پارت 12

از این طرف هم آمپول فشار به هم فشار میاورد، یعنی درد انقضابات باز هم شروع شده بود بعد زایمان😑😏خب خلاصه به هر طریقی بود خونریزی رو بند آوردن. . ماما دوباره اومد بهیه کرد، بخیه‌ش هم قشنگ من حس می‌کردم. سوزنی که وارد می‌کرد، نخی که می‌کشید رو قشنگ حس می‌کردم من له شده بودم شب قبل زایمانم پودر موبر گذاشتم بدنمو له کرد . شب قبلش هم تاپیک گذاشته بودم که اومدم از پودر موبر استفاده کردم، پاهم له شده، وسط پاهم له شده و اینا، ، وقتی که بخیه می‌زد قشنگ حس می‌کردم، جیغ می‌زدم، سوزن رو که وارد می‌کرد و خارج می‌کرد، نخ رو می‌کشید قشنگ من با جون دل حس می‌کردم. خلاصه بخیه کرد،بعد آخرای بخیه دوباره افتادم روی خونریزی. بدون این‌که بخیه رو باز کنن، همون دکترره بین بخیه‌ها باند می‌کرد داخل رحمم، دستش رو می‌برد داخل، بااند رو می‌کرد داخل رحمم تا هم خونریزی بند بیاد، هم ببینه چقدر خونریزی کردم. خلاصه خیلی حالم بد بود، خیلی وحشتناک بود، به هر بدبختی بود خونریزی من رو بند آوردن. ولی همچنان من دردام بیشتر میشد ناله هام بیشتر انقباضات رحمم بیشتر زمین و چنگ میزدم

۸ پاسخ

وای وای چه وحشتناک. بچه که بودم از دیدن فیلم کلبه وحشت ترس داشتم.اما الان که بززگ شدم.با این حرفای که گفتی.فقط از زایمان طبیعی میترسم🥵🥵🥵

وایییییییی خدااااا خودم رو میزارم جات اصلا یجوری میشم...چ زایمان سختی و بدی داشتی

وااای دقیقا منم همینجوری شدم خونریزیم بند نمیومد میگفت هرجارو میدوزیم از اونور یه جای دیگه پاره میشه میگفت گوشتت له شده کلا پاره شده بود هرکاری میکردن خونریزیم بند نمیومد دکتر بددهن کلی حرف زد بهم کلی باند و گاز و اون پارچه ای که زیرم بود و همش میکردن داخل تا خونریزیم بند بیاد دوتا قرص زیرزبونی برام گذاشت دقیقا همین بلاهایی که سرت اومد سر منم اومد کلی بخیه زدن که من فقط جیغ میزدم با هر بخیه چون قشنگ حسش میکردم خیلی سختی کشیدم بعدش بخیه هام باز شدن الان دکتر میگه هم افتادگی شدید رحم دارم هم پاره شدگی که همه رو باهم دوباره برم عمل کنه😭

بگردم خیلی اذیت شدی عزیزم.
بیشتر بخاطر حماقت دکتر خرت بوده که جفت چسبیده رو کشیده کنده و باعث شده به همچین روزی بیوفتی
خدا لعنتشون کنه دلسوز نیستن
چجوری میشه دکتر باشی و اینقدر احمق باشی؟

الهی عزیزم چقدر سختی کشیدی انشالله به جبرانش خدا بچه داری رو برات راحت کنه و پاقدمش برات پر از خیر و برکت و شادی باشه

ولی ای کاش اصرار نمیکردی با آمپول فشار زایمان کنی، یه هفته صبر میکردی زمانش برسه. شایدم خیرش در این بوده الهی شکر که هردو سالمین

الهی بگردم
باز من ک تو ۳۳هفته زایمان کردم میگم بد بود زایمانم ک اونم اصلا تا فول بشم دردام منو وادار به جیغ نمی‌کرد زایمانمم کلا ۱۵دقیقه طول کشید بخیه هارم فقط وقتی خیلی میکشید یکم خیلی کم درد داشتم ولی ماساژ رحمی چون خونریزی داشتم زیاد دادنم پرسنل زایشگاه هم خوب بودن ولی بخش اصلا دوروز بخاطر خونریزی داخل بخش بودم

