۴ پاسخ

واییییی دقیقاااااا سه روز پیش این اتفاق برتم افتاد مامانم گفتم فکر و خیال دارم حس میکنم میمیرم
سه روززززز از آب و غذاااا افتادم به حدی حالم بد بود که حالت تهوع میگرفتم یهو یاد حرف مامانم می افتم تپش قلب میگیرم سه روز محاله تو دهنم غذا امروز یه کوچولو بهترم دیشب باهاش حرف زدم تصویری دلم آروم شد چون دورم ازشون

فکر کنم طبیعیه خب آدم می‌ترسه عزیزشو از دست بده و دیگ نتونه ببینتشون من خودم ی مدت حس میکردم قرارع بمیرم ب هر کی می‌رسیدم میگفتم من حس میکنم میخام بمیرم شب و روز نداشتم انقد ترسیده بودم ک جون واسم نمونده بود بالاخره بعد از ی ماه ترس از سرم افتاد سعی کن زیاد زوم نکنی ب حرفاشون ک اینجوری اذیت نشی عمر دست خداست من و تو کاره ای نیستیم عزیزم ایشالله خانوادت همیشه سالم و خوش باشن و کنار هم باشین🤍🫂

روانپزشک برو

حتما دکتر برو

سوال های مرتبط

مامان دوتا گل پسر مامان دوتا گل پسر ۲ سالگی
ولی بیاین یاد بگیریم اگر جایی دیدیم ی مادری سر چیزای الکی از نظر ما داره بچه شو دعوا می‌کنه چشممنو نبندیم دهنمو وا کنیم برچسب بی اعصابی بزنیم ب طرف
شاید اونقددددددر قبل اینکه ما ببینیم اون مادر رو اذیت کردن ک ظرفیتش پر شده و با کوچک ترین چیز بی ارزشی حتی بچه شو دعوا کرده
امروز بخاطر حرف ی نفر برخوردی با بچه هام کردم ک الان حالم از خودم بهم میخوره خدا نگذره از اون آدم ک باعثش شد
من اعصابم ضعیفتره ولی بچه هامم اذیت می‌کنن از بس ک هرجا رفتم گفتن فلانی چقدر پسر بزرگتر شره اذیت می‌کنه و فلان ک دیگ زیادی حساس شدم اونم ی بچه ی بی ادب و بی تربیتیه ک خدا می‌دونه همش تقصیر شوهرمه اینارو آنقدر بد کرده شوهرم خیلی بد دهنه اینام یاد گرفتن پسر بزرگم شش سالشه تا تقی ب توقی میخوره شروع می‌کنه فوش دادن همیشه ب شوهرم میگم کاش کارت جوری بود می‌رفتی هفته ای یکبار ماهی یبار میمدی ک انقدر این بچه ها بد نشن
پسر بزرگم این لج بازی و زبون نفهمی و مردم ازاریش رو متاسفانه از یکی از نزدیکان ب ارث برده
گاهی فک میکنم پسربزرگمو دوست ندارم و این وحشتناکه
برای منی ک همیشه عاشق بچه بودم خدا نگذره از شوهرم ک آنقدر روح و روان منو نابود کرد و باعث شد هر بار با ندونم کاری سر این بچه خالی کنم
الان کتاب میخونم جلسه میرم سعی دارم میکنم خودمو تغییر بدم اما طول می‌کشه بچه م تباه شد خاک تو سر من
تا تا نان نان نان نان نان پوشک پوشک پوشک شیر شیر شیر