تو دانشگاه استادم بود
ما ١٢ آذر ماه سال ٩٦ تو پاركينگ دانشگاه همو ديديم ايشون سال آخر حقوق بودن براي ليسانس دومشون منم سال اول مديريت بازرگاني بودم برا ايسانس دومم.از همونجا شروع شد...اون اوايل من مامانم نميذاشت شبا برم بيرون ميومد از دم پنجره با هم باي باي ميكرديم...بعدا اجازه داشتم ٥ دقيقه برم ببينمش شبا...البته روزا بيرون ميرفتيما ولي خب دلمون تنگ ميشد بازم ميومد...از هفته اول دوستيمون حلقه كرد دستم و بعد ٨ سال عقد كرديم چرن من ميترسيدم از مسئوليتاي زندگي مشترك...و تا عقد كرديم آقا شاهان اومد...از اون روز تا امروز عاشق هميم...حامي بود برام برادر بود دوست بود بچم بود...همه چي بودو هست...دوران پر فرازو نشيبي گذرونديم...و همه ي اولين هاي زندگيم باهاش بود...اولين مسافرت...اولين مهمونيو دور همي...ديگه همه فكو فاميلامون ميدونستن منو احسان باهميم...البته ما قبل ازدواجمونم حدودا يه سالي با هم زندگي كرديم...خداروشكر الان همه چيزمون خوبه...خانواده هامون بچمون زندگيمون😍🥹چشام بغضي شدن يهو ياد خاطرات افتادم.ولي اينكه دوست باشيو بعد يكم با هم زندگي كنينو بعد ازدواج واقعا خوبه...ما با شناخت كافي از هم تصميم ب ازدواج گرفتيم...
با پسرعمه هام دوست بود. بعد از خونشون انجیر کنده بود آورده بود واسه عمم من اونجا دیدمش ب عمه کوچیکم گفتم شماره این پسره رو بهم بده اونم ب عمم گف شماره برادر زادتو بهم بده خلاصه برج ۵سال۹۵دوس شدیم برج ۹سال ۹۷اومد خاستگاریم
کاملااااااا سنتی و همه چی تو یک هفته اتفاق افتاد
هشت ماه دوست بودیم از اینستا😅😅
سنتی
من فقیر مسافرش بودم
ولی مادرش خیلی اذیتم کرد و میکنه
باهم برای اولین بار رفتیم ماموریت. شبش پیام تشکرداد و همین شروع رابطه شد
پسر عمم بود بعد عروسی یهویی باهام بد شد هرچی تحمل کردم خوب نشد رفتم خونه بابام که گفتم طلاق بگیرم یه سال اونجا بودم بعدش خوب شذ اومد گفت برگرد بر نگشتم منو دزدید
سنتی فامیل هستیم😬😬
سنتی بود مامانش پسند کرد خودشم دید عاشق شد،الانم عاشق همیم
تو سایت همسر یابی
دوست بودیم یکسال وخورده بعدم خاستگاری کرد ♥
عاشقانه بود دوست شدیم یادش بخیر 🥹خیلی دوران قشنگی بود خیلی حس میکنم لذت بخش ترین روزای زندگیم بود زمانی که آشنا شدیم تو شرایط سخت پشتم بود کمکم کرد دستمو گرفت از زمین بلندم کرد پناه دل شکستم شد یادمه 🥹یه اتفاقی افتاده بود تو خونمون کسی نبود من کلیدم نداشتم زمستون بود اون شب تا صبح بارون میمود تو ماشین زیر بارون خوابیدم تو ماشین🥹اصلا تو شرایط سخت تنهام نمیذاشت کنارم بود پشتم خداروشکر ازواجمون قشنگ بود بضقم گرفت گریه ام گرفت یادش افتادم گذشت ولی روزای قشنگی بود خیلی عشق حال کردیم دوران دوستی 🥹😭دلم گرفت
نزدیک دو سال دوست بودیم😆ترم آخر کارشناسی بودم توی ی شهر دیگه،بخاطرش اومدم شهر خودمون چن ماه بعد ارشد قبول شدم ترم سه ارشد بودم عقد کردیم
والا من13سالم بود شوهرمو میدیدم فرار میکردم میترسیدم ازش😂 در ضمن رفیقم دوسش داشت🤣باهم حرف میزدم
ولی مادر شوهرم میگفت تورو میگیرم برا پسرم یه روز همون رفیقم اومد خونمون درس بخونیم دیدم در زدن مادر شوهرم برادر شوهرم.شوهرم اومدن مادر شوهرم میگه بیا کارت دارم مامانت کجا منم گفتم خاله وایسا شال بندازم😂بیا پسرات دم درن من گفت مادر شوهرم از مچ دستم گرف به برادر شوهرم گفت بیااا کمک🤣🤣اونم انقد محکم کشید دستم کبود شد خلاص کشون کشون رفتیم سوار شدیم شوهرم راننده بود🤣🤣🤣
توی یه کافه درجمع ۱۲ نفری ک هشکسو جز ینفرشون نمیشناختم اشناشدم بعدهادوست شدیم بعد سه سال باکلی مخالفت هایی ک خانوادش داشتن خدا راهوهموارکرد وبهم رسیدیم.
عاشقانه بود
روز سیزده بدر رفته بودیم لب آب اونجا همدیگه رو دیدیم شش ماه دوست بودیم بعد اومدن خواستگاری ولی شد اون شعر (که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها)مامانم رضایت نداد 😅گفت اصلا و ابدا دختر به غریبه نمیدم ولی بعدش با کلی سماجت همسرم قبول کرد
همکار بودیم تقریبا ۴ ماه دوست بودیم تا خواستگاری رسمی
عاشقانه بود
حراست ی مجموعه بود با دوربین مجموعه دید میزد دیگ دل دادیم دل گرفتیم 🤣
۵ سال دوست بودیم نمیگرفت ک مامانش گفته بود باید ازدواج کنی میخوای باهمون ک دوستی ازدواج کن گفته بود بهم نمیخوریم گفت بریم ببینمش اومد دید مامانش منو پسندید گرفت 🤣🤣🤣
دو ماه با هم دوس بودیم اومد خواستگاری
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.