کمر میرفتم از بس درد داشتم عرق سرد کردم و همینجوری پشت سر هم درد تو پنج دقیقه شده بود دوتا یکم پیادع روی و رفتم دستشویی روی توالت فرنگی ابگرم رو گرفتم روی شکمم تا ۱۰ دقیقه دردم بهتر شد بلند که شدم یهو احساس مدفوع و فشار داشتم به پرستارا گفتم همه دویدن و اومدن و معاینه کردن دیدن ۵ سانت باز شده بعدش بهشون گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم معاینه تحریکی کنین و معاینه تحریکی کرد منم از درد داشتم میمردم هی داد میزدم هی نفس عمیق میکشیدم و بلند شدم روز تخت حالت سجده رفتم لگنم رو تکون میدادم که زود تر زایمان کنم یهو دیگه سرم گیج رفت و چون قند داشتم قندم افتاده بود و احساس سرما تو پاهام و دستام داشتم که دیگه یه چیزی خوردم. و دیگه حالت مدفوع زیاد شد مادر دیگه نمیتونستم تحمل کنم اومدن معاینه کردن گفتن ۸ سانت باز شدی و ویلچر اوردن
مامان داداشِ عباس مامان داداشِ عباس ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

25م ساعت 8 صب با دهانه رحم 2 سانت با آمپول فشار بستری شدم.از ساعت 9 کم کم دردام شروع شد.همون موقع به ماماهمراهم گفتم بیاد.مامای بیمارستان نذاشت داخل بلوک زایمان بیاد.میگفت باید سه سانت بشی بعد ماماهمراهت بیاد.دیگه کلی اصرار کردم.برای ساعت 10 ماماهمراهم اومد.دوس داشتم از اول دردام یکی کنارم باشه.ساعت 11 و نیم دردای وحشتانکم شروع شد.ماما بهم ورزش میداد.تا ساعت 1 که معاینه شدم،4 سانت بودم.درخواست اپیدورال کردم.اپیدورال که زدم،دیگه بیهوش شدم.بعد تقریبا چهل دقیقه دکترم اومد معاینه کرد.گفت برو به حالت سجده.5 دقیقه به حالت سجده بودم.حس مدفوع شدید داشتم.ماما اومد معاینه م کرد بعد دکتر رو صدا کرد.فول شده بودم.دکتر گفت سریع ببریدش روی تخت زایمان.تقریبا نیم ساعتی داشتم زور میدادم.از این طرفم ماما افتاده بود رو شکمم.خیلی درد وحشتناکی بود.3،۴ بار زور زدم.پسرم اومد.همینکه اومد بیرون دیگه راحت شدم.دو ساعتی تو همون حالت بودم.مدام معاینه میکردن.این قسمت هم واقعا سخت بود.کلا 3 تا بخیه خوردم.زایمان دومم بود.این بخیه ها هم بخاطر برش نبود.ماما گفت یه کم حالت ساییدگی پیدا کرده.
در کل از زایمان اولم خیلی خیلی بهتر بود.ان شالله همه عزیزانی که چشم انتظار نی نی هاشون هستن،بسلامتی و صحت زایمان کنن
مامان 🩵 آرشا 🩵 مامان 🩵 آرشا 🩵 ۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
بعد هشت سانت که شدم مداوم معاینه میکردن گفتن سر بچه درست تو لگن نچرخیده روبه بالاس سرش ،
یه ربع یه ربع سجده میرفتم که سرش بیاد رو به پایین ،
دردام اینجوری بود که چون بی دردی و اپیدورال داشتم یهو وقتی دردام شروع میشد زور میزدم بعد دردام که می‌رفت بیهوش میشدم ،یجور انگار تو خواب و بیداری بودم ، بعد من هر چقدر زور میزدم اونا میگفتن تو گلوت میزنی فایده نداره 😑 فکر کن داری مدفوع می‌کنی تو مقعدت فشار بیار نه تو گلو
بعد ۱۰سانت فول که شدم بهم آمپول فشار زدن
همه ماماها بجز یکی دونفرشون حالمو بد کردن هی میگفتن تو چرا بلد نیستی زور بزنی بچت تو شکمت خفه میشه ، گیر می‌کنه سرش تو لگنت زور بزن
دوتا از ماماهای بیمارستان واقعا دستشون درد نکنه بهم روحیه دادن دستمو میگرفتن ، بعد اونجا که منو برش زدن رو احساس کردم داره میسوزه واژنم ولی قابل تحمل بود، یه ماما هم دستشو گذاشته بود رو شکمم فشار میداد حس میکردم قراره بچم چیزیش شه تو شکمم خیلی فشار میداد شکممو، بعد سه تا زور آخریمو که زدم بچمو گذاشتن رو شکمم یه دقیقه بعد قیافشو که دیدم دنیا برام زیر و رو شد 🥲 بعد که جفتمو درآوردن حس کردم یه گوشت داغ بود که نمیدونم کجا گذاشتنش ولی خیلی گرم بود
بعد حین بخیه زدن من از داخل زیاد بخیه خوردم ولی از روی پوست ۵تا بخیه خوردم ، بعد بچه رو که بردن منم دراز کشیده بودم از درد دکتر و ماماها که رفتن مامانم اومد منو ببینه ،ماما اومد ببینه بخیه هامو، گفت باز شده بخیه هات ،
یه ماما دیگه اومد گفت باز شده،
مامان کارن🥰 مامان کارن🥰 ۱ ماهگی
مامان رادمهر🩵 مامان رادمهر🩵 ۶ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی من

ساعت ۱ شدم ۶ ۷ سانت که همه شاخ در آوردن چون همچنان درد پریودی داشتم دکترم گفت ۱/۳۰ بهم آمپول فشار وصل کنن که دیگه دردام شروع شد تا ۲/۳۰ دردش قابل تحمل بود بعد از این ماما همراهم یکم ورزش سبک داده بود بعد که سرمم تموم شد گفت رو تخت سجده برم چون سر بچه داخل لگن نیومده بود کامل
خدایی درسته سجده چیز راحتیه ولی تایمش زیاد بود و از درد داشتم میمردم خیلی برام سخت بود ولی به شدت آدم حرف گوش کنی بودم
یکسری ورزش و سجده انجام دادم دیگه داشت حالم بد میشد حالت تهو زیاد داشتم
دیگه ۲/۳۰ به بعد دردام زیاد بود ولی خب یکسره حواسم به تنفس هام بود اصلا داد نمیزدم فقط تا جایی که میتونستم آروم ناله میکردم و نفس های عمیق میکشیدم
دیگه بعد از اون حواسم به ساعت نبود ولی واقعا یک ساعت درد زایمان طبیعی انگار ۱۰ ساعت میگذره خیلی خیلی زیاده و تا موقع زایمان من خیلییییی معاینه شدم نزدیک به ۱۵ بار معاینه شدم خیلی اذیت شدم خیلیاشم تحریکی بود واقعا خیلی عذاب کشیدم
موقع زور زدنم حواسم بود تا جایی که میتونم لبامو رو هم فشار بدم کمتر داد بکشم واقعا هم به حرف دکترم و ماما همراهم گوش میدادم ۳ ۴ تا بخیه بیرونی خوردم و گل پسرم به دنیا اومد