۱۴ پاسخ

تو دعوا؛ رفته بودیم بانک ایشون نوبت منو گرفتن منم باهاش دعوا م شد خیلی بدجورررر پریدم بهش🤪
ایشونم تو فیش شماره منو گرفت و بهم پیام داد و ۶ ۷ ماه دوست بودیم و بعد م ازدواج

من و همسرم همسایه بودیم و شناخت داشتیم ازهم
من همسرمو بارها دیده بودم ولی اون نه…
رفیق داداشمم بود
بعد من توی دوره اشنایی قبل ازدواج با ینفر بودم
همسرمم با ینفر دیگه
همزمان هردوتا اشنایی بهم خورد

بعد ما دعوت شدیم عروسی پسردایی همسر
اونجا همسرم منو دید و پسندید😂
البته خودشم میگه همیشه گوشه ذهنم بودی ک یجا ببینمت
دیگه اونشب قسمت شد و منو دید
فرداش مامانش زنگ زد برا خواستگاری
منم بواسطه داداشم از همسرم شناخت داشتم و همیشه با خودم میگفتم اگ اینم میومد منو میگرف کیس خیلی خوبی بود 😂
الانم پنج سال میگذره از ازدواجمون❤️

من و همسرم تو یه سایت دوست یابی آشنا شدیم اصلا فکر نمیکردم باهم ازدواج کنیم هم استانی بودیم ولی واسه دوتا شهر مختلف باهم قرار گذاشتیم همو دیدیم دوسال و نیم باهم دوست بودبم روزای تلخ زیاد داشتیم اما گذروندیم الانم به پسر خوشگل ۴ ساله و یه دختر ناز یک ماهه داریم

دانشجوی ترن ۶ دوره کارشناسی بودم یه چند ترم استاد جدید برامون اومده بود که دانشجوها خیلی از تدریسش تعریف میکردن منم شاگرد اول گروهم بودم . آخرای ترم بهم گفت میخواد یه کتاب بنویسه از من و دوستم خواست کمک کنیم . هر چند وقت جلسه میزاشت بهمون مفاهیم تخصصیو میگفت تا ما بتونیم راحت ترجمه کنیم .ما هم سفت و سخت کتابو ترجمه میکردیم . تا اینکه بابام بهم گفت از دانشگاه زنگ زدن یه استادت ازت خاستگاری کرده اگه شرایطشو داری بیاد جلو ... من اولش گفتم نه چون فکر میکردم کارامون نصفه میمونه و جلو نمیره و... که درست فکر میکردم 😅😅😅 هیچ وقت اون کتاب ادامش ترجمه نشد

کاش من هیچ وقت ازدواج نمی‌کردم ای کاش

من با برادر دوست صمیمیم‌ازدواج کردم .کارورزی هم‌ رفته بودم‌پیش مادر‌دوستم‌اونجا همسرم‌منو دید🥰 البته من از قبل‌میشناختمش اما اون‌نه .

پسر همسایه بود ولی هیچوقت همو ندیده بودیم ب فاصله دوتا خونه😆معرفی شدیم ب هم اقا دریانورد بود کرونا شد خواهرش قول گرفت ک منتظرش بمونم فقط همو ببینیم بعد ۳ماه پیاد شد فرداش رفتیم بیرون شام خوردیم همون موقع عاشق هم شدیم همون شب ساعت ۱۱ با کل خانواده اومدن خاستگاری بی برنامه ریزی ن لباس داشتم ن امادگیش 😂😂😂یک سال باهم بودیم بعد ازدواج کردیم خیلی چالشا داشتیم ولی عاشق همیم♥️

ما تو کتابخونه باهم آشنا شدیم من واسه امتحانای خرداد درس میخوندم همسرم برای کنکور😅اون موقع خیلی کوچولو بودیم
همسرم با نگهبان کتابخونه دوست بود رفته بودن از سیستم شماره منو برداشته بودن پیام داد بهم
تا هفت ماه جوابشو ندادم بعدش رضایت دادم😜
نزدیک سه سال باهم دوست بودیم بعدش ازدواج کردیم
از اون موقع هشت سال میگذره و ثمره عشقمون دخترقشنگمه ک ۱۴ روزشه🥹❤️

