۹ پاسخ

الهی شکر گلم ک زایمانت راحت بوده 🧿❤

سلام آبجی خداروشکر ک صحیح و سالم کنار همین
التماس دعای زیاد دارم ازت

توی خونه چند تا حرکت بزن از توی اینترنت سرچ کن اونا هم تاثیر داره من چند روز آخر یه چند حرکتی زدم ولی کم نمی‌تونستم لگنم درد میگرفت

مبارکه عزیزم ،برا منم دعا کن امروز معاینه شدم هنوز سفته دهانه رحمم بوه کوچبکم دارم دکتر تا بیستم فقط فرصت داده وگرنه باید بستری بشم ، دعا کن خودم زودتر دردم بگیره

عزیزم وزن نی نی چقد بود؟

چقدر عالی 😍

مبارکه قدمش پر از خیر باشه🤩

خدا رو شکر، بهتون تبریک میگم،خوشحالم براتون، امیدوارم شادترین لحظات رو کنار کوچولوی نازتون داشته باشید

الهی شکر که خیلی اذیت نشدی ♥️

سوال های مرتبط

مامان عمر🫠 مامان عمر🫠 ۶ ماهگی
پارت ۵
گفتن نه زوده تو فقط زور بزن
با آخرین توانی که برام مونده بود گفتم من دیگه انرژی ندارم
واقعا دیگه توانشو ندارم
منو بردن اتاق زایمان
ولی هرچی من زور بزن اونا تلاش کنن نشد که نشد قشنگ ۲۰دقیقه درگیری آخرشم نشد باز منو آوردن اتاقم باز معاینه و باز چکاپ قلب جنین باز بلندم کردن بردن اتاق زایمان
نرسیده به تخت از بس که حس فشار و درد داشتم ایستاده یهو چنان فشاری بهم وارد شد که از هوش رفتم آنقدر با دست زدن تو صورتم و آب زدن به صورتم
خلاصه بعد چند دقیقه بورسه زایمانم شروع شد و باز از من تلاش و آخرش این شد که دیدن من نمیتونم آمپول بی حسی و برش و با یه فشار از من و فشار آرنج دکتر روی شکمم پسرم به دنیا آمد
وقتی گذاشتنش روی شکمم انگار دنیا رو بهم داده باشن یه موجود کوچولوی داغ
وقتی داشتن شکمم و تمیز میکردن و فشار میدادن نگام فقط به پسرم بود بااینکه از درد زیاد روبه موت بودم ولی با نگاه کردن بهش انگار تمام دردا گم شدن
خلاصه که کلی بخیه خوردم
پسرم ساعت ۸شب به دنیا آمد
و تا فردا ساعت ۸شب هم مرخصم کردن با پسرم

