تجربه زایمان طبیعی 4
با کلی معاینه و درد و زور زدن ها بچه وارد لگن شده بود حس میکردم قشنگ ی چیز گرد توی لگنم با هر انقباض باید زور میزدم قشنگ حسش میکردم فشار میاد به اون جسم گرد که انگار گیر کرده بود ذره ذره حرکتشو می‌فهمیدم ماماها میگفتن داریم موهاشو می‌بینیم انگار بیشتر انرژی گرفتم برای زور زدن با اینکه بی حسی هم بودم ولی حس میکردم لگنم داره از هم متلاشی میشه
دیگه از شدت دردا فقط التماس خدا رو میکردم بچم زودتر به دنیا بیاد و فقط بزای اینکه ازین دردا راحت بشم بیشتر زور میزدم و حرف های ماما همراهم دقیق اجرا میکردم میگفت بین انقباض ها نفس بکش و موقع انقباض ها تا 10 بشمار و زور بزن و تا وقتی درد داری این کارو ادامه بده
دیگه دقیقه های آخر دردم وحشتناک شده بود که تمام بدنم انگار باهم گرفته بود دکترم که برش زد ی لحظه حس کردم مثل اینکه روحم از بدنم کنده بشه بی حس شدم برای ی دقیقه ی حالتی مثل اینکه ی ماهی لیز بخوره از دستت با سرعت حس کردم لیز خورد بچه اومد بیرون حتی بند نافش هم حس کردم دیگه انگار سبک شدم و ی نفسی کشیدم ولی دردام دوباره شروع شد دکترم داشت بخیه میزد که فکرکنم بی حسی ام داشت کم کم از بین می‌رفت می‌فهمیدم سوزنو فرو میکنه و میکشه که دوم سومی بود که داد زدم دارم درد و سوزش بخیه زدن حس میکنم همین جور که داشتم داد میزدم دارم حس میکنم بیهوشم کردم 😅

۵ پاسخ

با هر کلمه ای ک گفتی برگشتم ب لحظه زایمان، اونجام درد گرفت😂😂

وای اومد جلو چشم
حاجی من راضیم به حاملگی زایمان نخواستم

خب.

