پارت دوم

حتی شب قبل بستری شدنم ک تا خود صبح بخداوندی خدا پلک رو هم نزاشتم تاپیک زدم که هیچکس و هیچ‌چیز نمیتونه ارومم کنه و واقعا فک میکنم الانه که قلبم ایست کنه
و نمیدونستم دلیل اصلی ترسمم چیه فقط میترسیدم
خلاصه من ۶صبح باید بیمارستان میبودم و تشکیل پرونده میدادم اول ۶ با مادر و خواهر و همسرم بیمارستان بودم با یه حال داغون ک الان دارم عکسامو میبینم میگم این‌چه قیافه ایه بوده انگار خدایی نکرده عزیزی از دس دادم
وارد بیمارستان شدم و گریه کنان و با ذکر گفتن وارد بخش زایشگاه شدم
از همه بدتر این بود که من ته همه چیزو در آورده بودم اینقد که جستجو کرده بودم میدونستم الان این‌ موقع میخان چیکارم کنن الان نوبت چیه و...
وارد زایشگاه که شدم بهم گان دادن که لباسامو در بیارم
و بعد ازون ضربان قلب منو نی نی رو چک کردن و ازمایشات لازم انجام داد و بهم سرم وصل کردن و گفتن رو این تخت استراحت کن تا نوبتت بشه دکترم اون روز ۴تا عمل داشت که من سومی بودم
حالا من از ساعت ۶ ک بیمارستان بودم تا ساعت یه ربع به ۱۰ رو اون تخت دراز کشیده بودم و هی از استرس تند تند میرفتم دستشویی و دعای عهد گوش میکردم و قران میخوندم
ابجیم و مامانم و مادرشوهرمم میومدم هی پیشم بودن تا نوبت رسید به یکی از فوبیاهای من (سوند گذاشتن)
یعنی من یکی سوند گذاشتن یکی فشارای رحمی رو مخم بود و ب شدت وحشت داشتم
همه پروسه زایمان یه طرف و این سوند گذاشتن ی طرف
وقتی خواستن بزارن یه جیغ و دادایی میزدم و خودمو چنان سفت کرده بودم ک کلی اذیت شدم بهشون گفتم تو بی حسی برام بزنین قبول نکردن
چون کارایی که تو زایشگاه انجام میشد اینابود و منو اماده باید تحویل ریکاوری میدادن

۱ پاسخ

برا من خیلی درد داره سند دوبار تجربه داشتممم

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم :
من ۲۶ فروردین ۱۴۰۵ با نامه معرفی پزشکم در ۳۸ هفته و ۵ روز ساعت ۷:۳۰ صبح رفتم زایشگاه بیمارستان عسگریه اصفهان .
خدا را شکر هیچ دردی تا اون موقع نداشتم و استرسم هم خیلی کنترل کردم . من ادم مذهبی نیستم ولی نمیدونم چرا با ایت الکرسی این همه آرامش میگیرم . توی راه فقط ایت الکرسی خوندم و با همسرم و خواهرم کلی خندیدیم تا من با ارامش برسم بیمارستان .
ساعت ۷:۳۰ صبح وارد زایشگاه شدم و تا ساعت ۹:۳۰ منتظر بودم که ویزیت بشم .
این معطلی ها خیلی بد بود و لی خب چاره ای نیست . بخصوص که از چند ساعت هم ناشتا هستی.
خلاصه توی زایشگاه توسط ماما ویزیت شدم و شرح حال ازم گرفتن و یه چکاپ اولیه . دکترم هم با زایشگاه هماهنگ کرده بود .
خلاصه بعد از ویزت لباسامو در اوردم و لباس مخصوص زایمان پوشیدم و همسرمو صدا کردن تا باهاش خداحافظی کنم و لباس و وسایلمو تحویل بدم.
بعد نمونه ادرار دادم و منو بردن جایی که همه برای زایمان اماده میشدن . بهم سرم وصل کردن و تست ان اس تی گرفتن . میخواستن همون جا بهم سوند وصل کنن ولی من گفتم نمیخوام و توی اتاق عمل بعد از بی حسی بهم وصل کنین . اول مخافت کردن و گفتن نمیشه ولی من اجازه ندادم و گفتم با دکترم هماهنگ کردم.زنگ زدن به دکترم و ایشون تایید کردن . و چقدر خوشحالم که این کارو کردم . یه خانمی تخت رو به رویی موقع سوند گذاشتن کلی گریه کرد . و من واقعا ترسیده بودم .
این قسمت یکم برام سخت بود چون مامان های تخت های بغلی داشتن پروسه درد تجربه میکردن و من با درد و گریه بقیه بی اختیار گریه ام میگیره .
همون موقع از موسسه رویان هم اومدن و کنارم بودن تا برم اتاق عمل .
