تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 4️⃣
سوار ویلچر شدم و رفتیم سمت اتاق عمل
بیرون بلوک زایمان همسرم منتظرم بود اشکام میریخت ازمون عکس دونفره گرفت ورودی اتاقهای عمل دکترم رو دیدم لپم رو کشید حال و احوال کرد و رفت
با همسرم خدافظی کردم گوشیش رو داد به مامام و وارد اتاق عمل شدم یک اتاق معمولی کوچیک با کاشیهای سفید با یک تخت خیلییی کوچیک وسط اتاق
خیلی شبیه اتاقای عمل نبود کمکم کردن تا دراز بکشم پاهام کشش نداشت یک نیرویی خارج از من میگفت راه رفتنی رو باید بری برو جلو
نشستم روی تخت دکتر بیهوشی اومد تا دید منو گفت چرا اینقدر اخمویی و شروع کرد به شوخی کردن و توضیح دادن جریان اسپاینال و چک کردن شرایط کمرم
در عرض ۱ دقیقه تزریق رو انجام داد و من گز گز پاهام رو حس کردم نه دردی داشت نه سختی خاصی عالی بود
دراز کشیدم و صدای دکترم رو شنیدم حال و احوال کردم حالم‌ خوب بود ماما ازم عکس و فیلم میگرفت که کلافم میکرد
پارچه رو کشیدن جلوم شلوارم رو دراوردن حس بدی نداشتم
اما
کم کم حس سنگینی عجیبی رو سینم تجربه کردم بله پنیک حمله کرده بود
نفس تنگی احساس خفگی افت شدید فشار احساس نزدیکی به مرگ
داد میزدم سکوت میکردم از هوش میرفتم برمیگشتم
ماما مدام باهام صحبت میکرد و نرس بیهوشی پشت سر هم یک چیزی تو انژوکتم تزریق میکرد
خوب میشدم دوباره حمله بعدی
این وسط مور مور و گز گز در شکمم همراه تکونهای شدید بدنم حس میکردم نه بد بود نه خوب کاملا قابل تحمل بود
همه‌ی این اتفاقات از شروع بی‌حسی اسپاینال تا وقتی بچم رو گذاشتن روی سینم ۱۰دقیقه نشد

