ادامه تجربه زايمان طبیعی
دیگه گفتن از رو تخت بیا پایین ورزش کن مگه میتونستم بیام پایین از دردی ک داشتم حالا با اذیت رفتم پایین انقد درد داشتم نميتونستم همکاری کنم زیاد دیگه دوباره رفتم بالای تخت معاینه کردن هنوز ۸ سانت بودم انقد ک‌انگشت کردن ک شد ۱۰ سانت بهم گفتن زور بزن حالا نگه میتونستم زور بزنم نفس نداشتم همشونم دانشجو بودن بالا سرم یه دانشجو ی احمق اومد رو شکمم با دو تا مشتش شکممو فشار میداد من دیگه اون موقع داشتم حون میدادم زیر دستش از این ورم اون یکی دیگه هی انگشت میکرد واژنم تا بتونه بچه بیاد دیگه دیدن بچه نمیاد پایین و داره میمیره اومدن واژنمو برش زدن بعد یه رب بچم بدنیا اومد ولی گریه نمیکرد🥲 چون بهش فشار اومده بود تو کانال زايمان همم ک دانشجو ی شکممو فشار داده بود بچم اذیت شده بود ینی بچمو خدا دوباره بهم داد ‌‌‌‌... دیگه بدنیا ک اومد اومدن بخیه زدن بعد دوباره اومدن معاینه دیدن بخیه هام باز شده بدون اینکه بی حسی بزنن دوباره بخیه کردن ینی هر بخیه رو با گوشت و استخون حس کردم برشم خورده بودم زیااااد

۱۶ پاسخ

بیمارستان هاشمی نژاد کشتارگاه سربچه دومم همین کار کردن باهام

خیلی تجربه ات بد بوده عزیزم برا همین میگن برا زایمان طبیعی حتما بیمارستان خصوصی و دکتر داشته باشین یا اگه دکترم ندارین حداقل ماماهمراه بگیرین🥲

منم مثل تو شدم ،منتهی منو بردن اتاق عمل بخیه زدن ،بعدشم بچم بخاطر اینکه زیاد بهش فشار وارد شد ۸ روز بستری بود ،زیر پوست سرش خونابه جمع شده بود دارو میزدن که جذب بشه

ولی خدایی زایمان طبیعی تو بیمارستان آموزشی اشتباه محضه

واای خدا کدوم بیمارستان بودی؟

بیمارستان دولتی بودی یا خصوصی؟؟
دکتر خودت اومد بالا سرت؟؟؟

منم اونقدر شکمم رو فشار دادن که دنده های شکمم احساس می‌کردم شکسته پوستم کلت کبود شده بود واقعا سزارین خیلی خوبه

