تجربه من از زایمان طبیعی 3.
جفت به زودی بیرون نمیومد انقدر سرفه کردم تا اومد خونریزی پیدا کرده بودم افتضاح یکی دوتا دستاشو گذاشته بود رو شکمم با تموم زورش فشار میداد یکی دیگه دستشو کامل تا مچ میکرد داخل یه دور داخل واژنم میچرخوند میاورد بیرون یه عالمه خون میومد حتی تو صورت طرف هم پریده بود سرتاسر تا بالای دستشون پر خون بود موقع دنیا اومدن بچه داد نمیزدم ولی این لحظات از جیغ زیاد بیحال شده بودم خیلی اینکارو تکرار کردن خون بند نمیومد با هربار فشار شکمم یه موج بزرگی از خون میپرید نزدیک پنج تا باند هی میبردن داخل نگه میداشتن میکشیدن پرخون میشد ازشون پرسیدم کی تموم میشه گفتن هیچی نگو که خودمونم استرس گرفتیم هی بخیه داخل میخوردم تموم نمیشد پاهام از بس رو جا پا بود خسته شده بود گرفته بود کف پام سفید رنگ شده بود مردم و زنده شدم تا گفتن بند اومده شکمم درد میکرد ترسیده بودم خیلی که باز بیان فشار بدن چون خونریزی داشتم یخورده طول کشید تا بیان بخیه بزنن بی حسی رفته بود اخرای زدن بخیه بیرونی بدون بی حسی خیلی دردناک بود دوختن سوزن رو تو پوستم حس میکردم مخصوصا گره زدن که اخرش میکشیدن خداروشکر تموم این لحظات به خوبی و خوشی گذشت با تموم سختیا که حالا از زایمان وحشت دارم بازم طبیعی خوبه البته این نظر منه چون اصلا بخیه روی شکم رو دوست نداشتم.

۲۱ پاسخ

چیجوری بازم میکی طبیعی خوبه؟با خوندن متن من بار دیگه خوشحال شدم ک سزارین شدم

تمام لحظاتت مثل من بود فقط جفتم زود اومد بیرون موقع بخیه هم اذیت شدم به هر حال راحت شدی منمب ا تمام این دردا بازم انتخابم طبیعیه انشالله که قدمش براتون پر خیر برکت باشه و زیر سایه پدر و مادر بزرگ شه

من نصفش رو طبیعی رفتم نشد
خدارو شکر میکنم که تا آخرش نرفتم و سزارین شدم 🤲🏻

😂دخترم هم انقد نق نقو از روز اول گن و شکم بند نبستم و الان شکمم تخت تر از قبله

😬 بخیه سزارین من اندازه یه انگشت اشاره س و شده یه خط صاف

🤦🏻‍♀️ خداروشکر سزارین رفتم من وسط طبیعی میمردم بچه تلف میشد

واقعا خداروشکر که سزارین شدم

مبارک باشه عزیزم چه زایمان سختی داشتی🥲
منم درد طبیعی رو کشیدم بعد سزارین شدم

خدایا هزاران مرتبه شکرت که سزارین شدم🥹

درکت میکنم منم بعد زایمان خونریزی کردم
همین دردای که میگی رو کشیدم ، برامن همینطوری بخیه میزدن بدون بیحسی😭😭

وای منم فقط ازون بخیه های آخر متنفرم ک بی حس نیستن🫠

منم همچنین اتفاقی برام افتاد خونریزی شدید هی گازاستریل میذاشتن فایده نداشت خونریزی قطع نمیشد تا چقدر دوختن داخل بعد بیرون

طبق تجربه ای که تو داشتی برای بار هزارم تصمیمم قطعی شد رو سزارین بجای اینکه از پایین کلی بخیه بخورم آناتومی واژن و رحمم بهم بریزه راضیم از شکم تا کمر جر بخورم ولی اینا رو تجربه نکنم😑
گوشت تنم ریخت😬

من یه شب قسمت زایشگاه رفتم دوست داشتم طبیعی زایمان کنم خانمه اینقددادمیزددکترع بهش گفت زوربزن الانه پاره شی اینقدبدبودهمون شب گفتم طبیعی اصلا.اخرم سزارین شدم😬

چه ربطی داره شما با اینکه طبیعی بودی فک کنم بیشتر از من سزارین بخیه خوردی چجوری جاش نمیمونه دقیقا🫢
من کلا اندازه یه بند انگشت بخیه دارم اونم چون پوستم سفیده اصلا معلوم نیست