دقیقا تجربه زایمان اولم

وزن گل پسرت چقد بود؟ اذیت شدی؟

سوال های مرتبط

مامان آیلین کوچولو🎀 مامان آیلین کوچولو🎀 ۱۲ ماهگی
همون موقع ماما همراهمم اومد انگار به جون به جونام اضافه شد خانم حاجی زاده از مرکز مادرانه دیگه اومد کمکم گفت بیا ورزش گفتم اصلا نمیتونم گاز و دادن دستم که نفس بکشم ولی انگار هیچ تاثیری نداشت فقط یه ذره بعد به ربع بیست دقیقه خیلی کم درد و کم کرد ولی بلافاصله برمیگشت فقط حالت گیجی و بی حالی میداد تو حال خودم نبودم انقد درد داشتم زمین و زمان و چنگ میزدم دیگه گفتن وقتشه هرموقع درد داشتی زور بزن من با هر درد تا جایی که میشد زور میزدم ولی انقد فشار رو پایین تنم بود حس میکردم الان میخواد پاره بشه زور زدنا همینجور ادامه داشت تا دیدم اومد بی حس کنه برش بزنه آمپول زدن موقع برش قشنگ فهمیدن با قیچی برید ولی درد نداشت و بازم زور میزدم تا اینکه دیدم خیلی فشار میاد یه دفعه دیدم کله بچه تو دست ماماعه یه زور دیگه زدم و بدنش اومد، گذاشتن رو سینم اصلا تو حال خودم نبودم نمی‌دونستم چیکار کنم باورم نمیشد من یه بچه به دنیا آوردم😭بعد بچه رو بردن اونور و گفت یکم دیگه زور بزن جفتت بیاد اونم اومد و تموم شد و نوبت رسید به فشار شکم خیلی درد داشت مردم و زنده شدم🥲بعد بخیه زد که اونم خیلی درد داشت بعضی جاها که بی حس نمیشد قشنگ جیغ میزدم و خوب همش تموم شد و از دردا خلاص شدم یک دفعه و حس کردم بدنم یکم جون گرفته بعد دیگه کارا تموم شد وبچه رو شیر دادم و پاشدم خودمو شستم و لباسارو عوض کردم که بریم بخش...
مامان نیکی 💕 مامان نیکی 💕 ۱۰ ماهگی
حدود یک ساعت آخر دردم به اوج خودش رسیده بود که همسرم اومد کنارم و خیلی برام انگیزه شد، لبه ی تخت ایستاده بودم و لگنم و میچرخوندم، از اونجا دیگه درد ها یهو تبدیل میشد به زور، انگار که یبوست داری و داری زور میزنی، زور هایی که میومد باعث شد که بالا بیارم که ماما ها میگفتن نشونه ی خوبیه، هروقت زورم می‌گرفت حالت دستشویی می‌نشستم و زور میزدم، این حرکت خیلی کمک کرد و باعث شد که به ۱۰ سانت برسم،همسرم رفت بیرون و روی تخت زایمان دراز کشیدم، برام اکسیژن گذاشتن، یه لحظه آروم بودم و یه لحظه به شدت بهم زور میومد، هروقت احساس زور میکردم پاهام و جمع میکردم تو شکمم سرم و خم میکردم سمت سینه و با قدرت زور میزدم، شاید بگم با پنجمین زوری که زدم روی تخت زایمان دخترم به دنیا اومد، وقتی گذاشتنش بغلم با تموم وجودم نفس راحت کشیدم و همه ی دردام یادم رفت،این پروسه از ساعت ۸ شروع شد و ۱۱ و نیم صبح تموم شد، اینم بگم قبل از اینکه بچه رو به دنیا بیارن لحظات آخر بی حسی زدن و بعد برش دادن و بعد بچه رو آوردن بیرون، که اون لحظه چون بی حسه شما چیزی حس نمی‌کنید، موقع بخیه زدن هم هرجا که بی‌حسی بره دوباره بیحسی میزنن و نگران این موضوع نباشید،و نکته ی دیگه هم اینکه برای خودتون میوه ی خورد شده، خرما و آبمیوه ببرین که ضعف نکنین
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۱۰ ماهگی
مامان کیان کوشولو🩵 مامان کیان کوشولو🩵 ۹ ماهگی
پارت ۹:
با بدبختی ودرد هزااار نشستم رو ویلچر وبردنم تو‌اتاق زایمان ...بلندشدم با بدختی نشستم رو صندلی و پاهامو انداختم بالا...ماما اومد چک کرد دوباره و گفت تو دردات زور بزن ..منم موقعی که دردام میگرفت زور میزدم ولی نمیتونستم درست زور بدم بدنم همکاری نمیکرد کم اورده بودم تموم بدنم از درد میلرزید ...گریه میکردم ومیگفتم نمیتونم.. زور میزدم ولی صدام میوفتاد تو گلوم حبس میشد راه نفسمو می‌گرفت احساس میکردم چشام الان از شدت زور زدن میزنه بیرون حس میکردم کبود شده صورتم انقد که فشار رو گلو وصورتم بود ...پرستار داد میزد زورتو بنداز تو معقدت باید فشار بیاری به معقدت ...هرکاااری میکردم نمیشد حبس میشد تو گلوم جوری که حس کردم گلوم مزه ی خون داد از اون همه فشار گلوم زخم شد...
خلاصه با هربدبختی که شد زور میزدم تا سرش داشت میومد بیرون یکمش اومد با درد شددددید که هرچی بگم کم گفتم واژنم داشت منفجر میشد یهو بدنم خالی کرد زورم قطع شد سرش دوباره برگشت تو😭😭😭پرستار داد میزد می‌گفت قطع نکننن و من انگار داشتم نفسای اخر زندگیمو میکشیدم.....
مامان گندم مامان گندم ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
گفتم ترو‌خدا بگو‌ بیان باز بی حسی شارژ کنن با اینکه زدن انگار جواب نمی‌داد روم خیلی همراهی کردم اون لحظه فکر میکردم نمی‌تونم بچه به دنیا بیارم اینقدر سخت بود ولی همش تلاش میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه قشنگ سرشو دیدن گذاشتم رو صندلی بردنم اتاق زایمان دکتر هم اومد ماما همراهم داشت بالا شکمم فشار میداد تنفس هارو بهم می‌گفت که من کی زور بزنم اونجا هم باز بی حسی زدن بهم دیگه راحت تر بودم راحت می‌تونستم زور بزنم ماما میدونست مثلا چع موقعی باید زور بزنم می‌گفت زور بزن ده دقیقه نشد بچه به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد ی جوری شدم اصلا انگار موقع زایمان من یه عالم دیگه بودم میشه گفت از وقتی سر بچه داشت میومد بیرون تا وقتی بچه به دنیا اومد و من تو اتاق زایمان بودم ی‌حس عجیب غریبی بود واقعا بچه دیدم سرش کشیده بود سریع گفتم‌ دکتر چرا سرش اینجوریه 😂😂گفت درست میشه دیگه بچه بغل کردم تماس پوستی و اینا بعدش جفت کشیدن بیرون موقع بخیه هم اصلا نفهمیدم چون بی حس بودم
مامان کوثر 🎀🌸 مامان کوثر 🎀🌸 روزهای ابتدایی تولد
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت ۴ تجربه زایمان طبیعی