دکتر خودت کجا بود

وای چقد بد خدا ازشون نگذره که یه مشت بی خیال بی درک رومیزارن بالاسرمریض

خداروشکر سزارین انتخاب کردم 😐

یا خود خدا تو تعریف میکنی موها بدنم سیخ میشه پاهام سست

پ قشنگ دهنت سرویس شده ارزو🤣🫥

😐یا خدا

زبونم لال اگ اتفاقی می افتاد چی ! کی جواب میداد😭خدا بهت رحم کرد😭😞

ای بابا زنده زنده کشتنت که ، انگار اصن بیمارستانش خوب نبوده

هفففففف خدا از این دانشجوها نگذرهههههههه😞😭😭😭😭😭میزدی تو دهنشووون 😭

سوال های مرتبط

مامان الساو آیهان🧿💙 مامان الساو آیهان🧿💙 ۵ ماهگی
پارت چهار
سه تا شیاف گل مغربی گرفتن داخل رحمم ترکوند و یکیم داد گف زیر زبونت بزا کم کم آب شه
گف باعث میشه زایمان بهتری داشته باشی
همینجور انقباضاتم زیاد شدن ک یه دو ساعت بعدش ساعتهای دو و نیم بود ک آمپول فشار زدن گفتن زایمان زودتر بشه و کمتر اذیت بشی
همینجور معاینه میکردن ک یه سانت یه سانت بیشتر میشد ک رسید ب ۷ سانت و دردام شدید تر شدن و دیگه تحمل نداشتم
و پیاده کردن از تخت و گف راه برو کمی ورزش کن سر بچه بیاد پایین
از شدت درد نمی‌تونستم راه برم یه دردی می‌گرفت و ول میکرد یه نفس میکشیدم دوباره درد میگرف و گفتن هر موقع حس مدفوع داشتی بهمون بگو و من چن دیقع بعد حس مدفوع گرفتم و رفتم زودی دسشویی
دسشویی داخل اتاقم بود و فوری دکترا اومدن و داد زدن ک خانم زودی بیا بیرون ک بچتو همونجا دنیا میاد و من فوری اومدم و رفتم رو تخت یه درد وحشتناک اومد و محکم زور و زدم و ول کرد یه نفس کشیدم و دوباره درد اومد و همینجور زور زدم چن تا که حس کردم سر بچه اومد پایین و برش زدن و بچه رو کشیدن گزاشتن رو شکمم
نگم از حس اون موقع
تموم دردام از یادم رفت
و بچه رو بردن امیر کردن و ناف کردن اینا بعد دوباره اومدن و چن تا محکم شکممو فشار داد و شروع کردن ب بخیه زدن
تقریبا نیم ساعت طول کشید تا بخیه تموم شه و دوباره شکممو ماساژ دادن و از تخت پایینم کردن و رفتم دسشویی و خودمو تمیز کردم لباسمو پوشیدم رفتم پیش پسرم🥹وقتی دیدمش عین ماه بود گرفتم بغلم اومدم نشستم شیرش دادم و گزاشتمش و دکتر اومد دوباره شکمم ماساژ داد و اینا امادم کردن و بردنمون تو بخش
ساعت ۴ صبح دنیا اومد پسرم با وزن ۳۲۰۰ هفته ۳۸ بارداری
و ساعتای ۶ رفتم بخش
مامان ایلیا مامان ایلیا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی من✨️✨️😰
پارت ۴

