۱۶ پاسخ

واقعیت داشت اون چیزهای ک میدید ک بقیه نمیدین . بخاطر اینکه میگن بچها پاک هستند
بچها تا ۵ سالگی چشم سوم شون فعال
کاش براش کاری میکردن

چون دیگه مثل قبل تو خونه ها اذان پخش نمیشه و نماز خونده نمیشه‌. نماز و قرآن و دعا و...اجنه و شیطان رو دور میکنن

چون حالم خوب نبوددوران یکسره دادودعواباشوهرم باخانواده هابرای آرامشم ودعامیگرفتم واسه همون خونم سنگینی افتاده

خودم ازوقتی حامله شدم خونم خیلی انرژی بدداره ی دفعه صبح زود شوهرم رفت سرکاربعداومدم درازبکشم بخابم ی دفعه پشت سرم نگاه کردم دیدم ی نفر نشسته سرتاپامشکی داره بهم بخنده میخاستم سکته کنم چسبیده بودم به زمین چشمام به زور فشارمیدادم میگفتم وجودنداره آخر سرنفهمیدم چه جوری چشمام بسته شد

منم هیچ حس خوبی به خونم ندارم دلم میخاد عوضش کنم ولی هزینش ندارم عوضش کنم

یادم تو سن 12سالگی اینا یه چیزی دیدم یعنی هنوز کاملا یادمه که به پام زد بیدارم کرد نمی دونم واقعی بود یا نه اما به خودم باشه واقعی بود

سارا جون شما دیروز تعریف کردی خونه اجاره کرده بودید سنگین بود

وای چقدر تلخ و ترسناک

اینجوریم نبوده کاری نکنن شاید چون کوچیک بودی یادت نیس

اخی گناه داشته میبردن دعا نویش

یکم واضحترمیگی یعنی کی دنبالش میکرده

چه ترسناک معمولا قبرستون یکم دوره از محل

مال ماهم قبرستون تو‌شهره

فکر کنم این چیزا واقعیه و حقیقت داره،طفلی چه سرنوشتی داشته بچه

یاخداااا

عه بنده خدا

سوال های مرتبط

مامان گردو❤ مامان گردو❤ ۳ سالگی
پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک
این روزها کار شوهرم خیلی زیاده
صبح میره ساعت هفت
ساعت سه میاد
دوباره چهار میره تا یازده
امروز ظهر استانبولی آماده کردم حالمم بد بود...ولی گفتم آماده کنم گناهداره الان بیاد تا ماهی بیاره تا سرخ کنم طول میکشه اذیت میشه....خلاصه که ما ناهار آماده کردیم
سالد درست کردیم
شربت زدیم
ترشی ام که بود....اقا اومد داد و بیداد و همه چیزو بهم‌ریخت که چرا ناهار اینه...برو برنج درست کن برو ماهی ها رو بزار توی فریزر
برو فلان کن برو بهمان کن فقط ی بنده داد میزد...منم که اشکم به مشکمه...داد زدم منم از صبح حالم بود بود بزور برا تو درست کردم بخوری زبونتم.دزاره.حالم‌بده بشین‌خمینی رو بخور.سیر میشی....خلاصه که نشس تنهایی خورد.... بعدم رفتیم تو اون یکی اتاق من دخترم‌...بعدم که رفت سرکارش...منم از ساعت ۴ زنگش نزدم.البته که از دلم در نیاورد.بدون خداحافظی هم‌رفت‌...همیشه هم این کارشه هاااا داد و بیداد رو میگم...اولین بارش نبود‌..
باید چیکارش کنم مثلا این مرد رو؟
مامان طاها و همتا مامان طاها و همتا ۳ سالگی
این تعطیلی اجباری کار و مهد کودک اینا
هیچ چیزی برای ما نداشت بجز یک حُسن ،اونم اینکه طاها رو از پوشک گرفتم ...
همش توی ذهنم بود عید بگیرم ، بعد برنامه مسافرت پیش اومد هی گفتم چه کنم چه کنم که خوردیم به این تعطیلی و جالبی ماجرا اینکه :
مادرهایی که هی اصرار دارین از ۱ سال و خورده ای ، از دوسالگی حتنا بچه هاتون رو از پوشک بگیرین ، نکنین این کارو ، هزار تا مشکل روانی و جسمی برای بچه بوجود میاد ، بچه باید خودش امادگی جسمی و روانی پیدا کنه .
طاها اول اینجوری شد که پی پی داشت خودش میگفت و میبردمش ، بعد خودم شروع کردم نیم ساعت ی بار بردن ، این برای دو روز اول، بعد دیگه توی خونه پوشکش نکردم و فقط موقع خواب ظهر و خواب شب و بیرون رفتن ، بعد ی بار که میخواستیم بریم خونه مامانم گفتم نمیخوام پوشکت کنم دیگه بزرگ شدی و کلی خوشحال شد و همین شد که موقع خواب گفتم بیا پوشک گفت نه همین شورت خوبه و شب موقع خواب هم نذاشت پوشکش کنم .
توی این پروسه فقط یک روز کلا خطا بود همش ،که صبوری کردم ، مهربونی کردم و دیگه اوکی شد .
الان شاید هر چند روز ی بار ، شاید اونم خطا بزنه.
اصرار به زود از پوشک گرفتن نداشته باشین.
تشویقی فراموش نکنین