۴ پاسخ

من سزارین شدم و کارم شده گریه که ایکاش طبیعی زایمان کرده بودم
بیمارستان دولتی و این‌همه هزینه نکرده بودم ولی با خوندن داستان زایمان خیلی ها به این نتیجه رسیدم که کار درستی کردم و شاید خدا واقعا دوستم داره

دکتر کی بود؟خدا ازش نگذره ک اینقد اذیتت کرده

همچنین منم حس میکنم

ووویییی
من انتخابم سزارینه یکی میاد میگه چرا نمیری طبیعییی؟؟؟ بهتره و فلان ... منو دو دل میکنن

سوال های مرتبط

مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 1
خلاصه من هنوز هم درد زایمان رو داشتم، با این‌که بچه‌ام دنیا آمده بود، ولی درد زایمان رو داشتم. که یک لحظه یکی از ماماها به دکتر که داشت از دستکش و رو در می‌آورد بره بیرون، گفت: دکتر جفت نیامد. دکتر امد سراغ ام با لحن تند به من گفت که سرفه کن، سرفه کن. من هم هرچی سرفه می‌کردم، هرچی زور می‌زدم، جفت نیامد انقدر زور زدم که بیاد. بازم نیامد بعد دیگه باز خانم دکتره اومد روبروم وایستاد، به یه نفرم گفت رفت دقیقاً تو همون چهارپایه کناری وایستاد شکمم رو فشار دادن خانم دکتره هم دستش رو برد داخل، جفت رو از اینجا کرد. وقتی‌که جفت رو کرد، نفسم رفت به حس کردم از وسط کمرم قلب مو یا یه چیز مثل رگ مو کندن مردم زنده شدم جیغ ام کل زایشگاه و برداشت ماما امد بخیه بزنه دوباره دکتر .و صدا زد که خونریزی کرده من دیگه غش کردم رفتم چند دیقه ای فقط چشمامو باز کردم دیدم بهم یه سرم دیگه وصل کردن توش امپول فشار ریختن 😭😔وای این امپول فشار ریخته بودن که دهانه رحمم بسته بشه خونریزی نکنم و دوتا قرص به زور گذاشتن زیر زبونم انقدر دهنم خشک بود چسبیده بود به دهنم اب نمیشد دوتا امپول دیگه هم زدن به ران پام
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 13
خلاصه بعد از نیم ساعت گفتن که من رو ببرن تو ریکاوری. انقدر حالم بد بود که نمیتونستم درست بچه‌ام رو نگاه کنم. دقیقا بچه‌ام روبه‌رو بود، رو تختم خوابونده بودنش، ولی من انقدر حالم بد بود و اصلا نمیتونستم نگاش کنم. فقط بهشون میگفتم چرا دردام ساکت نمیشه، چرا دردام تموم نمیشه. دکتره ا گفت آمپول فشار زدیم. برای که خونریزی ت بند بیاد خلاصه بعد از نیم ساعت که من رو بردن تو بخش ریکاوری، همراه هم اومد. خیلی خونریزی داشتم، گفتن باید ببری خونریزی‌هات رو بشوری. دیگه همراه من برد، من رو تمیز کرد، پوشکم رو گذاشت. بعد دیگه بچه رو اوردن من از ساعت پنج و نیمی که دیگه زایمان کردم، به من آمپول فشار دوبار زدن، درد داشتم تا ساعت یک و نیم دو شب. یعنی دردام یکسره بود، انقباضاتم یکسره بود. طوری بود که زمین رو چنگ میزدم. یعنی من انگاری دو بار درد زایمان کشیدم، یه بار قبل از اینکه بچه دنیا بیاد، یه بار بعد از اینکه بچه دنیا بیاد، برای اینکه خونریزی‌ام بند بیاد، دوباره به من آمپول فشار زدن. بعد دیگه خلاصه که اینجوری بود، ساعت یک و نیم دو بود که دیگه دردام یواش‌یواش آروم شد
مامان 🍒گیلاس🍒 مامان 🍒گیلاس🍒 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 6

یهو دیدم وسط دردام ماما همراهم که سه برابر من وزن داشت اومد روی تخت و با تموم وزنش شروع کرد پشت سر هم شکمم رو فشار میداد
یه جوری فشار میداد که هر لحظه رو آرزوی مرگ میکردم
انقدر فشار هاش محکم بود پوست شکمم به مهره های کمرم میخورد