خلاصه بعد از تست و اتمام سرم اومدن دنبالم و منو با ویلچر بردن برای اتاق عمل .
مامان امیر علی مامان امیر علی ۴ ماهگی
تجربه من از سزارین با بی هوشی
پارت یک
بالاخره روز ۱۲ اسفند با کلی استرس فرا رسید طبق هماهنگی که با دکترم داشتم ساعت ۵ صبح رفتم بیمارستان و از ساعت ۱۱ شب قبلش هم ناشتا بودم
در بدو ورود نامه پزشک رو دادم به پذیرش که گفت برو زایشگاه که بهت نامه تایید بدن و بیارش
رفتم زایشگاه اطلاعاتمو گرفتن و نامه رو دادن بردم پذیرش اونجا کلی فرم ب من و همسرم دادن که پر کنیم منتهی من به خوندنش نرسیدم چون از زایشگاه زنگ زدن ک برم اونجا
خباصه من رفتم و همسرم بقیه کارا رو انجام داد
رفتم زایشگاه گفتن لباساتو عوض کن و بعدش بردنم توی یه قسمتی که بهم سرم وصل کردن و دستبند مخصوصمو زدن و بعدش ان اس تی ازم گرفتن
بعدش گفتن رو همون تخت دراز بکشم تا زمانی ک نوبت عملم برسه
حدود دو ساعتی اونجا بودم که مابینش اومدن ازم خون هم گرفتن برا ازمایشا
تقریبا اخرای دو ساعت بود که گفتن اماده شو که سوند بزاریم
من از قبل درخواست دادم ب دکترم ک توی اتاق عمل بزاره ولی گفت چون بیهوشی مبگیری بهتره قبل اتاق عمل بزارن ک ماده بیهوشی به بچه نرسه
مامان باران مامان باران روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
قسمت اول:
وقتی گان بیمارستان رو بهت میدن تا بپوشی و وارد زایشگاه بشی، واقعا هیچ تصوری از چیزی که در انتظارته رو نداری. آره استرس داری و می ترسی ولی اگه زایمان اول باشه هنوزم نمی دونی چقدر قراره سخت باشه.
آره، من ساعت ۱۰ صبح بعد از انجام کارای پذیرش با مامانم وارد زایشگاه شدم. تا اتاق رو گرفتیم و وسایل گذاشتیم و اماده شدیم یه ساعتی گذشته بود که پزشک کشیک به همراه یه ماما اومدن و یه وسیله بالن مانند به همراه سرم گذاشتن دهانه رحمم، تا به تدریج کمک کنه به باز شدنش، یکم درد داشت و خونریزی کردم، ولی خب اوکی بود، بیشتر اذیت کننده بود چون یه چیزایی ازت آویزونه! به هر حال دراز کشیدم رو تخت و اومدن سرم و آمپول فشار رو به دستم وارد کردن تا فرآیند شروع بشه - من به دلیل وزن کم جنینم در ۳۸ هفتگی دستور ختم بارداری داشتم- ساعت حدودای ۱۲ ظهر بود، همینطور که دراز کشیده بودم یه دردهای خفیفی زیر دلم شروع شد و با مامای همراهم هم تلفنی صحبت میکردم تا بدونه کی باید بیاد، اون خودش با ماماهای کشیک زایشگاه هم در تماس بود.
مامان باران مامان باران روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
قسمت اول:
وقتی گان بیمارستان رو بهت میدن تا بپوشی و وارد زایشگاه بشی، واقعا هیچ تصوری از چیزی که در انتظارته رو نداری. آره استرس داری و می ترسی ولی اگه زایمان اول باشه هنوزم نمی دونی چقدر قراره سخت باشه.
آره، من ساعت ۱۰ صبح بعد از انجام کارای پذیرش با مامانم وارد زایشگاه شدم. تا اتاق رو گرفتیم و وسایل گذاشتیم و اماده شدیم یه ساعتی گذشته بود که پزشک کشیک به همراه یه ماما اومدن و یه وسیله بالن مانند به همراه سرم گذاشتن دهانه رحمم، تا به تدریج کمک کنه به باز شدنش، یکم درد داشت و خونریزی کردم، ولی خب اوکی بود، بیشتر اذیت کننده بود چون یه چیزایی ازت آویزونه! به هر حال دراز کشیدم رو تخت و اومدن سرم و آمپول فشار رو به دستم وارد کردن تا فرآیند شروع بشه - من به دلیل وزن کم جنینم در ۳۸ هفتگی دستور ختم بارداری داشتم- ساعت حدودای ۱۲ ظهر بود، همینطور که دراز کشیده بودم یه دردهای خفیفی زیر دلم شروع شد و با مامای همراهم هم تلفنی صحبت میکردم تا بدونه کی باید بیاد، اون خودش با ماماهای کشیک زایشگاه هم در تماس بود.