واییی چقدر ترسناااااک🫠🫠
منم طبیعی بودم ولی این کارارو باهام نکردن خیلی هم خوش اخلاق بودن من وقتی بچه به دنیا اومد دیگ یک درصدم درد نداشتم خودم پاشدم رفتم سرویس لباسامو عوض کردم نشستم رو صندلی شام خوردم بعد با پای خودم رفتم تو بخش
من دیگه میگفتم زایمانم سخت بوده تاپیک شمارو که دیدم فهمیدم برا من خیلی خوب بوده فقط قسمت سختش برا من این بود که ۱۵ ساعت درد کشیدم 😮‍💨

وای خدا چه وحشتناک 😯
منکه تحمل دردم خیلی پایین

سوال های مرتبط

مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 13
خلاصه بعد از نیم ساعت گفتن که من رو ببرن تو ریکاوری. انقدر حالم بد بود که نمیتونستم درست بچه‌ام رو نگاه کنم. دقیقا بچه‌ام روبه‌رو بود، رو تختم خوابونده بودنش، ولی من انقدر حالم بد بود و اصلا نمیتونستم نگاش کنم. فقط بهشون میگفتم چرا دردام ساکت نمیشه، چرا دردام تموم نمیشه. دکتره ا گفت آمپول فشار زدیم. برای که خونریزی ت بند بیاد خلاصه بعد از نیم ساعت که من رو بردن تو بخش ریکاوری، همراه هم اومد. خیلی خونریزی داشتم، گفتن باید ببری خونریزی‌هات رو بشوری. دیگه همراه من برد، من رو تمیز کرد، پوشکم رو گذاشت. بعد دیگه بچه رو اوردن من از ساعت پنج و نیمی که دیگه زایمان کردم، به من آمپول فشار دوبار زدن، درد داشتم تا ساعت یک و نیم دو شب. یعنی دردام یکسره بود، انقباضاتم یکسره بود. طوری بود که زمین رو چنگ میزدم. یعنی من انگاری دو بار درد زایمان کشیدم، یه بار قبل از اینکه بچه دنیا بیاد، یه بار بعد از اینکه بچه دنیا بیاد، برای اینکه خونریزی‌ام بند بیاد، دوباره به من آمپول فشار زدن. بعد دیگه خلاصه که اینجوری بود، ساعت یک و نیم دو بود که دیگه دردام یواش‌یواش آروم شد
مامان ویهان مامان ویهان ۷ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی 3.
جفت به زودی بیرون نمیومد انقدر سرفه کردم تا اومد خونریزی پیدا کرده بودم افتضاح یکی دوتا دستاشو گذاشته بود رو شکمم با تموم زورش فشار میداد یکی دیگه دستشو کامل تا مچ میکرد داخل یه دور داخل واژنم میچرخوند میاورد بیرون یه عالمه خون میومد حتی تو صورت طرف هم پریده بود سرتاسر تا بالای دستشون پر خون بود موقع دنیا اومدن بچه داد نمیزدم ولی این لحظات از جیغ زیاد بیحال شده بودم خیلی اینکارو تکرار کردن خون بند نمیومد با هربار فشار شکمم یه موج بزرگی از خون میپرید نزدیک پنج تا باند هی میبردن داخل نگه میداشتن میکشیدن پرخون میشد ازشون پرسیدم کی تموم میشه گفتن هیچی نگو که خودمونم استرس گرفتیم هی بخیه داخل میخوردم تموم نمیشد پاهام از بس رو جا پا بود خسته شده بود گرفته بود کف پام سفید رنگ شده بود مردم و زنده شدم تا گفتن بند اومده شکمم درد میکرد ترسیده بودم خیلی که باز بیان فشار بدن چون خونریزی داشتم یخورده طول کشید تا بیان بخیه بزنن بی حسی رفته بود اخرای زدن بخیه بیرونی بدون بی حسی خیلی دردناک بود دوختن سوزن رو تو پوستم حس میکردم مخصوصا گره زدن که اخرش میکشیدن خداروشکر تموم این لحظات به خوبی و خوشی گذشت با تموم سختیا که حالا از زایمان وحشت دارم بازم طبیعی خوبه البته این نظر منه چون اصلا بخیه روی شکم رو دوست نداشتم.
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 1
خلاصه من هنوز هم درد زایمان رو داشتم، با این‌که بچه‌ام دنیا آمده بود، ولی درد زایمان رو داشتم. که یک لحظه یکی از ماماها به دکتر که داشت از دستکش و رو در می‌آورد بره بیرون، گفت: دکتر جفت نیامد. دکتر امد سراغ ام با لحن تند به من گفت که سرفه کن، سرفه کن. من هم هرچی سرفه می‌کردم، هرچی زور می‌زدم، جفت نیامد انقدر زور زدم که بیاد. بازم نیامد بعد دیگه باز خانم دکتره اومد روبروم وایستاد، به یه نفرم گفت رفت دقیقاً تو همون چهارپایه کناری وایستاد شکمم رو فشار دادن خانم دکتره هم دستش رو برد داخل، جفت رو از اینجا کرد. وقتی‌که جفت رو کرد، نفسم رفت به حس کردم از وسط کمرم قلب مو یا یه چیز مثل رگ مو کندن مردم زنده شدم جیغ ام کل زایشگاه و برداشت ماما امد بخیه بزنه دوباره دکتر .و صدا زد که خونریزی کرده من دیگه غش کردم رفتم چند دیقه ای فقط چشمامو باز کردم دیدم بهم یه سرم دیگه وصل کردن توش امپول فشار ریختن 😭😔وای این امپول فشار ریخته بودن که دهانه رحمم بسته بشه خونریزی نکنم و دوتا قرص به زور گذاشتن زیر زبونم انقدر دهنم خشک بود چسبیده بود به دهنم اب نمیشد دوتا امپول دیگه هم زدن به ران پام
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 4
با کلی معاینه و درد و زور زدن ها بچه وارد لگن شده بود حس میکردم قشنگ ی چیز گرد توی لگنم با هر انقباض باید زور میزدم قشنگ حسش میکردم فشار میاد به اون جسم گرد که انگار گیر کرده بود ذره ذره حرکتشو می‌فهمیدم ماماها میگفتن داریم موهاشو می‌بینیم انگار بیشتر انرژی گرفتم برای زور زدن با اینکه بی حسی هم بودم ولی حس میکردم لگنم داره از هم متلاشی میشه
دیگه از شدت دردا فقط التماس خدا رو میکردم بچم زودتر به دنیا بیاد و فقط بزای اینکه ازین دردا راحت بشم بیشتر زور میزدم و حرف های ماما همراهم دقیق اجرا میکردم میگفت بین انقباض ها نفس بکش و موقع انقباض ها تا 10 بشمار و زور بزن و تا وقتی درد داری این کارو ادامه بده
دیگه دقیقه های آخر دردم وحشتناک شده بود که تمام بدنم انگار باهم گرفته بود دکترم که برش زد ی لحظه حس کردم مثل اینکه روحم از بدنم کنده بشه بی حس شدم برای ی دقیقه ی حالتی مثل اینکه ی ماهی لیز بخوره از دستت با سرعت حس کردم لیز خورد بچه اومد بیرون حتی بند نافش هم حس کردم دیگه انگار سبک شدم و ی نفسی کشیدم ولی دردام دوباره شروع شد دکترم داشت بخیه میزد که فکرکنم بی حسی ام داشت کم کم از بین می‌رفت می‌فهمیدم سوزنو فرو میکنه و میکشه که دوم سومی بود که داد زدم دارم درد و سوزش بخیه زدن حس میکنم همین جور که داشتم داد میزدم دارم حس میکنم بیهوشم کردم 😅
مامان رقیه سادات💚🫀 مامان رقیه سادات💚🫀 ۱ ماهگی
پارت پنج
گفت سرفه کن تا جفتت بیاد اما هرچی زور میزدم و سرفه میکردم جفت نمیومد گفت عفونت که داشتی احتمالا بخاطر اونه جفتت چسبیده من کلی تلاش کردم و بعد پنج دقیقه جفتم اومد