التماسشون میکردم که تمومش کنن
تا ساعت
7:45
که دکتر با وکیوم و فشار های ماما همراه بچه رو دنیا آورد

تموم ساعت های درد کشیدنم یه طرف
اون 25 دقیقه که مدام داشت فشار میداد به شکمم یه طرف

اون دقایق وحشتناک بود برام و برای رهایی از دستشون ضجه میزدم 😭😭😭
هنوز که هنوز همه اعضا داخلی شکمم درد می‌کنه
پوست شكمم رو دست میزنم درد میکنه

اما با وجود همه اینا وقتی پسرمو دادن بغلم انگار دنیا مال من بود 🥹🥺

من از لحظه ای که کیسه آب رو زدن لرز داشتم
طوری که رو پاهام نمی‌تونستم وایسم
بعد زایمان لرزم خیلی زیاد شد و فشار و درد زیادی رو کمرم بود

دکترم خیلی خوب بود و نزاشت ماما بخیه بزنه برام و
چون تعداد بخیه هامم زیاد بود و تا مقعد بخیه میخوردم
خودش بخیه ها رو برام زد
و کلی تاکید کرد قرص هامو سر ساعت بخورم

اما کی از چند ساعت بعد خودش خبر داره ؟؟......
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 9
خلاصه بهم میگفتن اگه زور نزنی، برش میخوری، بچه ت خفه میشه. منم تمام قدرتم رو جمع میکردم و بدبختی زور میزدم. ولی دهنم خشک بود، اصلاً نمیتونستم زور بزنم و اینا. خلاصه دکترم همهش سرم داد میزد، خانم تو دیگه بچه نیاری، خانم چرا اینجوری هستی و این حرفا. یکم درک و شعور نداشت، اصلاً. از صبح تو آمده بود، آمپول فشار من رو باز کرد، تا موقعی که زایمان کردم، همش غر زد سرم. یه بار نگفت عزیزم تو میتونی، تو مادری، تو قوی هستی. در صورتی که برای زایمان قبلی بیمارستان شوشتری شیراز که بودم، ماماها خیلی مهربون بودن ، خیلی ، دکتره ، خیلی باهام راه اومد، خیلی بهم انرژی و قدرت میدادن، ولی این دکتره کل انرژی من رو کلاً گرفت. بعد تازه بهم میگفت تو انرژی منفی هستی. خلاصه اینجایی که به هر بدبختی بود، بچه اومد، شکمم رو کلی فشار دادن، بچه اومد. وقتی بچه دنیا آمد، اینقدر حالم بد بود، اینقدر درد داشتم، اصلاً دردام ساکت نشد، نمیدونم چرا، به خاطر آمپول فشار بود، چی بود. زمانی که پسرم رو دنیا آوردم، به محضی که پسرم لیز خورد، اومد دنیا، من دردام ساکت شد، ولی این نه، اصلاً دردام ساکت نشد.
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سه 🦜🪺🐦‍🔥
دیگه سریع بهم انژیوکت زدن لباس بهم دادن و خوابیدم سر تخت بهم ان اس تی وصل کردن و اومدن امپول فشار توی سرمم زدن
هر نیم ساعت هم میومدن معاینه میکردن با ناخن بلند و یکسری هاشون بدون ژل معاینه میکردن خدا ازشون نگذره مثلا دکتر شیفت میومد معاینه میکرد معاینه تحریکی هم میکرد که دردش وحشتناک بود بعد دستیارش معاینه میکرد و بعد یه دانشجو که با خودشون همراه بود معاینه میکرد خلاصه یک ساعت بعد امپول فشار درد هام شروع شد هر ۱۰ دقیقه یکبار ۲۰ تا ۳۰ ثانیه درد خفیف پریودی داشتم دیگه بعد از ظهر شده بود من روی تخت دراز کشیده بودم دیدم یهو صدای جیغ و داد بلند با گریه های شدید میاد یه خانواده بودن که خانمش کلی درد کشیده بود و آخر سر بچش توی لگن خفه شده بود ولی دکتر اصلا به سزارین رضایت نداده بود و اون خانم با کلی جیغ و گریه اومده بود زایشگاه و می‌گفت ازتون شکایت کردم شما بچه ی من رو کش.تید منم خیلی استرس گرفته بودم نکنه اینجا بلای سر خودمو بچم بیارن خلاصه گذشت تا شب ساعت ۱۲ اومدن سرمم رو قطع کردن و من دیگه هیچ دردی نداشتم
مامان فندوق مامان فندوق ۲ ماهگی
پارت سوم
تجربه زایمان طبیعی با اسپاینال
((دوستان شرمنده منتظر موندید متاسفانه بچم هنوز سینمو نمیگیره درگیر اون بودم ))
تو ۴ سانت اومدن برام امپول زدن
امپول اسپاینال:
سه سوزن بزرگ بود که تو کمرم زدن دردش شدید نبود مثل نیش زنبور بود
فقط موقع زدن امپول حس اینکه عصبای پام یهو بگیره و ول کنه بهم دست داد
حدود ده دقه درد شدید انقباض داشتم و خارش
تموم بدنم میخارید که گفتن از عوارضشه
دردام انگار تو همون ۵ سانت موند و بیشتر نشد
ولی انقباض داشتم درد هم داشتم
با ورزشا خیلی زود به ۸ سانت رسیدم و فول شدم
امااااا
متاسفانه بچم گیر کرده بود من خیلی سری فول شده بودم اما بچه گیر کرده بود
من خیلی زور زده بودم دیگه اخراش مرگ و چشمم دیدم
بچه گیر کرده بودم منم از ساعت ۹ صبح داشتم زور میزدم
۵ تا ماما بالا سرم بودن
وقتی دیدن نمیتونم زور بزنم دو نفر اومدن بالا تختم خودشون و انداختن روم جوری که دستاشون از ساعد تا مچ روشکمم بود تموم زورشون و انداختن رو شکمم یکی دیگه هم پهلوهامو فشار میداد
سه دفعه این کار و کردن هربار تا لب مرگ میرفتم
مرحله اخر دیگه گفتن اگه بچه بدنیا نیومد میبرنم اتاق عمل
که دیگه با تموم توان شکمم و فشار دادن
کلی بخیه خوردم ولی خداروشکر بچم بدنیا اومد
حدود یکی دو ساعت تو بخش نوزادان بود تا اکسیژن بگیره
اگه جفت و ماساژ اخرش بخوان بگم دردش نصف درد زایمان بود
مخصوصا وقتی که اومدن داخل رحم و تمیز کنن
ماساژ اخرش هم شکم و رحم فشار میدادن و فک کنم چون من شکمم و خیلی فشار داده بودن شدید برام دردناک بود
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 12

