۱۹ پاسخ

کمتر برو بنظرم
کلا ادما وقتی زیاد همو ببینن حد و مرزا از بین میره

منم و مادرشوهرم و برادرشوهرم تو یه حیاطیم اونا طبقه بالا من طبقه پایین.ولی مثل من نباش نرو. من هرروز روزی چندبار صدا میکرد بیا بالا میرفتم صدا نمیکرد در حد5دقیقه میرفتم یسر میزدم سریع میومدم پایین وای اشتباه بزرگی بود کارم دیگه کار بجایی رسید که سو استفاده و حسادت کردن ضرر مالی و جانی زیادی بهم زدن و بزور دارم زندگیمو سرپانگه میدارم تا این دوران بد و نحسم تمومشه راحتشم.خداروشکر یکسال و چندماهه که قطع ارتباط کردیم راحتشدم الان. یعنی اگه بچم و خونوادم و حرف های امید دهنده شوهرم نبود معلوم نبود الان کدوم تیما رستان بودم.به ظاهر باهام دوست بودن به باطن دشمن در حدی که خونم و میخوردن کمشون بود فقط برای راه انداختن کارایی که از دستشون بر نمیومد منو میخواستن

انقدی بیا برو که احترامت سر جاش باشه

اییی کاری ب تو ندارم لعنت ب هر کی پیش مادرشوهر زندگی میکنه حتی طبقه بالا اصلا من طبقه ۳ هطتم میرم پایین انگار هزار تا بادیگارد همراهیم کردن الانم بیدارشدم یجوری نگام میکنن

خب نرو اینقدر ک بهت بی احترامی نشه

من مادرشوهرم یک کوچه بالاتره هر ده روزی یبار میرم

دوری ودوستی با همه فرق نمیکنه کی باشه

تو یه ساختمونیم اصلا نمیرم خونشون مگه اینکه جلو در ببینمشون

من دو طبقه‌ایم
تو محدوده همسرمینا تنهام کلا اقوامم این محدوده نیستن
با مادرمم ۱ ساعت و خورده‌ای فاصلست خونم
قبل به دنیا اومدن پسرم که حیاط یکی بود
فقط همون بیرون رفتن میدیدم سلام و تمام
یه عید به عید میرفتم و روز مادر و پدر
اصلا دعوتم نمیکردن
خیلی شلخته بودن
خونمون و اتاق اضافه کردیم دکوراسیون و تغییر دادیم حیاط هم دیوار کشیدیم با دو در ورودی
پسرم که الان ۱۴ ماهشه کلا سر جمع شاید 6 بار رفتیم در حد 15 دقیقه نشستن
همین
من محبت بیش از حد کردم زمان نامزدی ولی خب جوابم و جور دیگه دادن
منم حدو حدود و حفظ کردم اعصابم بهتره


به نظرم هر روز نرو یه مرزی نگه دار
بزار دعوتت کنن

کمتر برو عزیزتر بشی

موقع غذا و استراحت نرو مثلا عصر نزدیک غروب برو و زود برگرد

منم مثل تو حتی خواهرشوهرمم نزدیکه هرروز میادبادوتابچهاش عصرااینجا منودخترمم میریم اگ کاری نداشته باشم تا وقت شام میشینیم و همگی باهم میریم حالابرعکس اگ مانریم ناراحت میشن میگن چرانمیایید

ما که هرشب پایین هستیم اما خواهر شوهر ندارم یه مادر شوهر دارم همه کارو می‌کنه با کسی هم حرف نمیزنه این رو مخ منه

منم تو ی ساختمونم ولی نرم خودشون صدام میزنن

نرو منم پایینن هر روز میرفتم سر میزدم خودشونم میگفتن بیا ولی بعد یه مدت دیدم خیلی پررو شدن وظیفه من میدونن مثلا کمکشون کنم یاهرچی بحثمونم شد دیدم دوری و دوستی بهتره، دیگه شد هفته ای دو سه بار بعدم شد هفته ای یه بار الانم ک هروقت برم شوهرم هرروز میره یکی دو ساعت بعضی وقتام بیشتر میشینه ولی من نه

نرو خونشون منم عین شمام احترامم برداشته شد ک هیچ دیگ چشم ندارم ببینمشون حتی قط ارتباطم کردیم راحت

نروعزیرم اصلا

چرا هی میرید خونشون خودتو بادخترت سرگرم کن ک حرف و دلخوری پیش نیاد. و شاید اونم باخودش گفته طبیعیه دیگه چون همیشه وهر لحظه همومیبینید

من اصلا نمیرم
گاهی اوقات عصرها ک پسرم میبرم توی کوچه میبینمشون دم در

سوال های مرتبط

مامان توت‌فرنگی مامان توت‌فرنگی ۱ سالگی