وای یاد بعد سقط خودم افتادم بیت روز بعد سقط انگار بخشی از جفت مونده خونریزی شدید کردم خانومه تا مچ دستش داخلم بود 🥲

منم طبیعی بودم و واقعا میگم طبیعی عالیه البته بستگی به لگن و توان هر فرد داره
منم با امپول فشار بودم

🤣🤣🤣🤣🤣🤣 اینجاست که باید به گفت دیدین گفتم هرکس طبیعی زایمان می‌کنه تا دور از جون پای مرگ میره اما بعد زایمان یادش میره واقعا ما زنا پوستمون کلفته

خداروشکر ک الان خوبید وای ترسیدم من خیلی خدا کمک کنه همه خانما زایمان راحتی داشته باشن

منم تجربم سخته داغونم تعریفش میکنم برای کسی وحشت میکنم هنوز از اون صحنه ها و صدا ها
۵ نفر دور من بود

بااین‌همه درد خونریزی هنوز میگی طبیعی خوبه؟

سوال های مرتبط

مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۳ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان فندوق مامان فندوق روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم
تجربه زایمان طبیعی با اسپاینال
((دوستان شرمنده منتظر موندید متاسفانه بچم هنوز سینمو نمیگیره درگیر اون بودم ))
تو ۴ سانت اومدن برام امپول زدن
امپول اسپاینال:
سه سوزن بزرگ بود که تو کمرم زدن دردش شدید نبود مثل نیش زنبور بود
فقط موقع زدن امپول حس اینکه عصبای پام یهو بگیره و ول کنه بهم دست داد
حدود ده دقه درد شدید انقباض داشتم و خارش
تموم بدنم میخارید که گفتن از عوارضشه
دردام انگار تو همون ۵ سانت موند و بیشتر نشد
ولی انقباض داشتم درد هم داشتم
با ورزشا خیلی زود به ۸ سانت رسیدم و فول شدم
امااااا
متاسفانه بچم گیر کرده بود من خیلی سری فول شده بودم اما بچه گیر کرده بود
من خیلی زور زده بودم دیگه اخراش مرگ و چشمم دیدم
بچه گیر کرده بودم منم از ساعت ۹ صبح داشتم زور میزدم
۵ تا ماما بالا سرم بودن
وقتی دیدن نمیتونم زور بزنم دو نفر اومدن بالا تختم خودشون و انداختن روم جوری که دستاشون از ساعد تا مچ روشکمم بود تموم زورشون و انداختن رو شکمم یکی دیگه هم پهلوهامو فشار میداد
سه دفعه این کار و کردن هربار تا لب مرگ میرفتم
مرحله اخر دیگه گفتن اگه بچه بدنیا نیومد میبرنم اتاق عمل
که دیگه با تموم توان شکمم و فشار دادن
کلی بخیه خوردم ولی خداروشکر بچم بدنیا اومد
حدود یکی دو ساعت تو بخش نوزادان بود تا اکسیژن بگیره
اگه جفت و ماساژ اخرش بخوان بگم دردش نصف درد زایمان بود
مخصوصا وقتی که اومدن داخل رحم و تمیز کنن
ماساژ اخرش هم شکم و رحم فشار میدادن و فک کنم چون من شکمم و خیلی فشار داده بودن شدید برام دردناک بود
مامان رامان مامان رامان ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
بعد بچه دنیا اومد من فکر کردم تموم شد نگو بازم ادامه داره هی پرستار شکمم و فشار داد گفتن زور بده باید جفت بیاد بیرون خلاصه کلی ام اونجا با فشار زور دادم جفت بیاد بیرون بعد که جفت اومد تقریبا پنج شیش بار دیگ ام معاینم کرد هی شکمم و فشار میدادن دست مینداختن داخلم میگفتن باید خونای تو رحم بیاد بیرون وای مردمو زنده شدم دیگ طاقت نداشتم واقعا بعد دیگ گفت میخوام بخیه بزنم بهت بعد گفت به همه ی دونه بی حسی میزنم به تو دوتا زدم 😂از بس کولی بازی دراورده بودم خلاصه پنج و نیم بود پسرم دنیا اومد یک ربع به شیش شروع کردن بخیه زدن تا شیش و نیم طول کشید فقط بخیه های روی پوستی چندبار سوزنو حس کردم همین بعد که بخیه زدن تموم شد به پرستاره گفتم تو نجاتم دادی هی می اومدن میگفتن چهار سانتی تو نمی اومدی معلوم نبود چی میشد خلاصه بخیه زدن تموم شد هر کدوم پرستارا دوباره می اومدن داخل اتاق ازشون عذرخواهی میکردم میگفتم تروخدا منو ببخشید دست خودم نبود اونام میگفتن عیب نداره تو فقط بزا 😂😂😂ما بخشیدیمت بعد یکی دیگه از پرستارا اومد گفت مامانت ی دونه خودش زایمان میکرد راحت تر بود تا تو زاییدی بعد یکی از پرستارا اومد گفت معنی اسم پسرت چیه گفتم آرام متین گفت خداکنه همین باشه به تو نره انقدر کولی هستی 😂از بس که جیغ ‌کشیده بودم فکر کنم پرستارام دعا میکردن فقط من زایمان کنم😂
مامان 🍒گیلاس🍒 مامان 🍒گیلاس🍒 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 6

یهو دیدم وسط دردام ماما همراهم که سه برابر من وزن داشت اومد روی تخت و با تموم وزنش شروع کرد پشت سر هم شکمم رو فشار میداد
یه جوری فشار میداد که هر لحظه رو آرزوی مرگ میکردم
انقدر فشار هاش محکم بود پوست شکمم به مهره های کمرم میخورد

التماسشون میکردم که تمومش کنن
تا ساعت
7:45
که دکتر با وکیوم و فشار های ماما همراه بچه رو دنیا آورد

تموم ساعت های درد کشیدنم یه طرف
اون 25 دقیقه که مدام داشت فشار میداد به شکمم یه طرف

اون دقایق وحشتناک بود برام و برای رهایی از دستشون ضجه میزدم 😭😭😭
هنوز که هنوز همه اعضا داخلی شکمم درد می‌کنه
پوست شكمم رو دست میزنم درد میکنه

اما با وجود همه اینا وقتی پسرمو دادن بغلم انگار دنیا مال من بود 🥹🥺

من از لحظه ای که کیسه آب رو زدن لرز داشتم
طوری که رو پاهام نمی‌تونستم وایسم
بعد زایمان لرزم خیلی زیاد شد و فشار و درد زیادی رو کمرم بود

دکترم خیلی خوب بود و نزاشت ماما بخیه بزنه برام و
چون تعداد بخیه هامم زیاد بود و تا مقعد بخیه میخوردم
خودش بخیه ها رو برام زد
و کلی تاکید کرد قرص هامو سر ساعت بخورم

اما کی از چند ساعت بعد خودش خبر داره ؟؟......
مامان سامیار💙💙💙 مامان سامیار💙💙💙 روزهای ابتدایی تولد
مامان برهان💙 مامان برهان💙 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳

بعد از اینکه بچه رو بیرون آوردن اومدن جفت رو بیرون بیارن و رحمم رو جا بندازن ولی جفت میخوان بیارن بیرون زیاد درد احساس نمیکنی حالت یه سوزش بهت دست میده که زود تموم میشه خلاصه که جفت مارو کشیدن بیرون و دست های مبارکشون رو تا آرنج کردن تو بدن ما تا اگه لخته خونی چیزی جا مونده در بیارن یکی پس از دیگری میومدن و هی دست می‌کردن خدا برای هیچ بنده ایی همچین چیزی نیاره خیلی خیلی عذاب کشیدم درد زایمان یکطرف درد رحم جا انداختن که هی فشار میدن به شکم و دست میکنن تو رحمم یکطرف خلاصه با هزار درد بدبختی که کشیدم پرستارا بهم گفتن که تموم شد میخواییم بخیه بزنیم منم خوشحال از اینکه دیگه قرار نیست کسی دستمالیم کنه و شکمم فشار بده ولی ای دل غافل که چه اتفاقات بدتری قراره سرم بیاد بخیه زدن رو شروع کردن نه بی حسی زدن نه چیزی قشنگ درد بخیه جیگرمو میسوزوند بچمو آوردن گذاشتن تو بغلم که مثلا دردشو تحمل کنم و یادم بره اما اینقدر دردناک بود که نمیتونستم حتی بچمو نگه دارم حتی از بچه خودمم بدم میومد میگفتم بخاطر این اینجوری شدم ببریدش نمیخوام ببینمش با هزار سختی بخیه زدن هم تموم شد اومدن دوباره سه چهار نفری افتادن رو شکمم هی فشار میدادن ببینن خونریزی دارم یا نه دیدن انگار خونش یکم زیاده رفتن به ماما گفتن اومد