پارت (۴) زایمان سزارین






آمپولو زد اصلام درد نداشت من هیچی نفهمیدم اون طور ک میگن درد داره نداشت
اون سرمی ک میزنن دست آدم بیشتر درد داره .....
آمپولو زد گفت دراز بکش من اصلا نتونستم پامو تکون بدم ولی داغ بود پام انگار داغیشو حس میکردم ولی نمیتونستم تکون بدم خیلی بد بود اون حس ک میخای پاتو تکون بدی ولی نمیشه ی پرستار اومد پامو باز کرد اصلا نفهمیدم انگار ن انگار اون پای منه خلاصه پامو باز کرد سم وصل کرد بهم اومدن پرده رو زدن چراغ های بالایی سرمو روشن کرد اونم شیش ای قشنگ داشتم میدیدم اونجامو😂 ولی بعدش درست کرد
دکترم اومد با ی همراه دیگ یکیش اینورم یکیش اونورم دستامو بستن شروع کرد من هی تکون میخوردم همه چیو قشنگ حس میکردم ک دارن ی چی در میارن ازم دکترم هی زور می‌زد خیلیییی حس بدی بود قشنگ همه چیو میفهمه آدم ولی دردی نداره ی زنه دیگ هی باهام حرف می‌زد سرم می‌زد تند تند



فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری

تصویر
۴ پاسخ

برای چی هی تکون میخوردین
دستتون رو چرا بستن؟

خوشم میاد خیلی باحال تعریف میکنی استرس ادم میریزه😍❤️😂

عزیز دلم خدا کوچولوت رو حفظ کنه براتون،میلاد از کی پرونده تشکیل دادی؟؟

واااای 😫😫😫😭😭🧞‍♀️

سوال های مرتبط

مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان هدیه خدا 🧸🫧 مامان هدیه خدا 🧸🫧 روزهای ابتدایی تولد
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت (۳)زایمان سزارین




همین ک همراه ها پیشم بودن پرستار اومد گفت لخت شو این لباس هارو هم بپوش پوشیدم چند دیقه بعدش شوهرم با مادرشوهرم ک عممه اومدن مامانمم ک بچه کوچیک داشت گفتم نیاد شوهرم اومد بغلم کرد گفت نترسیا منم بغض داشتم گفتم باشه
نشستیم ی نیم ساعت شوهرم کلی منو میخندون ک نترسم ولی نمیشد ترس داشتم استرس داشتم ......
پرستار با ویلچر اومد گفت آماده ای بریم منم نشستم پرستار گفت آقای همسر برون بیارش رفتیم رفتیم رسیدیم دم اتاق عمل اووووووف چه استرسی چه ترسی چه ذوقی بود منو بردن داخل پرستار گفت بهم گفت ب شوهرت گفتم بوسش میکردی ترسش میریخت منم گفتم نکرد ک 😂😂😂نگو بنده خدا هل کرده بود فک نمی‌کرد سری برم تو
منم رفتم نشستم ی گوشه ک دکتر صدام کنه برم اتاق عمل ی پیره زنه بود آنقدر غرررررر زد ک نگین چرا بچه آوردی سنت کمه مامانت چرا داده تورو شوهر اصلا خیلی بدم اومد ازش 😏 بیخیال این😅
صدام کردن رفتم گفت شلوارتو در بیار منم در آوردم نشستم رو تخت اول ی سرم زدن بعدش دکتر بی هوشی اومد گفت زانو هاتو به هم بچسبون کمرتو خم کن گفت اصلا تکون نخوری ها باز باید تکرار کنم اگه ی تکون ریز بخوری منم از این آمپوله خیلی میترسیدم چون شنیده بودم خیلی درد داره



فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان هدیه خدا 🧸🫧 مامان هدیه خدا 🧸🫧 روزهای ابتدایی تولد
مامانا میخام از تجربه زایمان طبیعیم براتون بگم ..
پارت ۱

من اول ک هیچ دردی نداشتم ، ساعت ۱۲و اینا بود حس کردم ترشح دارم بلندشدم برم دستشویی دیدم کیسه آبم ترکیده..کلا شلوارمو خیس کرده بود.دیگه سریع با مامان بابام رفتیم بیمارستان(همسرم تهران بود)ضربان قلب نینیو چک کرد و کارای بستریمو انجام دادن و منو بردن اتاق..خودم تنها بودم،معاینه کرد ۲فینگر بودم..دیگه کم کم دردام شروع شد،اولش هربیس دقه،بعد فاصلش کمترشد..
خلاصه‌ دردامو تحمل کردم،باهر شروعی فقط نفس عمیق میکشیدم..سخت بود ولی قابل تحمل..فقط اصلا جیغ نزدم..دیگه معاینه کرد شده بودم ۳..نیم ساعت بعد شدم ۴ ..ک زنگ زدن ماماهمراهم اومد ..ماما ک اومد دیگه با شروع درد فقط سجده میرفتم و کمرمو چپ راست تکون میدادم ب کمک ماماهمراه ...و فقط نفس عمیق میکشیدم، تو وقت بی دردی هم استراحت میکردم...کم کم شکمم خودش سفت میشد ک ماما گفت با هر سفت شدن، زور بزن و ب مقعدت فشار بیار
و سرتو بچسبون ب سینه ات ..دیگه باز معاینه کرد فول شده بودم ...
کادر پزشکی اومدن و وسایلارو اماده کردن..همچنان با هر سفت شدم شکم زور میزدم ..وسطاش برام امپول زدن و بی حس کردن و وسط زور زدنم برش داد و یهو شکمم خالی شد 🥹
دختر مامان دنیا اومده بود ...خدای من اون لحظه واقعا بی نظیره ، با هیچی نمیشه عوضش کرد 🥺
گذاشتنش رو شکمم..شبیه ی بچه گربه کوچولووو ..
دیگه بچه رو بردن تمیز کنن


بقیش تاپیک بعدی ارسال نمیشه ..



فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان رئیس‌کوچولو👶🏻 مامان رئیس‌کوچولو👶🏻 ۷ ماهگی
پارت ۳
رسیدیم بیمارستان ان اس تی گرفتن حرکت هاش خوب بود ضربان قلب عالی خداروشکر ولی باز خونریزی داشتم نگاه کردن گفتن باید دکترت بگیم بیاد زنگ زدن به دکترم سریع ی دستوراتی داد تا خودش میرسه من با سرم و دارو خونریزی هام کم شد رو به قطع شدن رفت دکتر اومد نگاه کرد و ی کارایی کرد بعدش رفت سر عمل هایی ک داشت من دیگ داشتم سرم میگرفتم
تا ساعت ۱ نصف شب دکتر اومد از اتاق عمل بالا سرم گفت در چ حالی گفتم خونریزی باز شروع شده و درد هامم داره میاد درد پریودی داشت شروع می‌شد گفت باید معاینه کنیم من ترسیدم و خجالت کشیدم چون خونی بودم دیگ معاینه کرد اصلا هم درد نداشت
گفت ۳ سانت بازی من ریسک نمیکنم حتی تا فردا بمونی اینجوری هی دردات بیشتر میشه خونریزی هم داری خطر داره رفت اتاق عمل آماده کرد و گفت امپول ریه بزنین سوند وصل کردن ک اونم اصلا نفهمیدم
بعدش رفتیم اتاق عمل اونجا فقط هی بی حس نمیشدم ساعت ۲ ۱۰ دقیقه شب اتاق عمل رفتم ۲۰ دقیقه طول کشید تا بی حس بشم
پارت ۴ بعد