خلاصه دیگه هی دردم بیشتر میشد بعد یکی اومد راجب انواع روش های بی دردی برام توضیح داد ک من گفتم اپیدورال میخوام و رفت دیگه ماما اومد گفت میخوای معاینه کنم گفتم اره معاینه کرد گفت ۴ سانت شدی به مامات بگو بیاد تقریبا ساعت ۱۰ و نیم اینا اومدن معاینه برای بی حسی ببینن چند سانتم گفتن ۵ سانت داری ۶ میشی دیگه برا اپیدورال دیره اسپاینال باید بشی
دیگه داشتن وسایل بی دردی میاوردن ک ماما هم رسید تا خوده دکتر بی دردی بخواد بیاد انقباض زیاد و پر از درد داشتم ک مامام نقاط فشاری کار میکرد باهام چون موقع رفتن بیمارستان صبحونه نخورده بودم و فقط چند تا خرما خورده بودم فشار افتاده بود دیگه ماما از وسایلم شیره انگور و خرما در اورد هی میداد بخورم یکم بهتر شدم نشستم پاهام از تخت اویزون دیگه دکتر اومد بی دردی ترزیق کرد که واقعا عالی بود سریع خوابوندنم پام داغ شد یواش یواش درد انقباض از بین رفت فقط فشار روی واژنم حس میکردم و درد فشار داشتم ۱۱:۱۲ دیگه شده بود اومد بی حسی زد
بعد چند دیقه حالت سجده شدم هی لگنمو تکون میدادم ک بیاد پایین بچه فشار روی واژنم و دردی ک بخاطر فشار بود هی بیشتر میشد ولی همینکه درد انقباض نداشتم واقعا خیلی خوب بود باعث میشد بتونم یکم همکاری کنم .
دیگه دوباره بعد چند دیقه اومدن معاینه کردن گفتن ۸ سانتم و دکترم داره میاد دوباره سجده شدم فقط وقتی مواقع انقباض حس فشار داشتم یکم زور میدادم ک دکتر اومد زود زایمان کنم بعد دکترم اومد و.....
مامان دنیز🩷🌊 مامان دنیز🩷🌊 ۹ ماهگی
مامان رستاوفرهان
🧸 مامان رستاوفرهان 🧸 ۵ ماهگی
((تجربه زایمان طبیعی ))
چهل هفتم کامل بود رفتم بیمارستان معاینه شدم گفت دوسانتی بستری شو و ترشح زیادی هم داشتم تا لباس هامو عوض کردم رفتم داخل اتاقم اومدن دوباره معاینه کردن گفت سه سانتی خوب داری وپیش میری و کیسه اب رو زدن دکتر گفت یه ان اس تی ازت میگیرم بعد بیا پایین از تخت تا ورزش کنی ساعت شیش و نیم بود سرم رو بهم وصل کرد یه آمپول هم زد توش و من شروع کردم به ورزش بازم یکم دردم شروع شدبرام توپ آوردن گفتم روی اینم ورزش کن خلاصه دردای خفیفی داشتم اومدن معاینه کرد گفتن چهار سانتی گفتن دردات شدیده گفتم نه هی یه چیزایی میریختن توی سرمم بهم گفتن برو روی تخت حالت سجده برو خیلی بهت کمک میکنه یک ساعت و نیم گذشت معاینه کردن هفت سانت بودم از تخت اومدم پایین احساس فشار داشتم توی معقدم و یکم درد داشتم ناخودآگاه زور زدم و سر بچه اومد پایین و دکتر رو صدا کردم وقتی دیدن سربچه رو با عجله اومدن بالاسرم برش زدن و با سه تا زور پسرم بدنیا اومد کلا دوساعت طول کشید زایمانم
فکر کنم چون با زایمان قبلیم فاصله کمی بود ۱۷ماه پیش بود زایمانم آسون بود سره دخترم ولی اذیت شدم پنج ساعت درد کشیدم ولی بعدش خونریزی کردم و معاینه ها و ماساژ ها اذیتم کرد
مامان آیدین🩵🐣 مامان آیدین🩵🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
و دردا شدتش زیاد شد گریه میکردم فقط میگفتم نمیتونم تحمل ندارم امپول بی دردی بزنید گفت باید ۵ سانت بشی خیلی زجر اور بود تا ۱ شب که از شدت دردا فقط جیغ میزدم تازه شدم ۵ سانت ساعت ۱ شب امپول بی دردی زدن تا ۱:۳۰خیلی بود خیلی اروم شدم بعد ۱:۳۰ درد شدید زیر دل و واژن مقعد حس مدفوع اومدن نعاینه کردن ساعت ۲ شب گفتن ۱۰ سانتی و همش میترسیدم که مثلا ۶ یا ۷ باشم ولی ب بطف امپول بی دردی ۱۰ بودم خلاصه گفت زور بزن رو همین تخت تا سر بچه بیاد پایین هرر۱ دقیقه دردا میومد منم زور زور نیزدم ولی واقعا نا نداشتم انگار نمیتونستم سه تا ماما بالاسرم بودن یکی اومد با دوتا دستاش شکممو فشار داد یکی دست جا کرد تو واژنم و گفت زور بزن😑😭منم همراه با درد مدفوعم اومد گفت خوبه افرین🫤😂و گفت دوباره زور بزن تا ۲:۴۵همینجور زور میزدم اونام این لا هی میومدن معاینه و انگول کردن دیگه ۲:۴۵سر بچه دیده شد بردنم تخت زایمان پاهامو دادن بالا و دوباره یکی شکممو فشار داد هی فشار ب پایین یکیم دست جا کرد تو وا ژنم هی فشار و زور گفتم من نمیتونم نمیتونم و اونا گفتن زور نزنی بچه خفه میشه تو زور میطنی نیاد زورت کم میشه بچه میره عقب و دوباره منم فقط جیغ میکشیدم فقط مامانمو صدا میزدم🥲مامانم فوت شده انگار بهم قوت قلب داد و دوباره زور ک انگار یچی ازم خارج شد و بچه گذاشتن رو شکمم فقط گریه میکردم فقط لشک میریختم فک نمیکردم بتونم انگارقدرتی نداشتم بعد ۱۰ دقیقه جفت خودش اومد و رحممو فشار دادن کلی خون اومد بیرون و از داخل بیرون کلا بخیه خوردم بخیه زدنا یه ساعت نیم طول کشید و خیلی درد داشت با شدت بخیه زدن دست جا میکرد تو واژنم😭منم کلا بیحال رو تخت بعد صدا بچم بعد ۱ دقیقه اومد و انگار کل دردام رفت🥹...
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
پارت چهارم تجربه زایمان طبیعی