بچه رو بردن و داستان تازه شروع شد🥲🫠💔
خونریزی شدید داشتم و بافت دهانه رحمم بشدت تخریب شده بود و پارگی زیاد داشتم
ماما اول شروع کرد به بخیه زدن اما خب متاسفانه به خونریزی افتادم و یکی از بخیه ها در رفت و دوباره بخیه هارو به کلی شکافتن و خونریزی خیلی شدید تر شد و اون وسط افت فشار شدید داشتم سریع دوتا سرم به ارنجام وصل کردن و یکی پشت دستم و دوتا قرص زیر زبونی دادن و یدونه آمپول زدن تو‌رون‌پام یدونم مچ اون یکی دستم
منم اون وسط از سری درومده بودم و داشتم جون میدادم دوباره دکتر اومد خونریزی رو‌بند آورد و شروع کرد به بخیه زدن اول بافت داخلی بعدم بیرونی و با هربخیه من میمردم و زنده میشدم و از کله سر جیغ میزدم
دیگه جونی تو تنم نمونده بود
بخیه هارو زدن و واسه بند اومدن خونریزی دوتا گاز استریل گذاشتن تو‌واژنم و ماساژ شکمی شروع شد سه نفری ماساژ میدادن و دکتر معاینه می‌کرد
نفسم بند اومده بود
ساعت ۹:۴۵دقیقه که بچه ب دنیا اومد ساعت ۱۲:۳۰بخیه هام تموم شدن
بعدش بردنم رو‌تخت خودم و لرز شدید داشتم دندونام بهم میخوردن از لرز سه تا پتو انداختن روم تا گرمم بشه و دوباره ماساژ رحمی
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۳ ماهگی
پارت سوم :زایمان طبیعی ۴۰ هفته و ۶ روز :
هرچقدر زور میزدم بدتر و سخت تر میشد مخصوصا لحظه زور زدن که وقتی درد شدید میشد باید زور میزدی تا بچه بیاد تا بچه به دنیا اومد حس راحتی پیدا کردم و همه اش از پرستاری که کمکم میکرد تشکر کردم خیلی خوشحال شد فقط موقع بیرون اومدن جفت دکتر داشت بند جفت رو میکشید درد کرد که پرستاره اشاره کرد که سرفه کن تا زود بیاد بیرون دوتا سرفه کردم کلا بیرون اومد موقع بخیه زدن گفت یکی بسه خودم گفتم میشه یکی دیگه هم بزنید😅گفت برا چی گفتم چند جا دکتر رفته بودم گفتن بخیه های زایمان قبلیت باز شده بود الان برام یکی بزن گفت باشه دوتا زد دیگه دوتا بخیه خوردم و اینکه دوتا بچه قبلیم رو روی شکمم نمیزاشتن ولی این تا به دنیا اومد گذاشتن رو شکمم خیلی گرم بود و حس خیلی قشنگی بود گریه میکرد و دیگه بخیه رو زدن و رفتن خانم خدمه اومد کمکم کرد اومدم پایین لباس و نوار گذاشتیم رفتیم یه اتاق تمیز اونجا یکم استراحت کردم که بچه رو اوردن اولش شیر نمیخورد کم کم بهتر شد و پرستار اومد و شکمم رو فشار داد دوبار کلی شکمم خالی شد همسرم کلی کیک و آبمیوه اورد یکم که خوردم دیگه حالم بهم خورد نتونستم غذاهای بیمارستان هم نمیشد خورد خلاصه شب شیر نداشتم و تا صبح بیدار بودم که خیلی سختم بود چون بغییر بیداری دلم و کمرمم درد میکرد تا ظهر مرخص شدم تنها توصیه به عزیزان که دارم اول اینکه سعی کنید در ماه اخر حالتی که توی دسشویی ایرانی میشینید خیلی بشینید چون من لحظه درد شدیدم هی راه میرفتم پرستاره گفت حالت دستشویی بشین تا زودتر زایمان کنی و سرش بیاد توی لگنت و واقعا توی درد شدیدم که همونطور نشستم هم دردم کمتر شد و هم حس مدفوع داشتم که همون بچه بود .
مامان دخملام🍓🫂🍓 مامان دخملام🍓🫂🍓 ۳ ماهگی