تصویر
۵ پاسخ

پنیک چیه دیگه

چرا نگفتی بیهوشت کنن با این حجم استرس و تپش قلب

من سه روز دیگه زایمانمه
دارم از استرس میمیرم 😭😭😭😭😭😭

پنیک یعنی چطوری ؟

منم سابقه ی پنیک دارم خیلی میترسم تو اتاق عمل پنیک شم 😔😔

سوال های مرتبط

مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۵ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 5️⃣
وسط جیغ و دادها بود که چندتا تکون شدید بدنم رو دادن حس کردم که بالای شکمم رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون و شنیدم دکترم گفت واییی چقدر سفیده 😭😍
گفتم تموم شد 😦 چه زود
ولی هرچی منتظر شدم صدای گریه نیومد
گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن دلش نمیخواد فقط یه کوچولو نق نق کرد دیدم گذاشتنش توی تخت مخصوص و یک پرستار جلوش بود بچه‌رو نمیدیدم فقط یک‌لنگه پاش رو دیدم که از تخت رده بود بیرون
اون حس مورمور شکم و تکونای بدنم هنوز همراهم بود دکتر درحال بخیه زدن بود و من چشمم دنبال پسرم
حال تنفسیم خوب شده بود حمله پنیک رفته بود
پسرم رو گذاشتن کنار صورتم و تا تونستم بوسیدمش پوست صورتش از مایع تمونیتیک سفیییید شده بود بوسیدمش و بوییدمش گفتم بهش که چطور دوسال منتظرش بودم گفتم بهش که داداشی خیلی منتظر دیدنشه گفتم بهش که چقدر دوستش دارم وتمام زندگی منه
ماما پسرم رو برد برای قد و وزن
من موندم و اتاق عمل و دکتر درحال بخیه ازش تشکر کردم و ناگهان حمله دوم پنیک اومد سراغم این بار سینه وشونه و سرم با هر شوک از تخت جدا میشد و دوباره کوبیده میشدم به تخت
دکتر بیهوشی رو پیج کردن و نمیدونم دیگه‌ چی شد
کمی بعد با درد شدید پرت شدن روی تخت دیگه به هوش اومدم اولین فشار شکمی رو حس کردم بدون درد با تکون شدید بدنم
به جای بلند کردن و گذاشتنم روی تخت بعدی از یک طرف منو کشیدن اختلاف ارتفاع تخت باعث شد قشنگ حس پرت شدن بگیرم
درد شدید باوجود بی حسی کامل
رفتیم ریکاوری کنار پسرم
مامان دلماه🤍🌙 مامان دلماه🤍🌙 ۹ ماهگی
مامان دیار و درسین مامان دیار و درسین ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین ۳
بعد از خداحافظی با همسرم و‌مامانم‌منو بردن اتاق عمل و‌گذاشتن رو تخت اونجا بود که دیگه یکم استرس گرفتم و‌نفس هام تندتر شد دکترمو دیدم داشت با تلفن صحبت میکرد لباس عمل پوشیده بود خلاصه منو از راهروها رد کردن و دکتر بام صحبت میکردو فیلم میگرفت از پشت سر همیشه فک میکردم اتاق عمل به جای خیلی خاص و عجیبه و باید از گیت رد شی😀😅ولی دیدم نه یه اتاق سادس با کاشیهای سبز و یه سری تجهیزات،چند نفری بودن شاید ۶نفر دکتر بیهوشیمم دکتر با تجربه ای بود اینقدر همه چی سریع اتفاق میفتاد وقت نداشتم واس استرس ولی مدام ذکر میگفتم منو‌ نشوندن رو تخت اصلی بتادین زدن به کمرم سردیشو حس کردم یهو آمپول بی حسی رو زدن و‌گفتن تکون نخور یکی از نگرانیام همین آمپول بود ولی دیدم نه واقعا درد خاصی نداشت دردش خیلی ظریف بود و کاملا قابل تحمل به محض زدن آمپول گفتن دراز شو‌ دراز شدم دستامو‌کذاشتن کنار تخت و اون پرده حایل رو وصل کردن و منم مدام ذکر میگفتم و نفسم تند بود…
مامان نیلای و نلین مامان نیلای و نلین ۱۱ ماهگی
پارت سوم
من گفتم که نمیتونم تکون بدم باشه ای گفت دو تا کیسه سنگین رو پاهام گذاشت و پارچه رو جلوم بست جوری که خودم و نبینم دست هام رو به تخت بست تا عمل رو سخت نکنم چون اکسیژنم افت کرده بود از استرس اکسیژن رو روی دماغم قرار داد و فشارم رو چک کردم یک سرم دیگه وصل کرد و شکمم رو کامل با بتادین تمیز کرد و محل برش رو ضد عفونی کرد شکمم رو به حالت مور مور حس میکردم و در این حین هیلی خفیف حالت تهوع و تنگی نفس داشتم به پرستار گفتم و گفت نگران نباش هر وقت حالت بهم خورد بالا بیار حساسیت نشون داد بدنم به بی حسی و شروع کرد به خارش صورت به شدت یخارید ولی چون دستام بسته بود کاری نمیتونستم بکنم دکتر اومد بعد کلی شوخی کارشو شروع کرد حس مور مور شکمم از بین رفت و هیچی حس نمکردم انگار که کلا با من کاری ندارن فقط تکون میخوردم بعد حس حالت تهوع کامل از بین رفت و من به شدت خوابم گرفت فشارم رو چک کردن روی ۱۹ بود من هیچی نمیخواستم فقط یه خواب انقدد می‌میچسبید عجیب خوابم می اومد
ادامه پارت بعدی
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان نی نی مامان نی نی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین اورژانسی قسمت چهارم.
من صبحانه خورده بودم و ناشتا نبودم.برای همین بیهوشم نکردنو بی حسی اسپاینال زدن.توی اتاق عمل خیلی سعی میکردن که حواسمو پرت کنن ولی من فقط به این فکر میکردم که قرارهچه اتفاقی بیوفته و خیلی ترسیده بودم.اولین بار بود که اتاق عمل رو میدیم و استرس خیلی زیادی داشتم.توی کمرم بی حسی زدن و پاهام شروع کر به گز گز کردن و از کمر به پایین بی حس شدم.پرده سبزی جلوی روم گذاشتن تا نتونم ببینم چه اتفاقی داره میوفته‌.درسته دردی نداشتم ولی تمام مراحل رو حس کردم‌.از تیغ کشیدن روی شکمم تا وقتی که بچه و جفت رو دراوردن و بخیه و ...
زمانی که صدای گریه بچم اومد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه و کلی گریه کردم.از اون ور دکترم میگفت داری چیکار میکنی ،چرا میلرزی،نمیتونم بخیه بزنم...ولی من همچنان گریه میکردم و میلرزیدم.بعد بچه رو اوزدن تا تماس پوست با پوست داشته باشیم.بچم به شدت گررم و نرم بود صورتش و حس خیلی خوبی بهم داد
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۹ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان 🎀  لیانا  🎀 مامان 🎀 لیانا 🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۷
برگشتم زایشگاه و دیدم دوستام هنوز هستن و باز زایمان طبیعیا رو نگاه میکردن یکی از زائوها ۲۰سالش بود و با چشمم دیدم چطور بخیه میزدن🤕باز همونجا خداروشکر کردم که سزارینی ام😂
یکم تو زایشگاه چرخیدم تا اینکه نوبت عمل من شد و دوباره همون خانم چادر سرم کردو منو برد اتاق عمل وقتی دکترمو دیدم سلام کردم و باهاش کمی صحبت کردم و ازش درخواست پمپ درد کردم و گفت تو اتاق عمل به دکتر بیهوشی که اومد بگو
وارد اتاق عمل که شدم از عمل قبلی خون و اینا بود که داشتن تمیز میکردن یکم اتاق عمل ترسناک بود اما ظاهرمو حفظ کردم و روی تخت جراحی دراز کشیدم و بعد از کمی دکتر بیهوشی اومد که یه پسر خیلی خیلی جوون و خوشتیپی بود و من یهو ترس تجربه نداشتن به جونم افتاد😂😂😂😂😂 بهم گفتن بشین و سرتو بیار تو سینت و گردنتو خم کن و من منتظر یه درد شدید بودم کمرمو بتادین زدن و بعدش سوزن بی حسی رو زد که میتونم بگم از درد امپول معمولی دردش کمتر بود و اصصصصلا اونجور که فکر میکردم غول نبود و خیلی ساده بود
بعدش دراز کشیدم و بلافاصله حس کردم پاهام شروع به گرم شدن کرد
همین که بی حسی رو گرفتم سریع پرده گذاشتن جلو صورتم و دستامم به بغل های بدنم تو یک پایه مانند فیکس کردن
ادامه پارت بعد