پارت 13
خلاصه بعد از نیم ساعت گفتن که من رو ببرن تو ریکاوری. انقدر حالم بد بود که نمیتونستم درست بچه‌ام رو نگاه کنم. دقیقا بچه‌ام روبه‌رو بود، رو تختم خوابونده بودنش، ولی من انقدر حالم بد بود و اصلا نمیتونستم نگاش کنم. فقط بهشون میگفتم چرا دردام ساکت نمیشه، چرا دردام تموم نمیشه. دکتره ا گفت آمپول فشار زدیم. برای که خونریزی ت بند بیاد خلاصه بعد از نیم ساعت که من رو بردن تو بخش ریکاوری، همراه هم اومد. خیلی خونریزی داشتم، گفتن باید ببری خونریزی‌هات رو بشوری. دیگه همراه من برد، من رو تمیز کرد، پوشکم رو گذاشت. بعد دیگه بچه رو اوردن من از ساعت پنج و نیمی که دیگه زایمان کردم، به من آمپول فشار دوبار زدن، درد داشتم تا ساعت یک و نیم دو شب. یعنی دردام یکسره بود، انقباضاتم یکسره بود. طوری بود که زمین رو چنگ میزدم. یعنی من انگاری دو بار درد زایمان کشیدم، یه بار قبل از اینکه بچه دنیا بیاد، یه بار بعد از اینکه بچه دنیا بیاد، برای اینکه خونریزی‌ام بند بیاد، دوباره به من آمپول فشار زدن. بعد دیگه خلاصه که اینجوری بود، ساعت یک و نیم دو بود که دیگه دردام یواش‌یواش آروم شد

۳ پاسخ

ای وای من خیلی تو صبوری چقدر سختی کشیدی

متاسفم که انقدر درد کشیدی و هیشکی درکت نکرد متاسفم بخاطر اینکه باهات بد رفتاری شده و زایمان سختی داشتی
امیدوارم زود حالت خوب بشه و یادت بره 🙂

اخ بگردمتتتت خدا لعنتشون کنه احمقا رو

سوال های مرتبط

مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پازت 5
بعد تغییرش کرد به آبشاری گفتم آخه شیفت صبح گفته دست نزنیم، دستم نخوره، بهش کم و زیاد نشه. گفت شیفت صبح برای خودشون گفته. من می‌خوام یه کاری کنم که تا قبل از ساعت چهار و پنج زایمان کنی. خلاصه من دردام خیلی بیشتر شد. همون لحظه هم که آمپول فشار رو به آبشاری وصل کرد، اومد معاینه هم کرد و کیسه آبم رو پاره کرد. وقتی کیسه آبم رو پاره کرد، آب گرم و داغ همراه خونریزی. دردام شروع شد. دردام شروع شد و منظم شد. طوری بود که واقعاً واقعاً دیگه ناهه جیغ زدن هم دیگه نداشتم. انقدر حالم بد بود، انقدر حالم بد بود که می‌گفتم من دیگه زنده نمی‌مونم. تو این فاصله هم دکتره ا همش می‌گفت بلند شو راه برو، یه جا دراز نکش، همش داد می‌زدم، می‌گفتم تو رو خدا کمکم کنین، تو رو خدا حالم بده ولی کسی به اهمیت نمی‌داد. به من می‌گفتن باید درد رو تحمل کنی تا بچهات دنیا بیاد. خلاصه تو این فاصله هم دکتره ا وادارم می‌کرد که راه برم و روی توپه بشینم و اینا. تو این هیروویر هم همون خدماتی و نظافتی‌ها اومده بودن یک پارچه خیلی گندهی، ملافه گندهی بهم داده بودن و گفتن بذار لای پات تا خونریزی و آبت نریزه کف زایشگاه.
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 9
خلاصه بهم میگفتن اگه زور نزنی، برش میخوری، بچه ت خفه میشه. منم تمام قدرتم رو جمع میکردم و بدبختی زور میزدم. ولی دهنم خشک بود، اصلاً نمیتونستم زور بزنم و اینا. خلاصه دکترم همهش سرم داد میزد، خانم تو دیگه بچه نیاری، خانم چرا اینجوری هستی و این حرفا. یکم درک و شعور نداشت، اصلاً. از صبح تو آمده بود، آمپول فشار من رو باز کرد، تا موقعی که زایمان کردم، همش غر زد سرم. یه بار نگفت عزیزم تو میتونی، تو مادری، تو قوی هستی. در صورتی که برای زایمان قبلی بیمارستان شوشتری شیراز که بودم، ماماها خیلی مهربون بودن ، خیلی ، دکتره ، خیلی باهام راه اومد، خیلی بهم انرژی و قدرت میدادن، ولی این دکتره کل انرژی من رو کلاً گرفت. بعد تازه بهم میگفت تو انرژی منفی هستی. خلاصه اینجایی که به هر بدبختی بود، بچه اومد، شکمم رو کلی فشار دادن، بچه اومد. وقتی بچه دنیا آمد، اینقدر حالم بد بود، اینقدر درد داشتم، اصلاً دردام ساکت نشد، نمیدونم چرا، به خاطر آمپول فشار بود، چی بود. زمانی که پسرم رو دنیا آوردم، به محضی که پسرم لیز خورد، اومد دنیا، من دردام ساکت شد، ولی این نه، اصلاً دردام ساکت نشد.
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۲ ماهگی
مامان هلنا مامان هلنا ۱۰ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 12