البته شب که بستری بودم از ضعف زیاد دو دفعه بیهوش شدم
خلاصه که زایمان خیلی سختی داشتم چون لگنم کوچیک بود هم جسه ریزی دارم اصلا بهم نمیخوره که ۲۳سال سن داشته باشم انگار یه دختر ۱۵سالم🫤😂😂اینم تجربه من
مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۳ ماهگی
مامان دنیز👶🩷🌊 مامان دنیز👶🩷🌊 ۴ ماهگی
مامان جانان و ژوان مامان جانان و ژوان ۶ ماهگی
بعدم رفتم بخش و گان پوشیدم و با همسرم و مادرا خداحافظی کردم رفتم اتاق عمل
ساعت حدود هشت و ربع بود که رفتم داخل اتاق عمل خانم دکتر مهربونم هم بودن کلی خوش و بش کردن بعدم پروسه بی حسی انجام شد و ساعت هشت و پنجاه و پنج دقیقه دخترم به دنیا اومد که همسرم رو پیج کردن اومد بالا ناف رو برید و نی نی رو دید بعدم خون بند ناف رو گرفت و برد داد به نماینده رویان
بعد منو بردن ریکاوری تا اینجا همه چی تو بی درد ترین حالت ممکنه بود ولی تو ریکاوری که بی حسی رفت و ماساژ رحم دادن رفتم اون دنیا و اومدم از درد🥲🥲 بعد رفتیم بخش من اتاق خصوصی میخواستم که پر بود ولی از شانسم اتاقم دو تخته بود که اون شب کسی بستری نشد .
از،ساعت حدود ده تا سه دو سه بار باز اومدن ماساژ رحم که من هربار وفات پیدا میکردم😂 ساعت سه ساعت ملاقات بود که جانان اومد دیدن خواهرش😍 تو اون تایم یه خانمی اومد گفت من پزشک فیزیوتراپیم و در حد ۴_۵ دقیقه چهارتا ورزش گفت انجام بده تو دوران شیردهی و رفت بعد باز یکی دیگه اومد گفت من روانشناسم و پنج دقیقه در مورد افسردگی بعد از زایمان و برخورد با بچه اول و ... حرف زد رفت و در اخر هم متخصص داخلی همون دم در اومد گفت ازمایشا خوب بوده و رفت
مامان آرکان💙 مامان آرکان💙 ۱ ماهگی
تجربه سزارینم روبگم
12 آذر بود که ساعت 6و30دقیقه راهی بیمارستان شدیم و ساعت 7 رسیدیم بیمارستان و کارای بستریم رو کردن و گفت دکتر گفت ساعت 8و15 دقیقه مریض رو بیارین اتاق عمل و منی که خیلی استرس داشتم رفتم دراز کشیدم سوند رو وصل کردن چه دردی هم داشت لامصب 🥲
بعد ک وصل کردم منو بردن اتاق عمل و نشوندنم رو تخت و گفتن نترس بعد این که دکتر بیهوشی اومد یکم ترسیدم و پرستارا از هردو طرف منو گرفته بودن ک نترس چیزی نمیفهمی بعد این که امپول رو زد یکم درد داشت قابل تحمل بود بعد اون گفتن خانم زودی دراز بکش و من دراز کشیدم و بدنم کم کم بی حس شدم و تو. دلم آشوب بود و با خودم میگفتم الان شکمم رو برش میزنن و چطور میتوتم دردارو تحمل کنم🥲بعد اینکه یه فشار محکم به شکمم دادن تا بچه رو بیارن بیرون خیلی دردم گرفت و یهو صدای بچم تو اتاق پیچید🥹و اون گریه میکرد منم همزمان با اون اشک میریختم و دکتر اورد نشونم داد گفت اینم گل پسرت 🥹بعد اینکه خشکش کردن اوردن نشوندن رو صورتم با اون دستای کوچولوش دماغم رو گرفته و آروم شد ولی اشک شوق دوباره مادر شدن امانم نمیداد🥲همه اون دردا و استرس ها از یادم رفت و بچه رو بردن تا لباساشو تنش کنن و منم بعد ده دقیقه بردن ریکاوری و بعد چند لحظه بچه رو اوردن و گفتن گشنشه و سینمو دادن ک بخوره وای که چقدر درد داشت 🥲
بعد یه ساعت منو بردن بخش و کم کم دردهام شروع شد خیلی بد بود الا اون اولش ک از، تخت میای پایین نفس آدم میگیره 🥺من تا 8 روزگی خیلی درد داشتم ولی می ارزید به داشتن همچین گل پسری فداش بشم من🥹🫀🧿خلاصه که سزارین خیلی سخته تا طبیعی
امیدوارم همتون نی نی هاتونو بسلامتی بگیرین بغلتون🥰👶🏻