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان آراد مامان آراد ۱ ماهگی
تجربه سزارین
ساعت ۷ صبح بیمارستان بودیم فرم هارو امضا کردیم ساعت ۷و نیم داخل بخش رفتم لباس عوض کردم و رفتم داخل یک اتاقی اول از همه ازم ان اس تی گرفتن همزمان بهم سرم وصل کردن و فقط من سوند رو خیلی اذیت شدم
در اخر هم منو اوردن جلوی در اتاق عمل تا دست دکترم خالی بشه نیم ساعت بعد وارد اتاق عمل شدم دکتر بی هوشی اومد بهم گفت شل کن و سوزن زد تو کمرم اصلا درد نداشت بعد سریع منو خوابوندن رو مو کشیدن و دستامو گذاشتن روی تخته کنارم و عملو شروع کردن کلش فقط حس میکردم در حال تکون خوردنم که یهو صدای نی نی رو شنیدم و نی نی رو گذاشتن رو صورتم و بعدش منو بردن ریکاوری اونجا یکم لرز کرده بودم بعد منو بردن تو اتاق خودم که همه اومدن بالا سرم
دوازده ساعت نزاشتن چیزی بخورم و اولش با چای و نبات شروع کردن تو این مدت یه عالمه هم ماساژ رحمی میدادن که غیر از یکبارش بقیش درد نداشت برام
شبش هم پاشدم راه رفتم چون میدونستم اگه خودمو بندازم دیگه افتادم
انقدر راه رفتم که فردا موقع ترخیص شدن از همه تند تر راه میرفتم و خونم طبقه سوم همرو تند تند اومدم و کارای خونخ رو انجام دادم
خداروشکز که الان که ۹ روز میگذره ۸ کیلو کم کردن و شکمم کامل رفته داخل و چیزی بیرون نیست
واقعا سزارین بهترین عمل بود که انجام دادم اصلا اذیت نشدم و خیلی لذت بخش بود
هرکی دودل هست بدونه هیچ چیز خاصی نیست و خیلی باحاله
مامان هانا مامان هانا روزهای ابتدایی تولد
مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ ۱ ماهگی
پارت سوم
رسیدم بیمارستان و رفتم زایشگاه
گفتن برو روی تخت بخواب لباساتو بپوش نوار قلب جنین بگیریم
من عمل دوم بودم یه نفر قبل از من دکترم داشت عملش میکرد
و منم کلی استرس گرفته بودم استرسم برا سوند بود چون یبار تو‌25هفتع بخاطر انقباض سروم سولفات گرفتم برام سوند وصل کردن آنقدر در داشتم از وقتی زدن تا وقتی در آوردن من گریه کردم و ناله کردم از بس درد داشت
آنقدر ترس از سوند داشتم از سزارین نداشتم
فقط اینجا دیدم ک میگن وقتی میخواد سوند بزارن شل خودتون بگیرین . هی پرستار میومد ‌برام سوند وصل کنه هی من از عمد میپرسدم عمل دکترم تموم شد نوبت منه هی می‌گفت نه منم میگفتم پس سوند رو وصل نکن بزار وقتی میخواستم برم اتاق عمل قبلش بزار .دقیقا پرستار رو مجبور کردم پنج دقیقه قبل از عمل سوند رو بزاره همینجور ک گفتم خودم رو شل گرفتم اولش کمی سوزش داشت ولی خیلی خوب بود اصلا درد نداشتم نسبت به دفعه قبل ک خودمو سفت گرفتم
اصلااااااا خودتون رو سفت نگیرین تا جایی ک میتونین شل بگیرین اینجوری دردتون نمیاد ‌
دکترم اومد صدام زد رفتم توی اتاق عمل پنج شیش تا داخل اتاق عمل بودن یه مرد یه زن برا بیهوشی و بیحسی بودم مرده می‌گفت شکمت کو چیکه ببینیم بچت هم ریزه یا نه
خلاصه ک اول بهم روحیه دادن کلی سر به سرم گذاشتن دکترم می‌گفت عکستو میزارم‌توی مطب دفعه دیگه اومدی قبولت نکنم
چون خیلی استرسی بودم و مدام پیش دکترم میرفتم 😂😂😂قشنگ معلوم بود کلافه شده بود
پروسه عمل شروع شد
خم شدم توی کمرم بیحسی زدن اصلا درد نداشت یه سوزش خیلی کم
فوری دراز کشیدم و جلوم یه پرده کشیدن هنوز پاهام تکون میدادم دکترم شروع کرد..
