من باید دیدمت بگم ولی فکنم گفتم🤔🤔🤔🤔🤔
مادرش منو تو مراسم پسر عموم دیده بودن بعد اومدن خونمون بهمراه شوهرم ک منو ببینه بعدش خواستگاری کردن و ما رد کردیم چون من سیزده سالم بود تا ۷سال بعدش قسمت شد و اومد ک جواب بعله رو دادیم
و اینم بگم ک تو این ۷سال من عاشقش بودم و همه خواستگارامو ب عشق ایشون رد میکردم....و میگفتم کتا ازدواج نکنه منم ازدواج نمیکنم😐🤣🔥🔥😍
من مطلقه بودم ،یه ۵ سالی میشد طلاق گرفته بودم،یه روز مامانم مریض بود بردم بیمارستان ،شوهرمم مامانش رو آورده بود ،اونجا منو از مامانم خواستگاری کردن و یک ماهی بعدش عقد کردیم ،و الانم از زندگیم خیلیییی راضیم واقعا حس خوشبختی دارم ،شوهرم قبل از من ازدواج نکرده ،ولی شرایط منو پذیرفت
هیچی سنتی 😂
عمه شوهرم با مامانم دوست بودن دیگ معرفی شدو قسمت و اینا
شوهرم پسر دایی بابامه فامیل بودیم با شوهرم اینا منو میشناخت من اولش قبول نمیکردم بعدش عاشقش شودم ۱۳سالگی ازدواج کردم ۱۷سالگی دخترم به دنیا اومد الانم ۱۹سالمه 😅
من با رفیق شوهرم دوست بودن بعد از طریق اون رفتیم یه تولد که شوهرمم اونجا بود اونجا هم و دیدیم در اصل تو پارتی آشنا شدیم😂😂 بعد یکسال ازدواج کردیم
من از طریق یکی از خواستگارام با ایشون آشنا شدم به خواستگارم جواب منفی دادم بعد اونا یکی از همکاری باباش برام فرستادن اون موقع تو اداره شرکتی بود الان کارمند رسمی هستش و...
مال ماسنتی بود وغریبه بودن برای راحت شدن ازدست مامانم ازدواج کردم چون بعد ازدواج پسر عمم دیگه هیچ کسو نمیخواستم مامانم هی میگفت اخرش رودستم میمونی
من سنتی ازدواج کردم به واسطه خاله شوهرم که قبل ازدواج ما بابای من و شوهرخاله ی شوهرم باهم همکار بودن رفت و امد خونوادگی داشتیم . ولی من خبر نداشتم روحمم خبر نداشت که مادرشوهرم منو زیر نظر داره هرجا میرم که واسه پسرش
بنده میرفتم رستوران ،اکیپمون پسرو دختر، یکماهی میگذشت همسرم هرررررشب رستوران بود موسیقی زنده داشت خیلی جای خوبیه، نگو تواین یکماه منو زیرنظر داره ک همه فابن،من تنهام ، بعد یکماه اومد گفت قصدم خیره و بچه روستام، ولی اینجاتهران کارمیکنم، خلاصه توپیدم بهش گفتم برو بابا خرخودتی، خلاصه داداشش اومد منو دید و گفت فاصله طبقاتی فرهنگی داریم من پدرم سرمایه داره شهرمونه، دیدم نههههه آقا ول کن نیست خوشم اومد خرشدم، خانوادش ب هردری زدن برگردع، وقید منوبزنه، حتی شکایت کردن ازم چون همسرم غیب شد و دیگه خونه نرفت، پای خانوادم و باپلیس آگاهی وسط کشیدن بیشرفا😂 منم حاشاک نمیدونم کجاس،رفتم خونه ماشین بردارم مامانمو بابام پرتم کردن بیرون فک کردن برمیگردم،رفتم پیشش و سه ماه فرارکردیم بعدسه ماه مامانم پیغام داد بیاخبرمرگت پسره رو ببینم😂 اومدیم و فرداش عقدکردیم بدون خانوادش، بدون هیچچچچچ مراسمی و جهازی رفتم سرزندگیم و باردارشدم بازم خانوادش نیومدن ، دخترم ب دنیا اومد عین سگ همشون اومدن، الان سه سال میگذره و کلا سمتشون نمیرم اونام میدونن بدم میاد بدون اجازه نمیان، و همسرمم ازشون متنفره و پشتمع ، تواین اوضاع التمااااااس کردن برم خونشون شوهرم گفت نمیاااام نمیخام گذشته م یادم بیاد
اگ بدونی تو فرارمون چیا ازسرمون گذشتا
کل طلاها مو فروختم الان شدیم عزیز دوتاخانواده ولی یادمون نمیره ک اونا چیکارمون کردن البته خانواده ی همسرما، خلاصه الان خداروشکررررررر دوری و دوستی دارم باسختیام میسازم ،یادم نمیره چ شبایی توپارک خوابیدم
اونم بای خانواده ی اسمو رسم دار😔
تو خیابون.
