پازت 5
بعد تغییرش کرد به آبشاری گفتم آخه شیفت صبح گفته دست نزنیم، دستم نخوره، بهش کم و زیاد نشه. گفت شیفت صبح برای خودشون گفته. من می‌خوام یه کاری کنم که تا قبل از ساعت چهار و پنج زایمان کنی. خلاصه من دردام خیلی بیشتر شد. همون لحظه هم که آمپول فشار رو به آبشاری وصل کرد، اومد معاینه هم کرد و کیسه آبم رو پاره کرد. وقتی کیسه آبم رو پاره کرد، آب گرم و داغ همراه خونریزی. دردام شروع شد. دردام شروع شد و منظم شد. طوری بود که واقعاً واقعاً دیگه ناهه جیغ زدن هم دیگه نداشتم. انقدر حالم بد بود، انقدر حالم بد بود که می‌گفتم من دیگه زنده نمی‌مونم. تو این فاصله هم دکتره ا همش می‌گفت بلند شو راه برو، یه جا دراز نکش، همش داد می‌زدم، می‌گفتم تو رو خدا کمکم کنین، تو رو خدا حالم بده ولی کسی به اهمیت نمی‌داد. به من می‌گفتن باید درد رو تحمل کنی تا بچهات دنیا بیاد. خلاصه تو این فاصله هم دکتره ا وادارم می‌کرد که راه برم و روی توپه بشینم و اینا. تو این هیروویر هم همون خدماتی و نظافتی‌ها اومده بودن یک پارچه خیلی گندهی، ملافه گندهی بهم داده بودن و گفتن بذار لای پات تا خونریزی و آبت نریزه کف زایشگاه.

۸ پاسخ

واااییییی چقدر شبیه من بودیییی

چراحس میکنم حافظ بودی🥺اینقد دردکشیدی

از بیمارستان راضی بودی؟

کدوم بیمارستان رفتی عزیزم من شوشتری بودم

دقیقا مثل من شدی زایمانت ولی من بد ۲۴ساعت اورژانسی سزارین شدم

چقدر سخت وای😔 واقعا از سزارین خیلی راضی ام بس نیست این همه دردسر و معاینه و گل مغربی و....... نکشیدم خدایا شکرت

......