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۹ ماهگی
#تجربه_زایمان
خیلی عادی تو همون روزی که دکتر تایم داده بود رفتم بیمارستات پروندمو دادم منو بستری کردن..خیلی استرس داشتم و از اون مادرای پر خطر بودم به خاطر فشارم
بهم کلی داروو اینجور چیزا تزریق میکردن…اصلا خوابم نمیبرد از استرس نزدیک صبح بود خوابم برد و پرستار اومد بالا سرم بازم دارو زد و من بیدار شدم
خلاصه دیگ خوابم نبرد و کم کم صبح شد منم هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی پر از استرس… با دوستم همزمان بستری شده بودیم…دکتر اومد اتاق عمل و کم کم وقت صدا زدن رسید..قبل از من دوستمو صدا زدن رفت…تقریبا بعد ۱۰ دیقه منو صدا زدن که برم اتاق عمل..وای وای دیگه از استرس نمیدونستم چیکار کنم اول رفتم سرویس خودمو خالی کردم چونکه دکترم برای شکم اولی ها سوند نمیزاشت…بعد اومدم ک برم به من گفتن رو تخت دراز بکش و منم رو تخت دراز کشیدم و منو بردن..رسیدیم به در اتاق عمل که باز شد و رفتیم داخل و من از رو تخت پاشدم…رفتم تو راه رو یه جا بود اونجا منتظر نشستم…از طرفیم صدای گریه بچه ی دوستم میومد🥹منم چشام پر شد از صدای گریه بچش…خلاصه یه ربع نشستم اونجا و عمل دوستم تموم شد و به من گفتن برم داخل اتاق عمل..منو نمیگی داشتم از استرس میمردم گفتم اول باید برم دسشویی…رفتم دسشویی بعدش رفتم داخل اتاق عمل رفتم رو تخت چند دیقه نشستم…اقا نه میشه به جایی تکیه داد نه جیزی… پاهم دراز کرده بودم از کمر درد داشتم میمردم…حالا دکتر نمیاد🥴چقد برام طولانی گذشت و سخت…من هی منتظر نشستم اینا داشتن همه چیو اماده میکردن برای من…خلاصه دکترم اومد رفت یه گوشه نشست من همچنان همونطوری رو تخت😐
مامان مانلی 🩷 مامان مانلی 🩷 ۱ ماهگی
پارت 4
دیگه دخترمو برده بودن تحویل خانواده ام داده بودن و منم بعد از کارای عمل بردن ریکاوری که اونجا یه لرز خیلی وحشتناکی تمام بدنم رو گرفته بود فقط میگفتم سرده ، لرز دارم که برام بخاری گذاشتم و گرمم شد یه ساعتی تو ریکاوری بودم و بعدش منتقل شدم بخش ، همون جا تو ریکاوری ماساژ رحمی گرفتم که حس نکردم و بعدش تو بخش هم یه بار گرفتم که متوجه شدم چون بی حسی داشت کم میشد ، دیگه گفتن 12 ساعت نباید هیچی بخوری و تکون بخوری که سردرد نگیری و تا 1 شب همین جوری بمون .. من از ساعت 1 که اومدم بخش تا 4 اصلا درد نداشتم ولی بعدش دیگه شروع شد که برام شیاف گذاشتن و آمپول زدن ، دخترمم کنارم بود که از دیدنش دلم ضعف می‌رفت ، ساعت 1 شب دیگه گفتن یه چیزی بخور مثل سوپ و چایی با خرما و اگه سرگیجه نداشتی کم کم بیا پایین.. از جام با کمک همراهم بلند شدم اما اون لحظه سخت ترین لحظه عمرم بود از درد نمی‌تونستم تکون بخورم چه برسه به اینکه راه برم دو سه قدم رو به بدبختی رفتم و بعدش بیشتر ادامه دادم و رفتم قسمت پاها و واژن رو با آب ملایم شستم و نوار بهداشتی گذاشتم و شلوار پوشیدم ، بعد از این مرحله باز شیاف زدم که دردم کمی افتاد و بهتر شدم اما گفتن باید به بچه شیر بده اما دریغ از قطره ای شیر .. اما با توجه به تجربه بقیه گفتن که با قاشق هم شده به نی نی شیر بده که دفع داشته باشه و ما هر دو ساعت ده میل شیر رو با قاشق چایخوری آروم بهش دادیم و شروع کرد به دفع کردن
مامان 💙TAHA مامان 💙TAHA ۱ ماهگی
پارت چهارم تجربه زایمان سزارین