ما ازدواجون سنتی بود
اصلااا دقیقا مثل قدیم ها نه من همسرم دیده بودم نه همسرم منو ک من ب شدت مخالف این نوع ازدواج بودم بیشتر دوست داشتم خودم انتخاب کنم همسرمو🤭🤭
اول به ی بهونه خانواده‌ام منو کشوندن خونه یکی از فامیل های مشترک که مادرشوهرمم بود من تو اسانسور فهمیدم قضیه چیه رفته بودم اونجا اصلا حتی به مادرشوهرم نه سلام کردم ن علیک ی جوری اخم کرده بودم یکسره سرم تو گوشی و ی حالتی نیش خنده🫢🤭
بعد مادرشوهرو هم رفت خونه و ب به گفته خودش ب خانواده اش گفت دختره اصلا خوب نیس😁😁
هفته بعدش دوباره ب پدرم زنگ زد دختر پسر همه ببین بعد پدرمم قرار گذاشت ک بیان خونمون
بعد من همسرم امد باهم رفتیم تو اتاق حرف بزنیم بهش برگشتم گفتم من اصلا دوست ندارم الا تو این سن ازدواج کنم ولی رفتیم بیرون میگیم ما باهم به نتیجه نرسیدیم نمیگی ک من گفتم نه😁😁
بعد امدیم بیرون و من گفتم باهم به این نتیجه رسیدیم ب درد هم نمیخوریم
وااای اون لحظه پدرم اینا اب شده بودن بیچاره ها چون اصلا بدون هماهنگی این کار کرده بودم تو جو به این سنگینی ی دفعه خیلی بد بود کارم الان که بهش فکر میکنم بعد همسرم به پدرم پیام داد نشد که فامیل بشیم و اینا خوشحال شدم از اشناییتون بعد پدرم بهش گفت دخترم اینجور گفت تا ببینه چند‌مرده‌هَلاجه😁😁
منم خوشم امده بود این بهونه اوردم ک نمیخاستم سری اول جواب مثبت بدم
بعد هم ک ۵ ماه باهم دوست بودیم و بیرون میرفتیم بعد هم امدن خاستگاری و مراسم و الان هم یه دختر داریم🥹😁😍

روز اول دانشگاه رو یه صندلی کنار یه دختری نشستم با همون دوست شدم از طریق اون با هم محلی هاش آشنا شدم که یکیشون شوهرم بود ۶سال دوست بودیم ۲ساله ازدواج کردیم و جالبه از اون دختر دیگه خبری ندارم خیلی دورادور انگار قسمت بود مارو باهم آشنا کنه و بره❤️

بارون میومد شدید از سرکار داشتم برمیگشتم بیام خونه سرخیابون سرکار دیدمش باماشین با دوستش بود اومد وایساد منم چون مجبوربودم ماشین دیگه ای نبود سوارشدم منو رسوندن خونه ازاونجا باهم آشنا شدیم ۳سال دوست بودم ولی اصلا جدی نمیگرفتمش اوایل درحد سرگرمی رفته رفته بهش دل بستم خودم فکرمیکنم باورم نمیشه ازدواج کردیم ثمره عشقمون می‌خواد چندوقت دیگ دنیا بیاد خیلی چالشا داشتیم ولی بهترین خاطرات عمرم بود دوران دوستی‌مون🥹

کاش ازدواج نمیکردم

من همسرم تو اینستا اشنا شدیم
شب خواستگاری دیدم باباش استاد دانشگاه منه😛😜🤪

عزیزم لباسای دخترتو شستی؟؟
میخام فردا بشورم گفتم راهنمایی بگیرم چجوری بشورم رنگیارو قاطی کنم چیزی نمیشه؟؟

سوال های مرتبط

مامان نــــــورا ✨🍓🍯 مامان نــــــورا ✨🍓🍯 روزهای ابتدایی تولد
مامان دایانا مامان دایانا هفته سی‌ونهم بارداری