مامان الین و ایلیا مامان الین و ایلیا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
8مهر نوبت عمل داشتم که من از دو روز قبل استرس داشتم ذوق هم داشتم دو روز خواب نداشتم اون روز تا صبح نشسته بودم فقط با تو دلی حرف میزدم که اخرین روز تو شکمم بود و وسایلامو اماده میکردم ویه بچه 2ساله هم دارم که اون شب هم خواب نرفت انگاری فهمیده بود تا صبح من دستم تو دستش بود و هی براش قصه میخوندم
صبح که شد من و شوهرم راهی بیمارستان شدیم قرار بود که بعدا وقتی,وارد اتاق عمل شدم همسرم به مامانم زنگ بزنه بیاد چون دخترم تحویل مامانم بود دیگه نتونست بیاد
ولی وقتی رفتیم تو بخش زایمان ایراد گرفتن که باید زنگ بزنی یکی بیاد همین الان همراه زن باشه
دیگه مامانم اومد
لباسمو عوض کردم نوار قلب انجام دادم سرم وصل کردن برام سوند گذاشتن اینم بگم که اصلا سوند گذاشتن درد نداشت خودتونو الکی استرس ندین فقط یکمی خودتونو شل بگیرین
سوار ویلچر شدم راهی اتاق عمل اولش استرس داشتم ولی وقتی,داخل رفتم هی باهام حرف میزدن بهم دلداری میدادن
یه حس خوب بهم دست داد
یه تخت خیلییییی کوچیک میشین پاهاتون دراز مکشین دست ها رو پاهاتونو میزارین سرتونو توی قفسه ی سینه خودتونو شل میگیرین و کار ی دقیقه ای براتون امپول بی حسی میزنن که اینم درد نداشت همش مثل درد مورچه
سریع سریع دراز میکشین و به ده دقیقه نمیرسه که صدای بچتونو میشنویم بعدبخیه اینا که تموم شد
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۲ ماهگی
سلام عزیزم تجربه من از سزارین
پنجشنبه با احساس کم شدن تکون های بچه رفتم زایشگاه (بیمارستان منتظری)یه نوار قلب از بچه گرفتن و گفتن سریع بگو وسایلتو بیارن باید بریم اتاق عمل
من قبلا خونده بودم سوند زدن خیلی درد داره و بخاطر همین میترسیدم ،خیلی چیزا درباره سزارین خونده بودم و از تجربیات خیلیا پرسیده بودم ،یکی می‌گفت سزارین بدترین عمله ،یکی می‌گفت دیگه اون آدم سابق نمیشی ،یکی می‌گفت سوزن که تو کمرت میزنن تا آخر عمر کمر درد داری
خلاصه با کلی استرس و کلی ترس منتظر شدم تا وسایلمو بیارن ،لباس اتاق عمل پوشیدم و رو به تختی دراز کشیدم تا سوند وصل کنن ،وقتی وصل کردن اونقدری که میگفتن دردناک نبود و واقعا چیز وحشتناکی نبود ،همون لحظه که سوند وصل کردن به پرستار گفتم احساس میکنم ادرارم داره می‌ریزه ،گفت نه فکر می‌کنی
بعدم نشستم رو ویلچر و رفتیم سمت اتاق عمل ،زیر لب داشتم دعا و ذکر میگفتم و کلی ترسیده بودم
ترس که نه ولی خیلی استرس داشتم ،بالاخره یه تجربه ای بود که تاحالا نداشتم چون قبل از اونم هیچ عمل جراحی نداشتم ...
مامان شهرزاد مامان شهرزاد ۵ ماهگی
تجربه سزارین: پارت یک
من بخاطر ترسی که از زایمان طبیعی داشتم از دکترم نامه سزارین اختیاری گرفته بودم اما هفته بعدش تو هفته ۳۸ بچه چرخید و بریچ شد
خلاصه رفتم نامه مو عوض کرد و سزارین اجباریدبرام نوشت.
روز قبل عمل با همسرم رفتیم تشکیل پرونده دادیم و همونجا هزینه بیمارستان رو تسویه کردیم...
روز عمل شد با همسرم و خانوادم رفتیم بیمارستان، پذیرش شدم و بهم سوند ادرار و انژوکت وصل کردن.. سوند اصلا درد نداشت فقط احساس سوزش داشت که اونم بخاطر بتادین بود...
تخت کناریم یه خانومه سزارینی بود و اون یکی تخت خانومی که میخواست طبیعی زایمان کنه.. با حس خوشحالی تو دلم گفتم سزارین میکردی راحت میشدی دیگع😒 ولی خبر نداشتم که .....
خلاصه سوار ویلچر شدم و رفتیم اتاق عمل
اونجا یه نفر تو اتاق عمل بود برای همین تو ریکاوری معطل شدم تا عمل تمام بشه، تو این فاصله دکترم خانم کوچکپور که خدا خیرش بده بابت همه چیز ،اومد و اومد پیشم و دستم رو گرفت و بهم دلگرمی‌داد که خیلی از استرسم کم شد🥰😍🌷
ادامه پارت بعدی....