۸ پاسخ

منم تو بارداری.رفتم دوبار سنو میگفت شکمت کوچیکه ب وزنی ک سونو میگ نمیخوره.منم از استرس مردم.باز فرستاد سونو میگفت باید بریی تهران.جنگ شد رفتم شهرستان .اونجا سونو دادم وزنش بازم خوب بود.دیگ ماه آخرو نرفتم سونو گفتم هر چی میخواد بشه بشه.شهرستانم زایمان کردم.با وزن ۳۳۵۰ ک خودمم تعجب میکردم.میگفتم چجوری شد شاید نهایتش میگفتم ۳ کیلو بزور بشه.ولی خدارشکرهزار مرتبه شکر وزنش خوب بودو سالم .

چه بیمارستان مضخرفی رفتی

بخاطر بچه درشت بوده اذیت شدی عزیزم حق داشتی بچه اولت بوده که سخت تر هس

پاهام شل شد از تجربه زایمانت چجوری اینهمه درد کشیدی

چیا میخوردی انقد وزنش خوب بوده

عزیزم مبارکت باشه ،انشاالله ب سلامتی، کمپوت انجیر این مدت تو خونه باشه هم ابش هم خودشو بخور ،قرص اناهیل هم بخور برای ترمیم زخم هات ، زیاد نشین که زخمات پاره نشه ،

ای جانم بازم خوبه تونستی خداروشکر

بچم ۳کیلو و ۷۰۰ بود

سوال های مرتبط

مامان رامان مامان رامان ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
بعد بچه دنیا اومد من فکر کردم تموم شد نگو بازم ادامه داره هی پرستار شکمم و فشار داد گفتن زور بده باید جفت بیاد بیرون خلاصه کلی ام اونجا با فشار زور دادم جفت بیاد بیرون بعد که جفت اومد تقریبا پنج شیش بار دیگ ام معاینم کرد هی شکمم و فشار میدادن دست مینداختن داخلم میگفتن باید خونای تو رحم بیاد بیرون وای مردمو زنده شدم دیگ طاقت نداشتم واقعا بعد دیگ گفت میخوام بخیه بزنم بهت بعد گفت به همه ی دونه بی حسی میزنم به تو دوتا زدم 😂از بس کولی بازی دراورده بودم خلاصه پنج و نیم بود پسرم دنیا اومد یک ربع به شیش شروع کردن بخیه زدن تا شیش و نیم طول کشید فقط بخیه های روی پوستی چندبار سوزنو حس کردم همین بعد که بخیه زدن تموم شد به پرستاره گفتم تو نجاتم دادی هی می اومدن میگفتن چهار سانتی تو نمی اومدی معلوم نبود چی میشد خلاصه بخیه زدن تموم شد هر کدوم پرستارا دوباره می اومدن داخل اتاق ازشون عذرخواهی میکردم میگفتم تروخدا منو ببخشید دست خودم نبود اونام میگفتن عیب نداره تو فقط بزا 😂😂😂ما بخشیدیمت بعد یکی دیگه از پرستارا اومد گفت مامانت ی دونه خودش زایمان میکرد راحت تر بود تا تو زاییدی بعد یکی از پرستارا اومد گفت معنی اسم پسرت چیه گفتم آرام متین گفت خداکنه همین باشه به تو نره انقدر کولی هستی 😂از بس که جیغ ‌کشیده بودم فکر کنم پرستارام دعا میکردن فقط من زایمان کنم😂
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان دلارا مامان دلارا ۳ ماهگی
پارت ۴
مامانم کمک کرد لباس بپوشم بردنم بخش زایمان دیگه درد من بدتر شد بود نمی‌تونستم تحمل کنم اصلا
اومدن معاینه کردن باز کیسه ابم پاره نشد بود هنوز
سرم اینا وصل کردن
کیسه ابم پاره کردن ساعت شد بود ۸ تا کیسه ابم پاره کردن درد من بیشتر شد جیغ داد میکردم میگفتم ببرین سزارین یک چیزی بزنید درد نداشته باشم اونا میگفتن نمیشه دیگه کم مونده هر موقع احساس فشار کردی زور بزن نفس عمیق بکش احساس فشار میکردم زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم احساس کش اومدن میکردم ولی دردی حس‌ نمی‌کردم بی حس زد برش زد زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم سر بچه که اومد بیرون سری کشید بیرون بچه رو انداخت روی سینه م بچه شروع کرد به گریه کردن دقیق ساعت ۹:۱۰ به دنیا اومد دکترم تند تند زیر شکمم فشار میداد جفتم میکشید که بیاد بیرون یکمی ماساژ داد کشید بیرون مرحله سخت ترش رسید بخیه زدن اولش درد نداشتم اصلا ولی رفته رفته بدتر میشد همش میگفتم کی تموم میشه پس از فشار زیاد دستم پاهام می‌لرزید تا ساعت ۱۱طول کشید بخیه زدن چون خیلی درد داشت یواش یواش میزد بخیه که تموم شد دخترم آوردن گفتن شیر بده بهش
چقدر خوب بود وقتی شیر میخورد داغی لب هاشو حس میکردم قشنگ اومدن باز دلارا رو بردن چون خلط داشت گلوش سخت ترین بخش ماجرا اون درد های بود که می اومد می‌رفت خیلی خیلی بد بود زور زدن اصلا هیچ دردی نداشت بنظرم بخیه زدن از همشون بدتر بود ولی خداروشکر گذشت
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۲ ماهگی
بعد سه روز اومدم تعریف کنم
من چند روزی بود درد داشتم و یک سانت باز بودم دوشنبه من ۳۴هفتع و ۶روز بودم یهو حس کردم کیسه نشتی داره رفتم معاینه کردن گفتن ۳سانت هستی کیسه نشتی داره زایمان میکنی سر بیمه اذیت شدم اومدم علوی شب نه بستری شدم درد نداشتم انقباض نامنظم تا سه صبح بعد یکم دردا مرتب شد ساعت شیش اومدن کیسه رو پاره کنن پاره کردن درد اصلی شروع شد درد کشیدم یک ساعت واییی خیلی سخت بود زور نداشتم بچه نمیومد به زور اومد بخیه زدن داستان من از اینجا تازه شروع شده رگ از داخل پارع شده بوده و بخیه نزده بود رگ خونریزی کرد طی نیم ساعت اندازه یه هندونه لابیا ام باد کرد دردی که اون داشت زایمان اصلا نداشت مردمممم یعنی واقعا بخیه ها که مینداخت من حسشون میکردم بردن اورژانسی اتاق عمل با بیحسی اسپاینال کورتاژ کردن بخیه هارو کشیدن از اول زدن برام خیلی سخت بود دو روز کامل دراز بودم سوند و پنس داخلم بود نمی‌تونستم تکون بخورم یعنی واقعا دهنم سرویس شد هم طبیعی هم سزارین شدم خیلی اذیت شدمممم خیلییی
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
مامان آبنبات مامان آبنبات ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 👶🏻🗣️
سخت بود،۳۹ هفته و سه روز زایمان کردم
شب یک ساعت رفتم پیاده روی و بعدش رفتم دوش آب گرم گرفتم و زیر دوش یکم اسکات زدم،بعد حموم کم کم دردام شروع شد ولی شدید نبود تحمل کردم تا ساعت ۴ که خیلی شدید شد،بین دردام ۵ دقیقه بود که رفتم بیمارستان ،دیگه اونجا خیلییی دردم زیاد بود معاینه کردن ۵ سانت باز بودم ،بعد دیگه هی شدیدتر میشد طوری که میگفتم خدایا فقط بگذره من نه راه پس دارم نه راه پیش،دردش وحشتناک بود واقعا،تو وان آب گرم رفتم واقعا تاثیر داشت،موقعی که درد داشتم کمرمو قر میدادم تاثیر داشت یکم خوب بود،
دیگه ۸.۹سانت که باز شدم میگفتن زور بزن که مدفوع کنی و سر بچه بیاد،بعد که سر بچه رو دیدن بردنم تو یه اتاق دیگه و اونجا برش زدن که سر بچه بیاد بیرون،قشنگ مردم و زنده شدم،بعد که بخیه زدن من کامل بی حس نبودم حتی دوبار هم سوزن بی حسی زدن بازم حس میکردم و خیلی درد کشیدم موقعی که بخیه میزد،دیگه بعد که بچه دنیا اومد بردنم اتاق ریکاوری ،جای بخیه م و مقعدم چون زور زده بودم خیلی درد میکرد،قرص مسکن و شیاف استفاده کردم یه ذره بهتر شدم ولی الان هنوز جای بخیه م درد میکنه اصلا نمی‌تونم بشینم ،دکتر هم گفت تا ۵.۶روز اصلا نشین حتی خوابیده به بچه شیر بده
خیلی خیلی سخت بود ولی فدای سر بچه‌م،دور سرش بگردم هر دردی رو بخاطرش تحمل میکنم،الان که بغلش میگیرم فقط خداروشکر میکنم که چنین هدیه باارزشی بهمون داده🥹❤️
مامان مهدیارم 🩵 مامان مهدیارم 🩵 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳ زایمان طبیعی

نزدیک به ۷ سانت بودم که همش حس مدفوع داشتم و هی به ماما همراهم میگفتم می‌خوابم برم دستشویی اومدن یه مایعیو داخل معقدم ریختن و گفتن حالا برو دستشویی تا روده هات قشنگ خالی شه بعدش یه توپ آورد و منو به شکم خوابوند روشو مدام جلو عقب کرد هرچیم میگفتم بچه می‌گفت هیچی نمیشه بچه جاش امنه بعد نیم ساعت ورزش باز گفت بخواب معاینه کنیم این وسطم مرتب قلب بچه رو چک میکردن بعد معاینه گفتن نزدیک به فول شدنی بخواب پاتو جمع کن موقع دردات زور بزن سر بچه بیاد پایین حدود چهار تا یه ساعتم با هر دردم و با پوزیشنای مختلف زور میزدم مامای بیمارستان اشنام بود میخواست که بخیه نخورم می‌گفت پرینت مناسبه ولی متاسفانه من دردم زیاد بودو همکاریم کم سر بچه اذیت بود آخر مجبور شد که برش بزنه بعد اینکه سر بچه رو دیدن قشنگ گفتن برو رو تخت زایمان بخواب بچه داره میاد خوابیدم و بتادین زدن گفتن با هر دردت تا جایی که میتونی زور بزن دو نفرم اومدن بالا سرم هی از بالا فشار میوردن بعد حدود ده دقیقه یه چیز داغ ازم خارج شدو دردا تموم شد بچه رو گذاشتن رو سینم بهترین حس دنیا بود بعدش بچه رو بردن تا تمیز کنن و گفتن سرفه بزن جفت بیاد بیرون سرفه کردمو جفتم اومد شروع کردن بخیه کردن که زیادم طول نکشید ولی من دردشو کامل حس میکردم ولی اینقدر محو بچم‌بودم که اصلا واسم مهم نبود آخرم ۳ الا ۴ تا بخیه خوردم بیرونی داخلیم زیاد نخوردم ماما همراهمم موند تا لباس تن بچه‌کرد و من تونستم ادرار کنم و شیر دهیو یادم داد بعد که خواستم برم بخش رفت