همش استرس داشتم که دیگه چی شد صدای جیغ بچه نمیاد
که ازشون پرسیدم گفتن خیلی وقته به دنیا اومده داریم بخیه میزنیم گفتم پس چرا نزاشتین ببینمش دیگه به پرستار گفتن بچه رو بیارین مامانش تماشاش کنه چرا اینکارو رو کردین اجازه ندادین مادر بچشون ببینه
خلاصه از اتاق عمل جا به جا شدم به ریکاوری که اونجا لرز خیلیییییی شدیدی داشتم که اومدن یه آمپول زدن به ران پام و یه پتو زدن روم
حدود یه ساعت نیم داخل ریکاوری بودم بعدش رفتیم بخش تا ساعت ۴ شب لرز داشتم
بعد شش ساعت باید می‌نشستم ک چیزی بخورم خیلی سخت بود نشستن واسه منی که بدنم ضعیف بود و بعد هشت ساعت هم باید راه میرفتم خلاصه که هر بخشی سختی های خودشو داشت اما وقتی بچمو میدیدم دلم آروم میشد
خلاصه که طاها کوچولوم تاریخ ۹/۲۳ ساعت ۱۲:۳۵ به دنیا اومد 💙
الانم بستریم به خاطر عفونت خون خفیف که طول درمان یک هفته تا ده روز رو بهمون احتمال دادن که چهار روزش گذشته
دیگه همین❤️
مامان پرنسس سلنا مامان پرنسس سلنا ۲ ماهگی
سلام مامانا تجربه زايمان سزارين شنبه يك اذر
جمعه سي ابان دكترم بهم پيام داد كه ساعت ٤.٥حتما بيمارستان باشم خلاصه يادمه اشب قبلش اصلا خواب به چشمام نيومد وسايل ني ني رو برداشتم رفتيم بيمارستان وقتي رسيدم يادم افتاد مدارك نياوردم يه اسنپ گرفتيم به مادرم كه پيش سامي بود گفتم مدارك بده كه بياره بيمارستان يه ربع بعد مدارك دستمون بود تو ترياژ بيمارستان بودم كه گفتن گروه خوني او منفي ندارن و بايد از بانك خون در خواست او منفي بدن در صورتي كه دو روز قبل به من زنگ زدن بودن همه شرايط من حتي گروه خونيم پرسيده بودن و حتما بايد اقدام ميكردن از مركز براي در خواست خون خلاصه سونود وصل كردن بهم سرم زدن و مني كه از ساعت ٤عصر روز قبل ناشتا بودم تا ساعت ٢.٥با زور دعوا خواهرم همسرم چرا اينطور ميكنين ما از صبح اينجا هستيم من رو بردن بخش اتاق عمل اونجا من رو تخت دراز گشنه چشم انتظار شد ساعت يه ربع به سه رفتم تو بعد دكترم اومد يه فيلم براي خودش گرفت دكتر بي هوشي اومد من نشستم امپول زد من دراز كشيدم به من گفت بايد پات داغ بشه گفتم اره داره ميشه گفت حالا پاتو جفت بيار بالا من اوردم بالا دوباره بعد گفت من اوردم بالا بعدش گفت بيار بالا من تو دوبار سوم ديگه نتونستم بيارم ولي بد ماجرا اينجاس كه سر نشدم و با عذاب شكم منو باز كردن اون عذابي كه من كشيدم خدايا براي دشمنم هم نميخوام من با بي حسي با درد سزارين شدم زجه زدم درد كشيدم جون دادم من تو بيمارستان عرفان نيايش جون دادم مردم تو اتاق عمل وقتي دست ميكردن تو شكمم همه رو حس ميكردم انقدر بد بود جونم تو دهنم بود نميتونم وصف دردي كه تحمل كردم رو بگم فقط اميدم به اون نقطه بود كه دخترم ببينم همين قصه دردناك ترسناك من بود
مامان Mom مامان Mom ۹ ماهگی
#زایمان طبیعی دوقلو
#پارت هفتم
#پارت آخر
دردها همونجوری ادامه داشتن و هی شدتشون بیشتر و بیشتر میشد...
ماما بهم گفته بود هر وقت حس مدفوع کردن داشتی؛سریع صدام کن....طرفای ساعت ۱:۱۰بود که حس مدفوع بهم دست داد و صداش کردم
ماما با دکترم اومدن بالا سرم که بعد از معاینه گفتن آفرین،خیلی خوب پیشرفت کردی، دهانه ی رحمت ۸ سانته...به کمکی گفتن با ویلچر ببرش اتاق زایمان....
رفتم اتاق زایمان و رفتم رو تخت معاینه و شروع کردم به زور زدن....اون مامای مهربون و دکترم کلی تشویقم میکردن و بهم دلگرمی میدادن که تو میتونی و منم تموم تلاشمو میکردم که بتونم
خلاصه بعد از کلی درد کشیدن و زور زدن قل اول؛آیهان عزیزم راس ساعت ۱:۴۵ به دنیا اومد و مجدد که شروع به زور زدن کردم،به فاصله ی ۵ دقیقه قل دوم؛شاهان عزیزم به دنیا اومد....دقیقا روز اول اردیبهشت🥰
بهترین قسمت زایمانم اینجا بود که من حتی یه دونه بخیه م نخوردم؛چون تو دلیام وزناشون کم بود و سراشون خیلی بزرگ نیود که بخیه بخورم...😉😊
آیهان مامان ۲۶۰۰ و شاهان مامان ۲۵۰۰ بودن🥰❤️

بهترین اتفاقای زندگیم زمینی شدنتون مبارک🩵👶🏻🩵👶🏻
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۷ ماهگی