تجربه زایمان سزارین، پارت 4⃣


خلاصه که ته‌دیگ ماکارونی رو دیدن و نخوردن، شاید بتونه عمق دردی که اون لحظه داشتم‌و توصیف کنه!🥴

سعی کردم بی‌تفاوت باشم اما حس می‌کردم این درد کاملا منظمه، واسه همین ساعت گرفتم و متوجه شدم بلهههه😧

از ساعت دو و نیم تا سه، هر پنج دقیقه یه دقیقه درد داشتم و این یه زنگ خطر بود اما من همچنان فکر نمی‌کردم زایمانی باشم🤦🏻‍♀

به نظر خودم برای احتیاط به دکترم پیام دادم و شرح حالم رو نوشتم💁🏻‍♀
و خلاف نظر مادرم و همسرم، بهش زنگ نزدم که سر ظهر مزاحم استراحتش نشم🙄

دکترم ۱۸ دقیقه بعد پیامم رو دید و نوشت« بدو برو بیمارستان».🏃🏻‍♂

ولی من به‌جای دویدن و رفتن به بیمارستان، قدم زنان رفتم حمام🚶🏻
و با کمک همسرم یه دوش سریع و داغ گرفتم🚿
که روند زایمان رو جلو بندازم😏

بالاخره ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه رسیدم زایشگاه و ماما گفت بخواب معاینه کنم🛌

منم که از معاینه فراری، گفتم بچه‌م بریچه، سزارینم😇
گفت بخواب ببینم😠

گفتم نهایت همین یه‌باره دیگه🥺
رفتم روی تخت🤫
خوابیدن همانا و صدای جیغ ماما همان که: خانوووووم ۶ سانتی، چرا ان‌قدر دیر اومدی؟😾

نذاشت جواب بدم و منم چون نا نداشتم حرف بزنم بی‌خیالش شدم😒

ماما با همون دستکش خونی که در نیاورده بود🧤
زنگ زد به دکتر و دکتر گفت توی راهم، ببرید برای عمل آماده‌ش کنید🔪

اون بنده خدا نادید فهمیده بود من در حال فارغ شدنم، خودم روی تخت بیمارستان هنوز باور نکرده بودم که افتادم توی پروسه‌ی زایمان و تاریخ تولد نی‌نیم قراره نیم‌ساعت بعد باشه!🥺


پ‌ن: تا لحظه آخرم داشتم عکس می‌گرفتم و کاش می‌شد عکسم با اون لباس صورتی پشت باز رو بذارم🤣😂

