۸ پاسخ

گاهی سرنوشته یا اجبار
خواهر شوهرم 14 سالگی ازدواج و بچه دار شد میگفت بهش خیانت میکرد فحاشی کتککاری بهش خرجی نمیداد
حاضر هم بود به خاطر پسرش بمونه فقط کاری به کارش نداشته باشه اما نشد
جمع کرد اومد خونه خونه مادرشوهرم بعد 1سال و نیم و بدو بدو های دادگاه طلاق گرفت(از کلاس هشتم دیگه نزاشت درس بخونه اونم بعد چندسال بزرگسالان فشرده خوندشون)
قبلش صبح تا شب پسرش خونه بود و شیطنتاش همه رو عاصی کرده بود اما الان که طلاق گرفت نه شوهر سابقش بجه رو میاره نه مادرشوهرم راحتش میزاره
الان 22سالشه و دانشجوی رشته حقوقه پسرش هم 6سالشه

وایی سوال منم هس همش فک میکنم اینا جدامیشن چجور بچه رومیزارن میرن من یساعت بدون بچم نمیتونم

من ی نفر و میشناسم دختره خودش هی خیانت میکرد شوهرش فهمیده بود طلاقش داد دوتا پسر بچه داشت دادشون ب شوهرش گف چرا خرج بچه های اونو من بدم یا اون راحت باشه من تمام وقتم بره برای بزرگ کردن بچه های اون و الان مرده ازدواج کرده و بچه ها دست نامادری ان(البت خانومه خانوم خوبیه و از بچه ها مراقبت میکنه) و مامانشونم رفته دنبال خراب بازی خودش

خدا میدونه اون طفلک تو چه وضعیتیه که همچین کاری کرده

براچی باید قضاوت کنیم یسریا تو همین گهوارع انقدر زندگی هاش ن سخته بخاطر بچه هاشون موندن ولی بدون بلاخره یه روزی تحمل زن تموم میشه نمیشه گفت چون دل نداره بچشو ول کردع از کجا میدونی تو دلش چیه

نمیشه قضاوت کرد
بزرگ کردن بچه خیلی سخته خیلی
اونم یه زن تنها
من دارم روانی میشم

نمیشه قضاوت کرد
شاید همسرشون مرد خوبی نبوده ، خیانت کرده، دست بزن داشته و…
که صداشو درنیوردنو طلاق گرفتن رفتن
اگ زندگیشون گل و بلبل بود ک نمیرفتن
بنظر من بایدم برن
اخه مگه چندبار زندگی میکنه ادم که عمرو جوونیشو پای شریک زندگیه بد بزاره

بعضیا دل ندارن سنگ دارن بیخیال

سوال های مرتبط