ماما میگفت کمتر جیغ بزن بیشتر نفس بگیر تکون هم نخور چون خون ریزی داری ولی نمیشود من خودم شوهرم همه رو لعنت میکردم درد هام هی بیشتر میشود دیگه گریم بند امده بود فقط ناله میکردم گفتم برام گاز بی دردی بیارین دیگه اوردن زدم ولی بیشتر سرم گیج رفت ماما گفت بهت نمیسازه استفاده نکن چون استفراغ کرده بودم فشار هم افتاده بود تمام بدنم میلرزید دست خودم نبود مامانم هر کاری میکرد پاهام نگهداره نمیشود دیگه ب خودم تخت ضربه زده بودم خسته شده بودم یهویی ی حس فشار خیلی بدی ب هم دست داد گفتم میخوام برم دستشویی ماما گفت ن بزار معاینت کنم وقتی معاینه کرد گفت ۸ سانت شودی افرین از الان هر وقت درد داشتی زور بزن پاهات جمع کن توی شکمت زور بزن دیگه ماما رفت دکتر صدا کرد وسایل امد کرد مامانم بیرون کردن وقتی داشت میرفت التماس میکردم برام دعا کن وقتی دردم میگرفت زور میزدم قشنگ حس میکردم بدنم داره از هم میپاشه میگفتم من میمیرم مراقب دخترم باشید واقعا حس بدی بودی دیگه امد دوباره معاینه کرد گفت فول شودی حالا زور بزن منم زور میزدم دکتر میگفت افرین بیشتر دارم موهاشو میبینم منم بیشتر زور میزدم ماما هم امد کمکم از بالا شکم فشار میداد پایین دیگع امپول بیحسی ب پام زدن ک قیچی بزنن ولی من بی حس نزدم تا قیچی زد چنان جیغی زدم ک دکتر گفت چیشد مگه بیحس نشودی گفتم نن گفت زور بزن داره میاد اینقدر زور زدم تا اینکه یهویی انداختش رو شکم یهویی حس کردم ی چیزی زیر پام خالی شد تا دخترم دیدم زدم زیر گریه 🥹
مامان دلارام مامان دلارام ۱۶ ماهگی
پارت سه

