۳ پاسخ

خدا برات حفظش کنه

آدم خوب خیلی کم گیر میاد عزیزم

بمونه برات عزیزم

سوال های مرتبط

مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۵ سالگی
فرزند پروری #تب #بچه #کودک#اسهال#استفراغ
بچه ها سلام من امروز که دخترمو بردم بازی درمانی درمانگرش وسط تایم کلاسش صدام زد گفت دخترت مشکل بیش حسی هم داره اسلامی داده بودش حالش بد شده بوده دلش نمی خواسته دست بزنه بهش نمک هم ریخته بود کف ظرف باز دیده بازم دلش نمی خواسته دست بزنه حالا به من گفت در کنار بازی درمانی حتما باید کاردرمانی حسی هم بره ارزیابی بشه و جلسات رو ادامه بره یعنی هم کاردرمانی حسی بره هم بازی درمانی می گفت دقت و تمرکزشم پایینه حافظه ی کوتاه مدت و حافظه ی شنیداری دیداریش هم ضعیفه پیش خودم گفتم یه بارهدبگو پکیجش کامله😥این بچه از نوزادی تا الان هر سری یه مشکلی داشته همیشه ما دستمون بهشون بند بوده قربون خدادبرم الله اکبر با چه بدبختی من حامله شدم ۹ ماه خوابیدم با چه بدبختی بچه هامو بزرگ کردم هر دوتاشون مریضی خیلی خیلی بد گرفتن تا پای مرگ رفتن دور از جونشون ماهلین که پارسال رفت تو آی سی یو می گفتن یه میکروب خیلی خیلی نادر ریه هاشو درگیر کرده😐دلوینم که بیماری miscگرفت و قلبش عفونت شدید کرد که دکترا نجاتش دادن بازم شکر خدا همه جا کمک کرد و معجزه نشونم داد ناشکری نمی کنم اصلا و ابدا خداروشکر که بازم این دوتا دسته گل رو دارم ولی همیشه بچه های بقیه رو میدیدم به چه قشنگی دارن بزرگ میشن و چقدر هوشیاری غبطه می خوردم و می خورم الان دختر خواهرم ۱ سال و نیمشه اینقدر ماشالله داناست که نگو همه چی حالیشه پسر داداشمم همین جور که ۲ سالشه جفتشون خیلی ماشالله باهوشند اونوقت بچه های من که تو این سن بودن به زور یه چیزی رو می فهمیدن ماهلین رو که حتی اسمشم که صدا می کردیم عکس العمل نشون نمی‌داد خدا شاهده چقدر کاردرمانی ذهنی بردم گفتار درمانی بردم جفتشون رو ۶ ماه جلسات روانشناسی بردم
مامان ❤جوجه کوچولو❤ مامان ❤جوجه کوچولو❤ ۶ سالگی
فرزندپروری ریفلاکس تب سرماخوردگی
نوستالژی
عکس اسباب بازیهای کودکیتون رو اگر دارید بذارید ، خودم عاشق این دوتا هستم . هر موقع نگاه میکنم یاد کودکیم میافتم و احساسی که اون موقع داشتم🥺 خیلی با برادرم که تقریبا یکسال خودم کوچیکتره خوب بودم و وابستگی به هم داشتیم یعنی شیر به شیر بودیم ، برخلاف بچه های الان جونم به جونش بند بود اونم همینطور 🥲 خواهرم پنج سال از من کوچیکتره و من و برادرم خیلی مراقبش بودیم . تو خاله بازیای کودکانمون برادرم وقتی میرفتیم خونش خسابی ازمون پذیرایی می کرد . اون موقع بیسکوییت کرم دار نبود اما برادر من دو تا بیسکوییت ترد رو بر میداشت وسطش الو میذاشت ما میرفتیم خونش پذیرایی می کرد🥺 خدا میدونه چقدر دلتنگ غون روزا میشم که چقدر زندگی خوب و شیرین بود 🥲
بابام عر موقع نی خواست صبح بره سر کار زیر بالشت هر کدوممون به تناسب سنمون پول میذاشت هیچ کدوم گله نمی کردیم 🥺
دانشگاه تهران درس نخوندم اما با برادرم دانشگاه تهران دو سال شایدم بیشتر مهد کودک رفتیم خیلی دوران خوبی بود ،میان وعدمون بیسکوییت پتی بور با شیر بود . ظهرا باید حتما می خوابیدیم . نقاشی داشتیم و بازی با دوستامون ،تو محیط خیاط دانشگاه زیر کاجای خوشگل حیاط قایم موشک بازی می کردیم . یادم نمیره چقدر همه چی عالی بود . یادم نمیره ابله مرغون گرفتم بابام رو گردنش منو تا سر تهرانسر برد تا به درمانگاه ببره برگشتنی برام ی جوراب بلند سفید با ملی ستاره بنفش کم رنگ خرید 🥲 یادم ننیره به دیوار تکیه داده بودم و بقیه سر سفره بودن و غذای منو با سینی اوردن من خوردم ‌، پنج سالم بود . یادم نمیره جونم به جون خواهر و برادرم بند بود و خیلی چیزا که یادم نمیره و یادش میافتم دلتنگشون میشم🥲🥺
فرزندپروری ریفلاکس تب سرماخوردگی