ادامه پارت بعدی🙋🏻‍♀

فرزندپروری بارداری زایمان
#فرزندپروری#بارداری#زایمان

تصویر
۵ پاسخ

🤚🤚🤚

چه قدر ریلکس😂❤️

کدوم‌بیمارستان بودید

مدل گوشیت چیه

خسته نباشی سلطان😂

سوال های مرتبط

مامان ایلماه مامان ایلماه ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان عدنان مامان عدنان ۱۲ ماهگی
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲:
صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم سرویس ترشح آبکی و خونی داشتم البته روزای قبلم داشتم ولی میگفتم به خاطر معاینه س
بعد دیگه دیدم هر چند دقیقه یه درد تقریبا دوسه برابر پریودی میگیرم کمتر از یه دقیقه طول می‌کشه و خوب میشه
دراز کشیدم و شروع کردم به شمردن دردا و دقیقه ها و دیدم بلللله دردا منظمه و تقریباً هر ۵ دقیقه میگیره و ۳۰ ۴۰ ثانیه طول می‌کشه ولی قابل تحمل بود
شب قبلشم شام نخورده بودم و ضعععف شدید داشتم دیگه سعی کردم از وقتایی که ول می‌کنه نهایت استفاده رو بکنم و صبحونه رو آماده کردم و همسرم رو صدا زدم صبحونه رو خوردیم و خونه رو جمع و جور کردیم و راه افتادیم. همزمان به مامانمم زنگ زدم که آماده باشه . فاصله دردا کمتر و کمتر میشد و دردش بیشتر . ساعت ۹ رسیدیم بیمارستان و مامای خصوصیم که مامای خود بیمارستان بود شیفتش بود و خودش معاینه کرد و گفت دو سانت شدی و بستری میشی. دیگه من دراز کشیدم تا مامانم برسه و وسایلو بیاره و دردا لحظه به لحظه بیشتر میشد. کارای بستری رو انجام دادیم لباسامو عوض کردم و رفتم اتاقی که اتاق اصلی زایمان نیست و قبل زایمان اونجایی نمی‌دونم اسمش چیه 😅
ادامه پارت بعد
مامان آوا مامان آوا ۳ ماهگی
بعد 4 روز اومدم تجربه زایمان بزارم
یکشنبه صبح بدون هیچ دردی رفتم بیمارستان دو سانت بودم که گفتن باید بستری بشی چون چها هفته رو رد کردی ساعت ده بستری شدم تا ساعت دو اینا همون دوسانت بودم دردم نداشتم تا ساعت چهار که چهار سانت شدم بازبدون درد که دیگه گیر کردم توی چهار سانت ساعت 5.5 عصر وایسه آب رو پاره کرد دکتر،دردا کم کم داشت شدید میشد بدون اینکه دهانه رحم پیشرفت کنه تا ساعت 7.5 همون چهار سانت بودم که دکتر گفت نه دهانه رحم نرم میشه ونه بیشتر باز میشه که دو تا آمپول نرم کننده زد چند دقیقه بعدم آمپول فشار که اصلا افاقه ای نکرد دردا شدید بود اما هیچی به هيچی ساعت ده شب دکتر خودش معاینه کرد گفت سر بچه کاملا تو لگنه وانگار گیر کرده اگر تا نیم ساعت یا یه ساعت دیگه زایمان نکنه احتمال خفگی بچه هست بعد یه امپول زد
سر نیم ساعت شدم نه سانت ساعت ده وچهل وپنج دقیقه هم دخترم بدنیا اومد در کل نسبت به زایمان اول راحت تر بود تو زایمان اول هفت ساعته زایمان کردم سر این از زمان شروع درد تا زایمان پنج ساعت طول کشید انگار بعد زایمان من اون آدم پنج دقیقه پیش نبودم که انقدر درد داشتم دردا تموم شد ورفت الانم فقط یکم بخیه ها خشک شده واذیت میکنه
مامان علی کوچولو مامان علی کوچولو روزهای ابتدایی تولد
سلام خانما منم بلاخره زایمان کردم و میخوام تجربه خودمو بزارم چون خودم عاشق تجربه های زایمان بقیه ام و همه رو میخونم
تجربه زایمان طبیعی پارت اول
39هفته دقیق بودم که برای بار سوم رفتم معاینه لگن پیش ماما همراهم و معاینه کرد گفت فعلا دو سانتی ورزشای انجام بده و کارایی که گفتم و بکن اومدم خونه ویه استراحت کردم دیدم 11:30ظهر یه درد خیلی کمی من و گرفت اول خیلی توجه نکردم و فکر کردم کاذبه یکمی ورزش کردم شیاف گل مغربی گذاشتم و استراحت کردم داشتم فیلم بامداد خمار و میدیدم 😂که دیدم هر 10 دقیقه از ساعت 11:30 درد دارم رفتم سرویس توی سرویس یه لکه دیدم ترسیدم زنگ زدم مامانم اینا که بیان خونمون چون خونشون یه شهر دیگست و آروم آروم کل کارای خونه رو انجام دادم و وسایل برای بیمارستان آماده کردم گذاشتم دم در تا حدود ساعتای 12 شب دیگه مرتب درد خفیف داشتم و گفتم بیمارستان دیگه الان احتمالا 5 یا6 سانت و هستم رفتم بیمارستان بهم گفت همچنان دو سانتی 😂😂😂وای اون لحظه خیلی ضد حال خوردم 😥
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت 1
از اول بگم که من از دوران مجردی وتا به حال پریودی سختی داشتم یعنی تحمل نداشتم و همیشه گریه میکردم موقع بارداری هم با اینکه دکتر گفته بود جفتم پایینه اما من خیلی چیز ها رو رعایت نمی‌کردم خودم کارام رو انجام می دادم حتی چیز سنگین هم بلند میکردم چون تنها بودم مجبور‌ بودم و همیشه میگفتم خدا این بچه رو نگه داشته وگرنه من که با این کار ها بچه رو به خطر میندازم زیاد هم به زایمان ودردهاش فکر نمی‌کردم در واقع نمی‌دونستم در چه حد و اندازه ای هست هفته های اخر که معاینه شدم گفتن دهانه رحم بسته هست تعجب کردم چون من فکر میکردم حداقل یک سانتی شاید باز بشه اما بسته بودم ومن دو هفته تمام ورزش کردم و تحرک و فعالیت داشتم اما دوباره که رفتم معاینه یک سانت بودم اومدم پیاده روی و ورزش رو زیاد کردم و امید داشتم حداقل 3یا 4سانت باشم یک روز که درد داشتم رفتم دکتر گفت هنوز یک سانتی ومن ناراحت و نا امید شدم و
تصمیم گرفتم چند روز صبر کن وچند روز دیگه 40هفته ام تموم میشد
ادامه دارد