اصلا ورزش اصلا بدردم نخورد خلاصه که یکی اومد مثل بازاریابی که امپول بیحسی میخوای گفتم اره یه امپول زد من خوابیدم ولی درد حس میکردم ولی ضعیف تر بعد نمیدونم چند مدت دوباره دردا شدید وقتی اومد سراغم ولی من عالم هپروت بودم فقط یادمه ناخوداگاه داد میزدم که من درد دارم یکاری بکن اونم باز امپول مزد باز من عالم هپروت مبرفتم ‌هیچ تسلط روی بدنم نداشتم ازینورم کشنه بودم حلقم خشک شده بود بشدت یکنفر نبود به لیوان اب بده ماما همراهم که. فقط هر جند دقیقه معاینه میکرد میکفت جند سانته باز میرفت به صبحانه س بیشتر از من اهمیت میداد خلاصه اینکه این روند ادامه داشت تا وقتی من فول شدم و کابوس شروع شد بمن میکفت زور بزن من هیج زوری نداشتم اصلا نمیدونستم بیمارستانم خونم کجام بزور چشام باز میکردم و زور میزدم هیچ انرژی نداشتم اونقدر سخت بود که حس میکردم قلبم داره وای میسته دکترم میخواست بره بخش منو دو نفری میگفتن زور بزن ولی زور نداشتم اونقدر زور زدم که تمام مقعدم زد بیرون و منو میخواستن ببرن روی صندلی زایمان. با ولیچر حس میکردم که یه جیزی لاپامه سنگینه و نمیتونستم بشینم به بدختی فحش و تحقیر منو روی صندلی ننشوندن بردن اتاق مخصوص باز کفتن زور بزن و من داشتم از حال میرفتم ضربان قلب بچه افت کرد چنتا زور محکم زدم که حس کردم ‌روحم از بدن جدا شد
مامان قـنـد عـسـل😚🍓 مامان قـنـد عـسـل😚🍓 ۵ ماهگی
تجربه ی زایمان پارت 11
اومدن بین دردا ماما منو معاینه کرد
که یهو داد زد باریکلاا فول شده سرش داره میاد
بهم گفت وقتی که دردت یکم ولت کرد استراحت کن نفس عمیق بکش و وقتی که دردت اومد اول ی نفس عمیق بعد سرتو بگیر بالا به شکمت نگاه کن و دستاتو بزار زیر رونات و محکمم زور بزن منم دقیقا همین کارو میکردم.. با زور اول نشد.. با زور دوم هم نشد با زور سوم گفت افرین باریکلاا سرش داره دیده میشه با زور چهارم که با تمام توانم و دردی ک داشتمم زور زدم اول سرش اومد و بعدش کل بدنش عین ی ماهی لیز خورد و دختر قشنگم به دنیا اومد.. لحظه ای که گذاشتنش رو شکمم قشنگترین حس دنیاس.. این لحظه رو برای تمام چشم انتظارا ارزومندم🥺💕
وقتی گذاشتش رو شکمم اون گریه میکرد و من گریه میکردم نمیدونستم گریه ام برای چی بود برای دردی ک داشتم یا برای دیدن دخترم یا برای غمی که تو دلم بود🙂❤️‍🩹 دخترمو برداشتن و لباساشو تنش کردن و اوردنش کنارم. و برام بی حسی زدن و شروع کردن به بخیه زدن.. یکمی درد داشت اماا دردش قابل تحمل بود منم تا وقتی که بخیه میزدن مشغول نگاه کردن دخترم بودم.. 🥺🐣
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۹
همینجا بچرو میگیریم سریع گان پوشید پرده هارو کشیدن چند نفر ملافه و ست زایمان آوردن تو این مدت به من گفت زور نزنی تا آماده کنم اینارو خیلی سخت بود زور نزدن ولی هر جور سعیمو کردم همه آماده شدن و گفتن حالا هر وقت درد و انقباض اومد پاهاتو جمع کن تو شکمت و زور بزن یهو دردم شروع شد با تمام توان زور میزدم حس سوزش شدید داشتم داد هایی که میزدم دست خودم نبود هم از سر درد بود هم اینکه حس میکردم با داد زدن بهتر میتونم زور بزنم درد تموم شد نفس میگرفتم تا درد بعدی شروع کردم به زور زدن ماما گفت خیلی محکم زور میزنی آروم تر نفس بگیر ولی واقعا زور زدنام دست خودم نبود درد تموم شد گفتم دیگه نمیتونم گفت قول میدم با زور بعدی بباد چیزی نمونده درد شروع شد با تمام توان زور زدم و جیغ کشیدم حس سوزش خیلییی شدیدی داشتم و بهو احساس سبک شدن و پایان دردها ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه عصر نی نی به دنیا اومد یکم دیرتر گریه کرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت نترس گریه هم میکنه همون موقع صدای گریه ش اومد بلندش کرد و بهم نشونش داد یه موجود کوچولو که چیز زیادی از صورتش دیده نمیشد 🥰 بردنش یه جا دیگه که تمیزش کنن
مامان تو دلیم💙 مامان تو دلیم💙 ۵ ماهگی
🥰 تجربه زایمان طبیعی 🥰
پارت ۳
خلاصه که چن باری رفتم سرویس آب گرم گرفتم به خودم یکم راه رفتم بار آخر دیدم هم دردم شدت گرفته هم فشار میاد بهم اومدن معاینه کردن ماما گف هر وقت دردت گرف محکم زور بزن وقتی دردت رفت استراحت کن تا انرژی زور زدن داشته باشی تو هر درد گرفتنام ۳،۴ تا زور محکم میزدم ماما میگف هرچی بیشتر زور بزنی زودتر بچه میاد خیلی محکم زور میزدم طوریکه از زور زدن صدام میرف رو هوا درسته تو دردهام سعی می‌کردم جیغ نزنم ولی موقع زور زدن دست خودم نبود و جیغ زدن باعث می‌شد سفت و سخت تر زور بزنم موقع زور زدن سرمو می‌آوردم رو سینه ام و زور میزدم وقتی ماما برش زد متوجه شدم ولی اصلاا درد نداشت چون هم بی حسی زده بود و هم دردم اونقدر زیاد بود که درد اونو شاید متوجه نشدم بعدش دیدم بچه رو کشید بیرون وقتی بیرون آورد انگار بدنم سبک شد راحت شد خیلی حس خوبی بود حس مادر شدن بچه رو گذاشتن رو سینه ام با دوتا دستام بغلش کردم بعد بچه رو بردن اونور ماما گف زور بزن جفتت خارج شه ولی من حال نداشتم چن باری خواستم زور بزنم نشد بی‌حال شده بودم گفتم نمیتونم گف یکم سعی کن ولی عجله نکن اگه نمیتونی چن تا زور یواش زدم جفتمم خارج شد بعد موقع زدن بخیه یکم درد داشتم ولی قابل تحمل بود ولی بدنم کلا میلرزید فک کنم نیم ساعتی بدنم مخصوصا پاهام لرزید که اونم بخاطر زایمان بود بعدش دوساعتی استراحت کردم سردم بود پتو رو کشیدم روم تا چونه ام یکم آبمیوه و کیک خوردم دو ساعت تموم شد اومدن حاضر شدم بردنم به بخش به راحتی بلند شدم و راه رفتم دردی نداشتم اونجا به همه کسانی که دلشون بچه میخواد دعا کردم دامنشون سبز بشه و همه باردارا بسلامتی فارغ بشن🌹❤
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
بعد اون دردا شدیدتر شد ولی بازم با تکنیک تنفسی میشد کنترل کرد فقط راه گلوم خشک میشد کم کم داشت بهم فشار میومد همینجوری ایستاده ورزش میکردم و ماماهمرامم کنارم بود اسکات میزدم و..خلاصه تا ۵ همینجوری ورزش میکردم بعد دیگه رفتم رو تخت چندحالت سجده چند تا زور زدم اومدن معاینه کردن کپسول گل مغربی گذاشتن و آمپول زدن تا دهانه رحمم سریع تر باشه و معاینه کردم شده بود ۱۰سانت چند تا زور زدم سربچه دیده شد رفتم رو تخت زایمان و هروقت درد می‌گرفت با تمام توان زور میزدم و درد که ول می‌کرد منم استراحت میکردم همینجوری ادامه داشت گفتم برش بزنید گفتن به وقتش ولی برش نزدن حس میکردم دارم پاره میشم دیگه یهو گفتن سرش اومد زور یواش بزن پاره نشه کم کم زور زدم و فوت کردم تا یهو بچه اومد بیرون اون لحظه بهترین لحظه عمرت حساب میشه گذاشتنش روی تنم مثله ی تیکه گوشت بود واییییییییییی اینقدر درد کشیدم ی جیغ نزدم گریه نکردم اما وقتی بچه رو گذاشتن روی تنم اشکم بند نمیومد 😪🥹ای خدا گفتن بدون برش اومد ولی یکم پارگی داشت بعد اینکه جفتم اومد دو تا بخیه بیرونی زدم ۳تا هم داخلی و تمام....بعدش هیچ دردی جز درد بخیه نداری ....
مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
ابنم بگم که من مامانم با روغن سیاه دونه کمرم را ماساژ میداد من خیلی آروم میشدم ماما همراه هم میومد ماساژ بده ولی من حس میکردم مامانم بهتر ماساژ میده اون وسطا هم بهم سرم فشار هم وصل کرد اندازه ۷ .۸ قطره گفت که به اینکه دردات منظم بشن کمک میکنه من ساعت ۱۲ شب تقریبا دردام توی خونه شروع شد که دیگه ساعت ۴ غیر قابل تحمل شد رفتم بیمارستان کیسه آب پاره شد دردا بیشتر شد و ساعت ۱۰.۳۰ صبح زایمان کردم دردا هم مثل درد پریود بود که خیلی تند تند می‌گرفت و ماما همراه خیلی کمک کرد بهم کیسه آب گرم برام می‌آورد و وقت زایمان هم کنارم وایستاده بود همش میگفت نفس بگیر دست منم گرفته بود و فشار میداد یا وقتی من درد داشتم دستش را فشار میداد خلاصه بگم خوب بود البته شاید من خواب هم داشتم بی تاثیر نبود بعد هم دیگه شروع به بخیه کردن که من نمیدونم چقد طول کشید ولی همراهی هام میگفتن ۱ ساعت طول کشیده و بی حسی هم موقع من درد داشتم و زور میزدم زدن بهم و برش زدن بی حسی درد نداشت برش هم حالیم نشد و اینکه وقتی نی نی و آوردن بیرون دردا تموم شد یعنی دردا دیگه از وقتی حس فشار داشتم تموم شدن فقط حس فشار داشتم بخبه زدن فقط آخرش یکم دردم اومد موقع زدنش انگار که اثر بی حسی داشت می‌پرید اینجور بود تا دو سه روزم بخیه هام می‌نشستم حس فشار روشون بود دیگه بعد از دو سه روز خداراشکر خوب شدن