از این طرف هم آمپول فشار به هم فشار میاورد، یعنی درد انقضابات باز هم شروع شده بود بعد زایمان😑😏خب خلاصه به هر طریقی بود خونریزی رو بند آوردن. . ماما دوباره اومد بهیه کرد، بخیه‌ش هم قشنگ من حس می‌کردم. سوزنی که وارد می‌کرد، نخی که می‌کشید رو قشنگ حس می‌کردم من له شده بودم شب قبل زایمانم پودر موبر گذاشتم بدنمو له کرد . شب قبلش هم تاپیک گذاشته بودم که اومدم از پودر موبر استفاده کردم، پاهم له شده، وسط پاهم له شده و اینا، ، وقتی که بخیه می‌زد قشنگ حس می‌کردم، جیغ می‌زدم، سوزن رو که وارد می‌کرد و خارج می‌کرد، نخ رو می‌کشید قشنگ من با جون دل حس می‌کردم. خلاصه بخیه کرد،بعد آخرای بخیه دوباره افتادم روی خونریزی. بدون این‌که بخیه رو باز کنن، همون دکترره بین بخیه‌ها باند می‌کرد داخل رحمم، دستش رو می‌برد داخل، بااند رو می‌کرد داخل رحمم تا هم خونریزی بند بیاد، هم ببینه چقدر خونریزی کردم. خلاصه خیلی حالم بد بود، خیلی وحشتناک بود، به هر بدبختی بود خونریزی من رو بند آوردن. ولی همچنان من دردام بیشتر میشد ناله هام بیشتر انقباضات رحمم بیشتر زمین و چنگ میزدم
مامان آراد🥰 مامان آراد🥰 ۲ ماهگی
تجربم از زایمان طبیعی توی ۳۴ هفته و ۴ روز
من ۱۳ مرداد از صبح درد داشتم دیگه دردام منظم شده بود هر پنج دیقه یه بار بود
منم اصلا آمادگی نداشتم ولی قبل از این که بیام بیمارستان رفتم دوش گرفتم خودمو تمیز کردم اومدم بیمارستان معاینه کردن گفتن سه سانتم رفتم کمی پیاده روی کردم درحد نیم ساعت چون دردام زیاد بود نمیتونستم پیاده روی کنم اومدم بستریم کردن توی بخش زایمان اونجا معاینه کردن گفتن پنج سانت شدم ساعت چهار و نیم بستری شدم توی بخش زایمان دردام تا پنج سانت قابل تحمل بود با نفس عمیق خوب می شد ولی بعد از پنج سانت خیلی زیاد شد نمیگم بترسونمتون ولی من استانه دردم خیلی پایینه بچه کامل سرش پایین بودش اینم یگم من تقریبا ۲۵ هفته دو دوز آمپول بتامتازون گرفته بودم با سرم سلفات خلاصه که دیدم نمیتونم دردامو تحمل کنم کمی میموندم سرمو بکوبم به دیوار گفتم بهم آمپول بی دردی زدن اسمشو یادم نمیاد خیلی خوب بود پیشنهادش میدم تا موقع فول شدن من فقط درد پریودی داشتم تقریبا نیم ساعت کشید تا اثر کنه خیلی خوب بود موقع زایمان دردام زیاد بود که اونم بعد از به دینا اومدنش کانل خوب شد بخیه هم زدن بهم نمیدونم چنتا بود ولی گفتش خیلی کمه بخیم در حد سه چهارتا که اونم متوجه نشدم بخاطر آمپول اپیدورال خلاصه بخوام بگم زایمانم راحت بود شکر خدا 🥹😍
مامان آرشا🩵 مامان آرشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان
بستری شدم منتظر دردام شدم که معاینه کردن دوسانت بودم تا ساعت دو دردام قابل تحمل بود اذیت نمی‌شدم مدام ورزش میکردم توپ میزدم که از ساعت سه به بعد دردام شدت گرفت و بازم می‌تونستم تحمل کنم اصلا صدام در نمیومد فقط تو دلم می‌گفتم من قوی بخاطر بچم باید تحمل کنم معاینه کردن 4سانت بودم بعد یکساعت دوباره توپ زدم دوباره معاینه کردن شیش سانت بودم ولی هربار معاینه من میمردم خیلی درد داشت سر بچه داخل داخل کانال قرار نمی‌گرفت همین کارو سخت میکرد دوباره ورزشارو شروع کردم دیگه دردا شدید بود ولی بازم من به جای داد نفس عمیق می‌کشیدم اصلا سر بچه نمیکند پایین دهانه رحمم به هفت هشت سانت رسیدم شکمم رو فشار میدادم که بچه تکون بخوره یکم سر بخوره پایین تر من همچنان درد شدید داشتم فقط معاینه میکردن نمی‌تونستم تحمل کنم فقط بلند یا فاطمه زهرامیگفتم معاینه خیلی بد بود دیگه خیلی فشار بودم ساعت پنج نیم شد من همچنان درد و ورزش میکردم و دهانه رحمم نه بود دیگه اومدن یکم دیگه فشار دادن یکم خودم زور زدم فول شدم رفتم اتاق زایمان خیلی درد داشتم اونجا ساعت پنج 45بود یه ربع طول کشید فقط پورسه زور زدم و فشار دادن پرستارابود ک دیگه واقعا داشتم از حال میرفتم همش خدا خدا میکردم که زودتر دنیا بیاد که شیش تمام بود که دنیا اومد بچم سیاه کبود شده بود اینقدر فشار روش بود و وقتی وزن کردن پسرم 4کیلو بود و سرشم بزرگ بود برای همین اینقدر اذیت شدم و هم بچه دیر اومد یعنی این سومین زایمانم بود فکر میکردم که خیلی راحت دنیا میاد ولی خیلی سخت بود چون هر بچه ای باهم فرق داره شاید اگه وزنش کمتر بود راحت تر دنیا نیومده خلاصه پسر کوچولو خوشگل منم بغل کردم از دیدنش لذت بردم 🥰