بیتاک کی یادشه؟!شیک میکردی ریکوست میومد ما اونجا اشنا شدیم
با داداشم دوست بود داداشم خطش خاموش بود شوهرم ی بهونه اینکه شماره داداشمو نداره تو اینستا پیام داد و این شد شروع اشنایی ما من شماره رو دادم ولی بلاک نکردم دیگه تو هر اسکمی کوسشن ک میزاشتم هربار میگف من قصدم جدیه با من ازدواج کن من جدی نمیگرفتم چون پیام اینجوری زیاد بود میگفتم چرتو پرت میگه دیدم نخیر اقا ول کن نیس دیگه منم کم کم دل ب دلش دادم بعد ۳ ماه اومد خواستگاری
من توی باشگاه به آبجی کوچیکش آموزش میدادم از اون طریق معرفی شدم و کاملا سنتی ازدواج کردیم😍🥹🥰
ما سال ۹۲ تو لاین آشنا شدیم ،مسخره میکردیم همرو ،بعد من دانشگاه قبول شدم قزوین اون ابهر دانشگاه میرفت ،ی بار رفتیم باهم بیرون خوشمون اومد ۴ سال دوست بودیم ،بعد ازدواج،همیشه بهش میگم به آیهان میگیم همه چی از ی لایک شروع شد😅
همسرمن ،پسرعمویِ زنداداشم هست.زنداداشم وصلتمونو جور کرد و من تاعمر مدیونشم بااین پسرعموی اقاش🤪💙💙
شوهر دوستم تو شرکت راننده شوهرم بوده و بهش پیشنهاد داده بود
اومدن خواستگاری .
جالبه که قبر مادر شوهرم ردیف پایینی قبر مادر بزرگمه ،قبلا منو اونجا دیده بوده
و جالبتر اینکه بعد متوجه شد پسر دایی و دایی کوچیکم،از رفیقاش هستن
تو اینستاگرام همیشه تو دایرکتم پلاس بود جواب استوریامو میداد زیادم پیله میکرد ک اشنا شیم بعد چند ماه شماره دادم و بعد یکسال ازدواج کردیم🫡😂
تورستوران داداشم منو دید ، اصنم ازدواجی نبود 😐👿 انقدم خودش ومغرور نشون داد دفعه اول ، منم از دست داداشم عصبی ، اخمووو بودما
اومد خواستگاری و اولین جلسه که رفتیم بیرون گفت ببخشیدا ولی چشات سگ داره ، منم از اونجایی که خییییلی احساساتیم😐😐 گفتم مراقب باشید پاچتونو نگیره😂😂 همون چشام نگهش داشت واگرنه ...🤪
دوست شوهر همسایه بغلیمون بود ک تازه اسباب اورده بودن
منو موقه رانندگی و پارک کردن ماشین توکوچه دیده بود و هفته بعدش اومد خاستگاری بار اول رد شد و دو روز بعد دوباره اومدن ک قبول کردم😁💓
من با همسرم تو قطار آشنا شدم بعداز چهارسال هم باهم ازدواج کردیم کوپه کناریمون بود اون زمان که هر جا میرفتیم بلوتوث هامون روشن بود از طریق بلوتوث براهم عکس و اهنگ میفرستاذیم بعد شمارشو تو عکس نوشت واسم فرستاد و اشنا شدیم
دوست داداشم بود همو دیده بودیم🤭 ولی سنتی اومد جلو
من سنتی ازدواج کردم
فامیل دور همسایه مون بود بعد من با بچه همسایمون میرفتم بیرون وایساد با اون سلام علیک کرد به منم سلام گفت محل سگ ندادم بعد پیغام که باهام آشنا بشه منم چون ۱۵ ۱۶ سالم بیشتر نبود دوست نداشتم دوست بشم خلاصه اینقدر مخ منو زدن که نگو راضی شدم دوست بشم که بعدش بگم باهم تفاهم نداریم که بعدش دیدم ای دل غافل بهش وابسته شدم و اونم بدتر که بعد ۸ سال دوستی باهم ازدواج کردیم
در طبیعت و کوه و دشت 😃😃😃
به نام خدا
تو اینستا فالورم بود😅
من تو اسنپ آشنا شدم🤣😑
داستان آشناییمون تو صفحم هس
اخ خودااا مامان و دخملللل خوجگللل🥹🩷👩🏼🍼
برادر شوهر ابجیم بود ، با ابجیم شدم جاری ، خودش منو دید بهم پیشنهاد داد بعدشم اومد خاستگاریم💃🏻😂
خواهرش دوست اول دبیرستانم بود و بابام و باباش قبلا همکار بودن و از این طریق خانوادشو میشناختم و تو اینستا فالوش کردم و کاری کردم بیاد مخمو بزنه 😎😂
منم پریودم داغونه حالم از دیروز خونه مامانمم🥲🫠داستان اشناییمم تو تاپیکام هس😁
دختر عمه ام و شوهرش مارو باهم آشنا کردن چند ماه باهم حرف زدیم و رفت آمد البته خانواده ها خبر داشتن بعدش خواستگاری و نامزدی و عقد
همسایه بودیم😍
از اونا ک لج و لجبازی و دعوا میکنن با هم بعد نمیدونم چی شد یهو دیدم نامزد شدیم
وای ۶ روز دیر شدم دیگ چرا نمیشمممم
شوهرم پسر داییمه😂البته قبل از خاستگاری فقط در حد سلام و خداحافظی همو میدیدم
ما سنتی ازدواج کردیم ولی بعدها فهمیدیم تو بچگی همو دیدیم و مادربزرگش همسایه ما بود
من ناخن کار بودم خواهر شوهرم مشتریم بود شوهرم شمارمو از گوشی آبجیش برداشته بود بعد ی هفته پیام زنگ اومد خواستگاری 😑
واییی منم پریودم اعصابمم شخمییی😂
پانیذو باباشو بیرون کردم یکم تنهاباشم ببینم نرمال میشم🫠
ما همسایه بودیم...
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.