خلاصه دیگه دردام هعی بیشتر میشد جوری که سرمو میزدم اینور اونور با مشت میکوبیدم تو سرم موهامو میکشیدم از اون ماسک ها استفادم میکردم ولی بدتر درد منو بیشتر میکرد
هعی بهم فشار میومد زور میدادم چون کیسه ابمم پاره کرده بودن میترسیدم بچم چیزیش بشه اونا که عین خیالشون نبود هیچ نمیگفتن چیکار کنم دیگه انقد بهم فشار میومد حس دسشویی داشتم گفتم منو ببرید دسشویی نبردن بعدش انقد دیگه زور داده بودم مدفوع🥲 کردم بعد یدونه سگ اومد انقد بد بودا بهم گفت چرا مدفوع کردی میرفتی دسشویی دیگه انقد خجالت کشیدم با اون حالم خودم زیر اندازمو جمع کردم😭
دیگه همش زور میدادم چند تا فیلم دیده بودم مثل اونا با دستام رون پامو گرفته بودم سرمو میاوردم تا سینمو. زور میدادم دیگه معاینه اینا باز کردن ۸ سانت بودم فک کنم
اون وسطا سوند هم بهم وصل کرده بودن خیلی بد بود انقد سوزش داشت پاهامو سفت کردم در اومد
دیگه فک کنم سرش معلوم بود که گفتن برو رو تخت زایمان بزور اومدم پایین رفتم تو اونیکی تخت رو اون تخت که رفتم باز همون زور زدنو داشتم جوری که ماما ها میگفتم امپول فشار زدین میگفتن نه به خودش اینطور فشار میاد
دیگه اونجا بهم امپول بیحسی زدن و برش دادن دیگه انقد زور دادم پاهامو بعضی وقتا میچسبوندم بعد اون زن سگه میزد از پاهام دعوام میکرد دیگه زور زدم سرش اومد کشیدن بیرون
ادامه پارت بعدی
مامان شاهان مامان شاهان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
خب من از اول از سزارین میترسیدم فقط میگفتم طبیعی از هفته ۳۶ دردای زایمانم شروع شد منظم یه هفته بستری شدم آمپول ریه زدن برام با یه سانت دهانه رحم دیگه مرخص شدم بعد یه هفته مرخص شدم ولی همچنان درد و انقباض منظم داشتم کلی ورزش و پیاده روی داشتم ۳۸ هفته و دو روز دیگه بچم تکون نمیخورد رفتم معاینه شدم رحمم کلن بسته شده بود تو بیمارستان راه رفتم پله بالا پایین رفتم یه سانت شد دیگه تا روز بعدش همینجور بود و بچم تکون نمیخورد دیگه بستری شدم برا زایمان ساعت هشت صبح آمپول فشار رو با سرم بهم وصل کردن دردام بیشتر شد تا ساعت یک رحمم سه سانت شد دیگه پیشرفت نکرد ساعت سه ظهر دوباره فشار زدن درد کشیدم درد کشیدم و رحمم باز نشد کلی معاینه تحریکی شدم به زور شد چهارتا تا ساعت ده شب بلاخره شد هشت سانت و کیسه آبم فقط سوراخ شد دیگه داشتم جون میدادم خودشون اومدن کیسه رو ترکوندن انقد دیگه درد کشیده بودم جون نداشتم زور بزنم و اینم بگم که وقتی درد و انقباض اومد باید زور بزنیم هر چی فشار دادم فایده نداشت
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان محمدطاها مامان محمدطاها روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم
دیگ گفتم خداروشکر تموم شد ولی نههه..
باز گفتن چرا جفت نمیاد هرچی فشار میدادن جفت بیرون نمیومد
یعنی دیگ هردفعه میگفتم بالاخره تموم شدم یه بلا روسرم نازل میشد
باز رفتن همکاراشونو برداشتن اوردن ک جفت نمیاد اینم باز دستشو برد برا معاینه و جفتو کند ولی باز دستشو دوباره برد و رحمو میچرخوند میگفت ک معاینه رحمیه یعنیییی دیگه پاشیدم از هم ول کنم نبودن
باز این تموم شد رفتن سراغ بخیه امپول بی حسی زدن و شروع ب بخیه درد نداشت قسمت بخیه ها ولی چون خسته شده بودم دیگ نا نداشتم بچم ساعت پنج بعدازظهر بدنیا اومد دقیق من ۱۷ ساعت درد کشیدم بخیه ها ک تموم شدن باز اومد خودشو وزنشو کااامل انداخت رو شکمم خیییییلی درد داشتم ولی دیگ ول کن نبودن
بعد اینا تموم شد باز گفتن برو ادرار کن ک بفرستیمت بخش
حالا اصلا انقدر دستکاریم کرده بودن نمیتونستم ادرار کنم با اینکه دستشویی هم داشتم
نتونستم ادرار کنم باز اومدن بهم سرم زدن و هر چند دقیقه یکی میومد شکممو فشار میداد
بعد سرم ادرار کردم و اوردنم بخش
بلافاصله تا رسیدم باز پرستارای اینجا گفتن میخاین چک کنیم خونریزیتو
باز اون شکممو فشار داد و رفت
فعلنم ک توبخشم خدا کنه دیگ نیان شکممو فشار بدن ک دیگ واقعن توانایی نمونده برام دعام کنین فردا مرخصم کنن برم
مامان حنان مامان حنان ۵ ماهگی
خب تجربه ای زایمانمو میخوام بگم
من وارد 41هفته سوده بودم هیچ درد نداشتم دکتر هم بهم نامه داد برم بستری بشم رفتم بیمارستان بستری شودم آمپول فشار زدن بهم. اولیی رو که زدن دزدان شروع نشود دومی رو زدن دردام شروع شود خیلی بد بود اولش کم بود بعدش دردام خیلی بد شود نمی‌دونستم تحمل کنم همش داد میزدم و گریه میکردم لرز داشتم حالت تهوع داشتم بالا آوردم خونریز کردم همش از خون میرفتم تا شودن پنج سانت دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم همش راه می رفتم گریه میکردم جیغ میزدم. دیگه تو همین راه رفتنام به خودم فشار آوردم. تازه معاینه کرده بودن پنج سانت بودم دیگه حالم بدشود تا دوباره معاینه کردن دیدن سر بچه اومده بچه میخواد دنیا بیاد. گفتن زور بزن بچه داره میاد فقط زور میزدم خسته می‌شوند نفس می‌گرفتم. باز زور میزدم بعد یه زور زدم بچه دنیا اومد گذاشتن رو سینم بعد گفتن دوباره زور بزن بند ناف بیاد بیرون باز زور زدم اومد بیرون دیدن خون تازه میاد ازم گفتن این خون از کجا میاد بعد نگاه کردن دیدن از دهانه ای رحممه که نابود شوده گفتن همکاری کن تا رحمت خارج نکنیم بزار جاهای که. جر خورده رو بدوزیم منم تحمل کردم گذاشتم بدوزم بعد هم از آور که تموم شود اومدن بیرون هم دوختن چون برش زده بودن اینم تجربه ای زایمانم