از این طرف هم آمپول فشار به هم فشار میاورد، یعنی درد انقضابات باز هم شروع شده بود بعد زایمان😑😏خب خلاصه به هر طریقی بود خونریزی رو بند آوردن. . ماما دوباره اومد بهیه کرد، بخیه‌ش هم قشنگ من حس می‌کردم. سوزنی که وارد می‌کرد، نخی که می‌کشید رو قشنگ حس می‌کردم من له شده بودم شب قبل زایمانم پودر موبر گذاشتم بدنمو له کرد . شب قبلش هم تاپیک گذاشته بودم که اومدم از پودر موبر استفاده کردم، پاهم له شده، وسط پاهم له شده و اینا، ، وقتی که بخیه می‌زد قشنگ حس می‌کردم، جیغ می‌زدم، سوزن رو که وارد می‌کرد و خارج می‌کرد، نخ رو می‌کشید قشنگ من با جون دل حس می‌کردم. خلاصه بخیه کرد،بعد آخرای بخیه دوباره افتادم روی خونریزی. بدون این‌که بخیه رو باز کنن، همون دکترره بین بخیه‌ها باند می‌کرد داخل رحمم، دستش رو می‌برد داخل، بااند رو می‌کرد داخل رحمم تا هم خونریزی بند بیاد، هم ببینه چقدر خونریزی کردم. خلاصه خیلی حالم بد بود، خیلی وحشتناک بود، به هر بدبختی بود خونریزی من رو بند آوردن. ولی همچنان من دردام بیشتر میشد ناله هام بیشتر انقباضات رحمم بیشتر زمین و چنگ میزدم