زایمان طبیعی اولم پارت ۲ 😍
پاشدم به زور رفتم رو تخت زایمان .هی دست میبرد معاینه میکرد و تکنیک تنفسی میداد و می‌گفت زور بزن ..زور میزدم می‌گفت بسه نفس بکش ..باز هم زور زدم که گفت اگه میخوای روند طبیعی پیش بره دوساعت دیگه باید درد بکشی . میخوای ؟ گفتم نه 😶 گفت پس باید یکم برش بزنم گفتم هرکار می‌کنی بکن فقط زودتر زایمان کنم ..بی حسی آرود از دو جا برش زد 🌝 و گفت زور بزن ..زور زدم و آیلین من دنیا اومد و گریه میکرد اون لحظه خیلی حس خوبی بود گذاشتش رو سینمو چند دقیقه گذاشت بمونه رو سینم من می‌گفتم وای خدا سر نگیره بیفته می‌گفت نترس 😍 آخه خیلی سر بود ..گرفتمش تا اومد بند نافش قیچی کرد و بردنش واسه وزن کشی و لباس 😍 به منم گفت زور بزن جفت خارج شه ولی نشد ..دستش رو برد تا آخر و جفت رو کشید بیرون 🥲 بعدش خونریزی م شدید شد .چند تا باند آورد همش میکرد داخل خون هارو جمع میکرد .این مرحله خیلی درد داشت 🙄 ..پنج شیش بار این کار رو تکرار کرد .. سوزن بخیه رو آماده کرد و باز آمپول بی حسی زد ..تو این فاصله باند ها هنوز داخل بودن 😪 بخیه زد و من وسط بخیه گفتم خسته شدم ولم کن دیگه گفت نه بزار زیبایی انجام بدم ..انجام داد خلاصه آخرش که بخیه ها تموم شد دست برد اون باند رو خارج کرد خیلی چندش آور بود 😑 دیگه ولم کرد بلاخره بردم تو بخش .اونجا هم دخترم رو بعد از واکسن آوردن پیشم یکم شیرش دادم خوابید ولی بخیه هام خیلی درد میکردن .شیاف گذاشتم و خوابم برد از خستگی 🙂 آیلین مامان توی سن کم دنیا آوردم ولی دست تنها و به سختی کمر همت رو بستم و بزرگش کردم 😍❤️ انشالا خداوند چشم از بچه های شما بر نداره از بچه های منم چشم بر نداره 😍🧿🧑‍🍼🧿 انشالا زایمان دومم راحت تر باشه و بیام واستون تعریف کنم
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پازت 5
بعد تغییرش کرد به آبشاری گفتم آخه شیفت صبح گفته دست نزنیم، دستم نخوره، بهش کم و زیاد نشه. گفت شیفت صبح برای خودشون گفته. من می‌خوام یه کاری کنم که تا قبل از ساعت چهار و پنج زایمان کنی. خلاصه من دردام خیلی بیشتر شد. همون لحظه هم که آمپول فشار رو به آبشاری وصل کرد، اومد معاینه هم کرد و کیسه آبم رو پاره کرد. وقتی کیسه آبم رو پاره کرد، آب گرم و داغ همراه خونریزی. دردام شروع شد. دردام شروع شد و منظم شد. طوری بود که واقعاً واقعاً دیگه ناهه جیغ زدن هم دیگه نداشتم. انقدر حالم بد بود، انقدر حالم بد بود که می‌گفتم من دیگه زنده نمی‌مونم. تو این فاصله هم دکتره ا همش می‌گفت بلند شو راه برو، یه جا دراز نکش، همش داد می‌زدم، می‌گفتم تو رو خدا کمکم کنین، تو رو خدا حالم بده ولی کسی به اهمیت نمی‌داد. به من می‌گفتن باید درد رو تحمل کنی تا بچهات دنیا بیاد. خلاصه تو این فاصله هم دکتره ا وادارم می‌کرد که راه برم و روی توپه بشینم و اینا. تو این هیروویر هم همون خدماتی و نظافتی‌ها اومده بودن یک پارچه خیلی گندهی، ملافه گندهی بهم داده بودن و گفتن بذار لای پات تا خونریزی و آبت نریزه کف زایشگاه.