تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت2️⃣
رسیدیم بیمارستان و قرار شد من و همسرم از مامان جدا شیم‌ و‌ بریم سمت بلوک زایمان که اشکای من امون جدا شدن نمیداد 😭
با درد شدید ، روحیه‌ی خراب وارد زایشگاه شدم اخرین عکس رو باهمسرم گرفتم ، سخت خدافظی کردم به ماما همراهم پیام دادم که وارد زایشگاه شدم و با کمک بهیار رفتم برای ازمایش ادرار و nst و تعویض لباس و آنژوکت و سوند و ...
این وسط درد و انقباض میومد ومیرفت که پرستار nst شروع کرد به دعوا کردنم چقدر اخ و اوخ میکنی چقدر ناله میکنی که روحیم رو بیشتر باختم بعد که نوار قلب بچه رو دیدی گفت اوه چقدر انقباضای شدید داری تو این هفته
برعکس همیشه که پسرم تو شکمم حرکتاش شدید و درداور بود و گاها خطرناک زمان nst احتمالا از شدت استرس من هیچ حرکتی نداشت و گفتن باید چند دقیقه بعد مجدد تکرار بشه
روی تخت یه گوشه زایشگاه سرم به دست دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رو سرم

تصویر
۵ پاسخ

منم قبل بازداری درگیر پنیک بودم و‌ماه های آخر هفته ای بکبار حمله بهم دست مبداد
اما دارو نخوردم و سعی کردم با تمرین های تنفسی بهش غلبه کنم
سخت بود ولی گذشت

ای جانم
لباسای نی نی زو از کجا کرفتبد؟😍

عزیزم پنیک دقیقا چطوریه و علایمش چیست ؟

عزیزم میشنیدی که می‌گفت قیچی بده ؟؟؟

خببب.

سوال های مرتبط

مامان باران مامان باران روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
قسمت اول:
وقتی گان بیمارستان رو بهت میدن تا بپوشی و وارد زایشگاه بشی، واقعا هیچ تصوری از چیزی که در انتظارته رو نداری. آره استرس داری و می ترسی ولی اگه زایمان اول باشه هنوزم نمی دونی چقدر قراره سخت باشه.
آره، من ساعت ۱۰ صبح بعد از انجام کارای پذیرش با مامانم وارد زایشگاه شدم. تا اتاق رو گرفتیم و وسایل گذاشتیم و اماده شدیم یه ساعتی گذشته بود که پزشک کشیک به همراه یه ماما اومدن و یه وسیله بالن مانند به همراه سرم گذاشتن دهانه رحمم، تا به تدریج کمک کنه به باز شدنش، یکم درد داشت و خونریزی کردم، ولی خب اوکی بود، بیشتر اذیت کننده بود چون یه چیزایی ازت آویزونه! به هر حال دراز کشیدم رو تخت و اومدن سرم و آمپول فشار رو به دستم وارد کردن تا فرآیند شروع بشه - من به دلیل وزن کم جنینم در ۳۸ هفتگی دستور ختم بارداری داشتم- ساعت حدودای ۱۲ ظهر بود، همینطور که دراز کشیده بودم یه دردهای خفیفی زیر دلم شروع شد و با مامای همراهم هم تلفنی صحبت میکردم تا بدونه کی باید بیاد، اون خودش با ماماهای کشیک زایشگاه هم در تماس بود.
مامان باران مامان باران روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
قسمت اول:
وقتی گان بیمارستان رو بهت میدن تا بپوشی و وارد زایشگاه بشی، واقعا هیچ تصوری از چیزی که در انتظارته رو نداری. آره استرس داری و می ترسی ولی اگه زایمان اول باشه هنوزم نمی دونی چقدر قراره سخت باشه.
آره، من ساعت ۱۰ صبح بعد از انجام کارای پذیرش با مامانم وارد زایشگاه شدم. تا اتاق رو گرفتیم و وسایل گذاشتیم و اماده شدیم یه ساعتی گذشته بود که پزشک کشیک به همراه یه ماما اومدن و یه وسیله بالن مانند به همراه سرم گذاشتن دهانه رحمم، تا به تدریج کمک کنه به باز شدنش، یکم درد داشت و خونریزی کردم، ولی خب اوکی بود، بیشتر اذیت کننده بود چون یه چیزایی ازت آویزونه! به هر حال دراز کشیدم رو تخت و اومدن سرم و آمپول فشار رو به دستم وارد کردن تا فرآیند شروع بشه - من به دلیل وزن کم جنینم در ۳۸ هفتگی دستور ختم بارداری داشتم- ساعت حدودای ۱۲ ظهر بود، همینطور که دراز کشیده بودم یه دردهای خفیفی زیر دلم شروع شد و با مامای همراهم هم تلفنی صحبت میکردم تا بدونه کی باید بیاد، اون خودش با ماماهای کشیک زایشگاه هم در تماس بود.
مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 5️⃣
وسط جیغ و دادها بود که چندتا تکون شدید بدنم رو دادن حس کردم که بالای شکمم رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون و شنیدم دکترم گفت واییی چقدر سفیده 😭😍
گفتم تموم شد 😦 چه زود
ولی هرچی منتظر شدم صدای گریه نیومد
گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن دلش نمیخواد فقط یه کوچولو نق نق کرد دیدم گذاشتنش توی تخت مخصوص و یک پرستار جلوش بود بچه‌رو نمیدیدم فقط یک‌لنگه پاش رو دیدم که از تخت رده بود بیرون
اون حس مورمور شکم و تکونای بدنم هنوز همراهم بود دکتر درحال بخیه زدن بود و من چشمم دنبال پسرم
حال تنفسیم خوب شده بود حمله پنیک رفته بود
پسرم رو گذاشتن کنار صورتم و تا تونستم بوسیدمش پوست صورتش از مایع تمونیتیک سفیییید شده بود بوسیدمش و بوییدمش گفتم بهش که چطور دوسال منتظرش بودم گفتم بهش که داداشی خیلی منتظر دیدنشه گفتم بهش که چقدر دوستش دارم وتمام زندگی منه
ماما پسرم رو برد برای قد و وزن
من موندم و اتاق عمل و دکتر درحال بخیه ازش تشکر کردم و ناگهان حمله دوم پنیک اومد سراغم این بار سینه وشونه و سرم با هر شوک از تخت جدا میشد و دوباره کوبیده میشدم به تخت
دکتر بیهوشی رو پیج کردن و نمیدونم دیگه‌ چی شد
کمی بعد با درد شدید پرت شدن روی تخت دیگه به هوش اومدم اولین فشار شکمی رو حس کردم بدون درد با تکون شدید بدنم
به جای بلند کردن و گذاشتنم روی تخت بعدی از یک طرف منو کشیدن اختلاف ارتفاع تخت باعث شد قشنگ حس پرت شدن بگیرم
درد شدید باوجود بی حسی کامل
رفتیم ریکاوری کنار پسرم
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان پسته مامان پسته ۲ ماهگی
✨تجربه زایمان طبیعی✨
یه مامان ۲۳ ساله ، زایمان اول
۱۵ روز قبل زایمان ۲ونیم فینگر بودم یه درد های کوچیک تو کمرم داشتم
رفتم بیمارستان نوار قلب بگیرم که گفتن nst درد داری هر ۳ دقیقه یکبار باید بستری بشی و دهانه رحمم هنوز همون ۲ونیم بود
بستری شدم و کیسه آبم ترکوندن بعد اون دردهای وحشتناک امد سراغم معاینه شدم ۳ بودم ماماهمراهم امد و باهم شروع کردیم به ورزش و حرکت (دردهای من تو ناحیه کمرم و استخون لگنم بود خیلی خیلی وحشتناک) جوری که وقتی درد میگرفت کنترل و تعادلمو از دست میدادم اما سرپارو ترجیح میدادم نمیتونستم رو تخت بخابم دو بار به کمک ماما رفتیم حموم و ماساژ آب گرم که فوقالعاده بود عالی ... وقتی حوله خاستم مامانم اورد داخل زایشگاه اجازه دادن خودم رفتم و باهاش حرف زدم کلی ارامش گرفتم اما خودمو پیش مامانم قوی نشون دادم که بغضش نترکه . بعدش معاینه شدم ۶ بودم گفتن چه نوع بیحسی میخای من اسپاینال انتخاب کردم که بعد کلی درد امدن گفتن نمیزنیم و برات گازآنکوس میاریم تو ۷ سانت منم گفتم باشه
یک ساعت گذشت و همچنان ماما کمرمو ماساژ میداد و بعد خدا بزرگترین کمک من بود باز معاینه شدم ۱۰ بودم و فول شدم همون لحظه گاز رسید دوبار کشیدم فقط چون اجازه ندادن گفتن موقع زایمانت رسیده و جونت ازت میگیره ، با کلی درد ناله نمیخابیدم رو تخت که nst بگیرن و تحمل درد رو تخت برام وحشتناک بود
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
دیگع نوبت من شد وبعد گرفتن مشخصات وسوال کردن ازم خواست برم رو تخت تا معاینه کنند بعد پرسید چند هفته هستم گفتم ۴۰رو رد کردم تعجب کردند بعد معاینه هم گفت دو سانت چند تا اصطلاح هم گفت که من نفهمیدم بعد به دکتر زنگ زدن و تایید بستری رو گرفتن ازم خواستم تشکیل پرونده بدم بعد شوهرم رفت سراغ کار ها منم به مادرم زنگ زدم بعد لباس بیمارستان دادن و پوشیدم استرس من هم بیشتر میشد بعد پرستار ها گفتن تو امشب تا شیفت ما تموم بشه زایمان میکنی درد هات خیلی بهتره منم میخواستم برم دستشویی اما گفتن بعد رفتن به زایشگاه میتونم برم بعد فرستادن زایشگاه تا رسیدم به اتاق ماما اومد سراغم وداد وبیداد کرد سریع لباس دربیارم برم رو تخت منم هول شده بودم از یه طرف گوشیم زنگ میزد مادرم بود دیگه شورت وشلوار رو رو زمین پرت کردم رو تخت دراز کشیدم بعد معاینه کرد یکم تحریک کرد که دردم گرفت بعد نوار قلب وصل کرد و رفت بعد پرسنل اونجا اومد دید لباس هام زمینه سرم داد زد لحظه ای به تنهایی خودم حالم سوخت وگریه کردم زنگ زدم به مادرم وگلایه کردم چرا زود تر نیومدی بعد تقریبا حالم خوب بود فقط نوار قلب اذیتم میکرد و نمیتونستم به چپ و راست بچرخم
ادامه دارد
مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 4️⃣
سوار ویلچر شدم و رفتیم سمت اتاق عمل
بیرون بلوک زایمان همسرم منتظرم بود اشکام میریخت ازمون عکس دونفره گرفت ورودی اتاقهای عمل دکترم رو دیدم لپم رو کشید حال و احوال کرد و رفت
با همسرم خدافظی کردم گوشیش رو داد به مامام و وارد اتاق عمل شدم یک اتاق معمولی کوچیک با کاشیهای سفید با یک تخت خیلییی کوچیک وسط اتاق
خیلی شبیه اتاقای عمل نبود کمکم کردن تا دراز بکشم پاهام کشش نداشت یک نیرویی خارج از من میگفت راه رفتنی رو باید بری برو جلو
نشستم روی تخت دکتر بیهوشی اومد تا دید منو گفت چرا اینقدر اخمویی و شروع کرد به شوخی کردن و توضیح دادن جریان اسپاینال و چک کردن شرایط کمرم
در عرض ۱ دقیقه تزریق رو انجام داد و من گز گز پاهام رو حس کردم نه دردی داشت نه سختی خاصی عالی بود
دراز کشیدم و صدای دکترم رو شنیدم حال و احوال کردم حالم‌ خوب بود ماما ازم عکس و فیلم میگرفت که کلافم میکرد
پارچه رو کشیدن جلوم شلوارم رو دراوردن حس بدی نداشتم
اما
کم کم حس سنگینی عجیبی رو سینم تجربه کردم بله پنیک حمله کرده بود
نفس تنگی احساس خفگی افت شدید فشار احساس نزدیکی به مرگ
داد میزدم سکوت میکردم از هوش میرفتم برمیگشتم
ماما مدام باهام صحبت میکرد و نرس بیهوشی پشت سر هم یک چیزی تو انژوکتم تزریق میکرد
خوب میشدم دوباره حمله بعدی
این وسط مور مور و گز گز در شکمم همراه تکونهای شدید بدنم حس میکردم نه بد بود نه خوب کاملا قابل تحمل بود
همه‌ی این اتفاقات از شروع بی‌حسی اسپاینال تا وقتی بچم رو گذاشتن روی سینم ۱۰دقیقه نشد