الهی چقدر اذیت شدی

سوال های مرتبط

مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 13
خلاصه بعد از نیم ساعت گفتن که من رو ببرن تو ریکاوری. انقدر حالم بد بود که نمیتونستم درست بچه‌ام رو نگاه کنم. دقیقا بچه‌ام روبه‌رو بود، رو تختم خوابونده بودنش، ولی من انقدر حالم بد بود و اصلا نمیتونستم نگاش کنم. فقط بهشون میگفتم چرا دردام ساکت نمیشه، چرا دردام تموم نمیشه. دکتره ا گفت آمپول فشار زدیم. برای که خونریزی ت بند بیاد خلاصه بعد از نیم ساعت که من رو بردن تو بخش ریکاوری، همراه هم اومد. خیلی خونریزی داشتم، گفتن باید ببری خونریزی‌هات رو بشوری. دیگه همراه من برد، من رو تمیز کرد، پوشکم رو گذاشت. بعد دیگه بچه رو اوردن من از ساعت پنج و نیمی که دیگه زایمان کردم، به من آمپول فشار دوبار زدن، درد داشتم تا ساعت یک و نیم دو شب. یعنی دردام یکسره بود، انقباضاتم یکسره بود. طوری بود که زمین رو چنگ میزدم. یعنی من انگاری دو بار درد زایمان کشیدم، یه بار قبل از اینکه بچه دنیا بیاد، یه بار بعد از اینکه بچه دنیا بیاد، برای اینکه خونریزی‌ام بند بیاد، دوباره به من آمپول فشار زدن. بعد دیگه خلاصه که اینجوری بود، ساعت یک و نیم دو بود که دیگه دردام یواش‌یواش آروم شد
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
مامان پسر و دختری 🤰 مامان پسر و دختری 🤰 روزهای ابتدایی تولد
حدود ساعت ۱ونیم بود که کیسه ابم پاره شد و دردام آروم آروم بیشتر شد و تا ساعت ۳ونیم ۴قابل تحمل بود ولی از اون ساعت به بعد دیگه فاصله دردام کمتر میشد و تحملش سخت بود .به من گفته بودن .اگه آمپول اپیدورال بخوایی به ۶سانت برسی می‌زنیم برات به درخواست خودت ومنم گفتم که حتما می‌خوام .تو دردام گفتم توراخدا بزنید و اینا گفتن زوده باید ۶سانت برسی تا بزنیم شما هنوز نرسیدی .دردام شدید داشت میشد دیگه داشتم باهر دردی یه جیغ میزدم دم دقیقه هم معاینه میشدم که واقعا برام سخت بود .بعداز کلی التماس و اینا گفتم آمپول و بزن آمد گفت به ۶سانت رسیدی و موقع تزریق هست ولی معاینه کرد و گفت سر بچه پایین نیست سرش بالاست سفالیک هست ولی پایین نیومده داخل لگن نیومده برای همین اپیدورال برای شما ممنوعه تا زمانیکه بچه وارد لگن بشه بعدش میزنم..دیگه حسابی کلافه شدم.گفت به جا آمپول باید ورزش کنی پوزیشن داد که سر بچه وارد لگن بشه پوزیشن سجده و حرکات بهم داد ولی من همون سجده رو به هم به زور رفتم
مامان ویهان مامان ویهان ۷ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی.
دکتر گفته بود اگه تا ۴٠ هفته دردات شروع نشد فلان روز بیا بستری شو.
منم هیچ درد و علائمی نسبت به زایمان نداشتم رفتم بیمارستان نوار قلب گرفتن همه چی خوب بود بستریم کردن از ساعت ۹ صبح امپول فشار رو زدن باز ان اس تی هم گرفتن که یوقت فشار امپول روی بچه تاثیر بذاره بفهمن خلاصه از ۹ صبح که امپول فشار وصل بود تا ۲ ظهر دردای خیلی کمی داشتم که اصلا نمیشد حسابشون کرد ولی دستگاه انقباض رو نشون میداد ماما همراه نداشتم ولی پرستارا خیلی پیگیر بودن خیلی سر میزدن و باهام ورزش میکردن تا ۷نیم عصر باز من هنوز درد نداشتم شیفت ماما ها عوض شد اومده بودن بالاسرم به تعویض شیف جدیدا شرایطمو میگفتن ماما شیفت جدید اومد معاینه کنه دهانه رحمم پایین بود و درست نمیتونست پیداش کنه که همین هین فشار وارد کرد و کیسه ابم پاره شد. دردای من از اون لحظه شروع شد یک ساعت که از پاره شدن کیسه اب گذشته بود کم کم انقباضات اومد سراغم جوری شدید شده بودن که به التماس افتاده بودم ولی تموم تلاشم کردم صدایی از خودم درنیارم اوایل بستری دهانه رحمم ۲نیم بود شده بودم ۳ چند ساعت گذشت که حس کردم اصلا هیچ جوره تحمل دردا رو ندارم فقط جیغ میزدم التماس میکردم مامانم بیاد داخل به زور و هزار تا ناله راه دادن خیلی حالم بد بود میگفتم غلط کردم اومدم طبیعی من دیگه بچه نمیخوام همین یدونه بسه اون وسط هم به مامانم گفتم شوهرم فقط یه بار دیگه اسم بچه بیاره میکشمش 😭😂 جوری بود حالم که به مامانم گفتم ازت حلالیت میخوام ببخش منو.
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 9
خلاصه بهم میگفتن اگه زور نزنی، برش میخوری، بچه ت خفه میشه. منم تمام قدرتم رو جمع میکردم و بدبختی زور میزدم. ولی دهنم خشک بود، اصلاً نمیتونستم زور بزنم و اینا. خلاصه دکترم همهش سرم داد میزد، خانم تو دیگه بچه نیاری، خانم چرا اینجوری هستی و این حرفا. یکم درک و شعور نداشت، اصلاً. از صبح تو آمده بود، آمپول فشار من رو باز کرد، تا موقعی که زایمان کردم، همش غر زد سرم. یه بار نگفت عزیزم تو میتونی، تو مادری، تو قوی هستی. در صورتی که برای زایمان قبلی بیمارستان شوشتری شیراز که بودم، ماماها خیلی مهربون بودن ، خیلی ، دکتره ، خیلی باهام راه اومد، خیلی بهم انرژی و قدرت میدادن، ولی این دکتره کل انرژی من رو کلاً گرفت. بعد تازه بهم میگفت تو انرژی منفی هستی. خلاصه اینجایی که به هر بدبختی بود، بچه اومد، شکمم رو کلی فشار دادن، بچه اومد. وقتی بچه دنیا آمد، اینقدر حالم بد بود، اینقدر درد داشتم، اصلاً دردام ساکت نشد، نمیدونم چرا، به خاطر آمپول فشار بود، چی بود. زمانی که پسرم رو دنیا آوردم، به محضی که پسرم لیز خورد، اومد دنیا، من دردام ساکت شد، ولی این نه، اصلاً دردام ساکت نشد.
مامان 💚ال آی💚 مامان 💚ال آی💚 ۱۵ ماهگی
#زایمان_طبیعی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳

اوایل که کم کم میرفت اصلا درد نداشتم و با ترکیدن کیسه هم کلی آب گرم ازم رفت و بعد از اینکه دوز آمپول فشار بیشتر کردن دیگه من دردام شروع شد و اومدن معاینه کردن و گفتن چهار تا هفت سانت هستم و ماما همراهم همون لحظه رسید و روزشان شروع شد اول رفتم زیر دوش و خیلی خوب بود آرومم کرد و رفته رفته دردام زیاد شد کیسه آب گرم هم استفاده کردم و خیلی خوب بود بعد اونم رو توپ رفتم و ماما همراهم تو دستام و پاهام یه نقطه های رو بهم گفت که وقتی دردام میومدن اونجا رو فشار میدادم و تکنیک تنفسی رو انجام میدادم خلاصه بعد از توپ معاینه شدم و گفتن که هشت سانتم و دیگه دردام نفسمو میگرفت بعدش ورزش گربه رو انجام دادم خیلی دردمو کم می‌کرد خیلی برام خوب بود اونو کلی انجام دادم و دراز کشیدم برای معاینه و ماما همراهم کفت که فول شدی هر وقت حس زور اومد بهت پاهاتو بکش تو شکمت و زور بده سه یا چهار بار اینکارو کردم و گفتش که دیگه سر بچه دیده میشه پاشدم رفتم سرویس و خودمو شستم و از سرویس تا تخت زایمان به زور رفتم و یعنی تا اونجا مردمو زنده شدم….
مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین