تجربه زایمان طبیعی
قسمت اول:
وقتی گان بیمارستان رو بهت میدن تا بپوشی و وارد زایشگاه بشی، واقعا هیچ تصوری از چیزی که در انتظارته رو نداری. آره استرس داری و می ترسی ولی اگه زایمان اول باشه هنوزم نمی دونی چقدر قراره سخت باشه.
آره، من ساعت ۱۰ صبح بعد از انجام کارای پذیرش با مامانم وارد زایشگاه شدم. تا اتاق رو گرفتیم و وسایل گذاشتیم و اماده شدیم یه ساعتی گذشته بود که پزشک کشیک به همراه یه ماما اومدن و یه وسیله بالن مانند به همراه سرم گذاشتن دهانه رحمم، تا به تدریج کمک کنه به باز شدنش، یکم درد داشت و خونریزی کردم، ولی خب اوکی بود، بیشتر اذیت کننده بود چون یه چیزایی ازت آویزونه! به هر حال دراز کشیدم رو تخت و اومدن سرم و آمپول فشار رو به دستم وارد کردن تا فرآیند شروع بشه - من به دلیل وزن کم جنینم در ۳۸ هفتگی دستور ختم بارداری داشتم- ساعت حدودای ۱۲ ظهر بود، همینطور که دراز کشیده بودم یه دردهای خفیفی زیر دلم شروع شد و با مامای همراهم هم تلفنی صحبت میکردم تا بدونه کی باید بیاد، اون خودش با ماماهای کشیک زایشگاه هم در تماس بود.

۱ پاسخ

سلام
وزن بچه چقدر بود؟
و اینکه چرا وزنش کم بود زودتر ختم بارداری دادن؟

سوال های مرتبط

مامان باران مامان باران روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
قسمت اول:
وقتی گان بیمارستان رو بهت میدن تا بپوشی و وارد زایشگاه بشی، واقعا هیچ تصوری از چیزی که در انتظارته رو نداری. آره استرس داری و می ترسی ولی اگه زایمان اول باشه هنوزم نمی دونی چقدر قراره سخت باشه.
آره، من ساعت ۱۰ صبح بعد از انجام کارای پذیرش با مامانم وارد زایشگاه شدم. تا اتاق رو گرفتیم و وسایل گذاشتیم و اماده شدیم یه ساعتی گذشته بود که پزشک کشیک به همراه یه ماما اومدن و یه وسیله بالن مانند به همراه سرم گذاشتن دهانه رحمم، تا به تدریج کمک کنه به باز شدنش، یکم درد داشت و خونریزی کردم، ولی خب اوکی بود، بیشتر اذیت کننده بود چون یه چیزایی ازت آویزونه! به هر حال دراز کشیدم رو تخت و اومدن سرم و آمپول فشار رو به دستم وارد کردن تا فرآیند شروع بشه - من به دلیل وزن کم جنینم در ۳۸ هفتگی دستور ختم بارداری داشتم- ساعت حدودای ۱۲ ظهر بود، همینطور که دراز کشیده بودم یه دردهای خفیفی زیر دلم شروع شد و با مامای همراهم هم تلفنی صحبت میکردم تا بدونه کی باید بیاد، اون خودش با ماماهای کشیک زایشگاه هم در تماس بود.
مامان باران مامان باران روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
قسمت دوم:
برای ناهار فقط چند قاشق سوپ خوردم. چون به اون وسیله سرم وصل بود یهو متوجه شدم یه عالمه آب و خون ازم خارج شد که فکر کردم کیسه آبه ولی آب سرم همون وسیله بود، حدودای ۳-۴ بود که بیرونش آوردن و دهانه رحمم ۳ سانت شده بود. شروع کردم راه رفتن تو زایشگاه و هر از گاهی اسکات زدن، هنوز برای اومدن مامای خصوصی زود بود چون درد زیادی نداشتم. تا حدودای ۵ و نیم همین طور بودم که مامای همراهم اومد و بررسی کرد و گفت دردهات هنوز کم هستن، دوز آمپول فشار بیشتر شد و مامای همراهم شروع کرد باهام تند راه رفتن و ورزش کردن، همون اسکات بیشتر. دیگه دردهام داشت بیشتر میشد و تحملشون سخت بود. بعد از حدودا یکی دو ساعت دیگه نمی تونستم سر پا وایسم، دردها خیلی خیلی شدید بودن و مدام استفراغ میکردم و سر گیجه داشتم. دیگه رفتم دراز کشیدم و با نفس های عمیق کشیدن سعی میکردم تحمل کنم، همه ی اینا رو مامای همراه بهم میگفت و کلا خیلی همراهی خوبی داشت و دلگرمی بود برام، چند بار معاینه شدم و هر بار دهانه رحم باز تر میشد، دردها خیلی شدید و فاصله ی بین هر دو درد خیلی کمتر بود، آخراش واقعا آدم حس میکنه که بچه داره پایین تر میاد و الانه که بیرون بپره، حس فشار شدید در پایین شکم و رحم و حس دستشویی داشتن هم بود و اینا هر ده دقیقه بیشتر میشد و هر بار من داد میزدم که بچه داره میاد، تو فاصله ی یک ساعته فول بودم بالاخره پزشک کشیک کیسه آب رو خودش پاره کرد و همون موقع ها بود که حس کردم بچه واقعا داره میاد.
مامان باران مامان باران روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
قسمت سوم:
منو بردن تو اتاق زایمان و حالا تازه زور زدن ها شروع شد که خودش چالشی بود، چون اگه فشار آوردن متمرکز روی پایین رحم نباشه فایده نداره، من همراه با زور زدن داد هم میزدم که خب ماما میگفت اشتباهه و فشار رو داری به گلوت وارد میکنی، بالاخره بعد از چند بار زور زدن متمرکز و البته تیغ خوردن بچه به دنیا اومد، و اونجا بود که رها شدم، حس خالی شدن داشتم، بچه رو گذاشتن روی شکمم و خیلی حس خاصی بود وسط گریه ها میخندیدم و هجوم احساسات رو تجربه میکردم، لمسش کردم و نگاش کردم و باورم نمیشد که مادر شدم. بچه رو برداشتن تمیزش کنن و بند ناف رو ببرن، منم در حال طی مراحل بعدی، فشار برای بیرون اومدن جفت، آمپول بی حسی و بخیه خوردن، که همینا هم سخت بودن ولی قابل تحمل. بعد از نیم ساعت مراحل تمام شد و منتقل شدم به یه اتاق دیگه، تو این فاصله بچه رو برده بودن باباش و بقیه ببینن، تو تخت که دراز کشیدم بچه اومد و شروع کردم به شیر دادن به نفسم، اونجا هم حس ضعف و بی حالی شدیدی داشتم و جای بخیه ها درد داشت، ولی خوشحال بودم.
با اینکه زایمان در هر حالتی یکی از سخت ترین تجربه های هر زنی هست ولی هر موقع به اون لحظه های سخت فکر می کنم مثل یه خاطره شیرین به یاد میارم. من از پسش بر اومدم و به نظرم هر زنی واسه این باید به خودش افتخار کنه.
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان هلیا مامان هلیا روزهای ابتدایی تولد
مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
مامان آرژین و الین مامان آرژین و الین ۹ ماهگی
تجربه زایمان . واقعا قرار نیست برای همه یکسان باشه و بترسونمتون. ولی زایمان من به شدت سخت بود .

ساعت 12 شب 23 مهر رفتم زایشگاه چون 40 هفته کامل بودم گفتم تا حالا معاینه نشدم یه چکی بشه و ببینم دیر نشده که فشارم با دستگاهشون بالا نمیدونم چرا اینجور بودم با دستگاه ها دیجیتال هاشون فشارمو زیاد نشون میداد دستی نرمال بود. اگه فشارم خوب بود ماما میگفت برو شش روز دیگه فرصت داری ولی هر سه روز بیا ان تی سی بده .دهانه رحمم یک سانت بود.قرص زیر زبونی دادن و درد های خفیف داشتم تا عصر اصلا تغیری نمیکردم . برای من معاینه ها درد نداشت چون از لحاظ ذهنی آماده بودم و با تنفس بدون درد بود برام . دیگه ساعت 10 صبح که شد برام یه چیزی گذاشتن به اسم ایزی اگه اشتباه نکنم مثل سوند هستش داخل رحمم گذاشتن با معاینه و توش یه بادکنک مانندی داشت توش رو پر آب کردن تا فشار به دهانه رحمم بیاد و باز بشه . و تقریبا تا 1 اینا بود که درد داشتم ولی با تنفس کنترل میکردم که رفتم سرویس بادکنک که توش آب بود با سوند افتاد و بعد معاینه 3 فینگر شده بودم .
مامان کارن مامان کارن ۱۱ ماهگی
پارت دوم

حتی شب قبل بستری شدنم ک تا خود صبح بخداوندی خدا پلک رو هم نزاشتم تاپیک زدم که هیچکس و هیچ‌چیز نمیتونه ارومم کنه و واقعا فک میکنم الانه که قلبم ایست کنه
و نمیدونستم دلیل اصلی ترسمم چیه فقط میترسیدم
خلاصه من ۶صبح باید بیمارستان میبودم و تشکیل پرونده میدادم اول ۶ با مادر و خواهر و همسرم بیمارستان بودم با یه حال داغون ک الان دارم عکسامو میبینم میگم این‌چه قیافه ایه بوده انگار خدایی نکرده عزیزی از دس دادم
وارد بیمارستان شدم و گریه کنان و با ذکر گفتن وارد بخش زایشگاه شدم
از همه بدتر این بود که من ته همه چیزو در آورده بودم اینقد که جستجو کرده بودم میدونستم الان این‌ موقع میخان چیکارم کنن الان نوبت چیه و...
وارد زایشگاه که شدم بهم گان دادن که لباسامو در بیارم
و بعد ازون ضربان قلب منو نی نی رو چک کردن و ازمایشات لازم انجام داد و بهم سرم وصل کردن و گفتن رو این تخت استراحت کن تا نوبتت بشه دکترم اون روز ۴تا عمل داشت که من سومی بودم
حالا من از ساعت ۶ ک بیمارستان بودم تا ساعت یه ربع به ۱۰ رو اون تخت دراز کشیده بودم و هی از استرس تند تند میرفتم دستشویی و دعای عهد گوش میکردم و قران میخوندم
ابجیم و مامانم و مادرشوهرمم میومدم هی پیشم بودن تا نوبت رسید به یکی از فوبیاهای من (سوند گذاشتن)
یعنی من یکی سوند گذاشتن یکی فشارای رحمی رو مخم بود و ب شدت وحشت داشتم
همه پروسه زایمان یه طرف و این سوند گذاشتن ی طرف
وقتی خواستن بزارن یه جیغ و دادایی میزدم و خودمو چنان سفت کرده بودم ک کلی اذیت شدم بهشون گفتم تو بی حسی برام بزنین قبول نکردن
چون کارایی که تو زایشگاه انجام میشد اینابود و منو اماده باید تحویل ریکاوری میدادن
مامان مرسانا مامان مرسانا ۱۴ ماهگی
دومین متن
بعد از ترکیدن آماده شدیم رفتیم بیمارستان بدون کوچکترین دردی که واقعا خودم میترسیدم هی دعا دعا میکردم که درد بیاد ولی اصلا انگار نه انگار تو طول مسیر ازم چند باری آب به اندازه زیاد ریخت تا برسم بیمارستان رسیدیم و بستریم کردن بیمارستان بهارلو تهران یه اتاق بردن که فقط خودم بودم آوردن بهم سرم وصل کردن و یه آمپول هم از کنار پام زدن و چند تا آمپول هم به سرم ساعت ۱۲:۳۰ بستری شدم تا ساعت ۱:۳۰ تو اتاق تنها حوصلم سر رفت هیچ دردی هم هنوز نیومده بود به ماما گفتم میشه مادرم بیاد حوصلم سر رفت رفت گفت مامانم اومد با آبمیوه و خرما که از قبل گفته بودم بگیرن بعد آروم آروم دردام شروع شد چون مادرم کنارم بود دیگه ماما نموند پیشم می‌رفت چند دقیقه یه بار میومد سر میزد بودن مامانم خیلی خوب بود تا دردام شدید شد ماما گفت برو به شکم و کمرت آب بگیر که این کار خیلی خوب بود درد رو کمتر میکرد با زیادشدن دردام چون از قبل درخواست اپیدورال کرده بودم معاینه کرد گفت فعلا ۳ سانتی باید تا ۵ برسی تا بگم دکتر بیاد بزنه با سختی و تحمل درد زیاد به ۵ رسیدم گفتم بگو بیاد دکتر بزنه که گفتن دکتر تو اتاق عمله گفتیم بیاد دوباره یک ساعت درد افتضاح کشیدم تا دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی دیگه نمی‌زنم خون ریزی داری شدید وضعیت بچه هم خوب نیست حالا بچه هم نیومده بود جلو هی موقع دردام گفتن زور بزن تا بچه رو بکشیم بیاریم جلو سخت بود ولی خدا کمک کرد از پسش بربیام حدود نیم ساعت تلاش کردن تا بچه رو بیارن جلو بعدش بچه اومد بیرون خدا رو شکر بعد از اومدن بچه تمام دردا تموم شد چون از زایمان قبلیم تا الان ۱۰ سال گذشته بود سر اون خیلی سخت شد و
مامان رُز مامان رُز ۵ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی